☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت دهم
***
خون خون کمیل را میخورد. چند بار محکم دست کشید روی صورت عرق کردهاش؛ طوری که نزدیک بود پوستش را بکند. چند ساعت وقتمان را توی بیمارستان، به امید احیای عبدالله هدر داده بودیم. کمیل از پشت شیشه به عبدالله خیره شد و گفت: یعنی بهوش نمیاد؟
-ایست قلبی باعث شده خون و اکسیژن به مغزش نرسه...
کمیل بیقرار وسط حرف دکتر پرید.
-ولی من احیاش کردم. برگشت.
دکتر سرش را تکان داد و با حوصله برای کمیلِ در مرز انفجار توضیح داد.
-میدونم؛ ولی توی همون زمان کوتاه، مغزش دچار کمبود اکسیژن شده. الان هم توی کمای عمیقه و خیلی امیدی بهش نیست.
کمیل یک قدم عقب رفت و خورد به دیوار پشت سرش. شاید از عمد این کار را کرد که روی زمین نیفتد. ناامیدانه گفت: چرا اینطوری شده؟
-منتظر نتیجه آزمایشیم، ولی فکر میکنم مسمومیت با سیانور باشه.
کمیل از گوشه چشم من را نگاه کرد و چشمغره رفت. احتمالا منظورش این بود که: اگه شما احمقا بیشتر حواستون میبود یا زودتر رسیده بودین، میتونستین جلوش رو بگیرین.
البته کمیل هیچوقت با ما اینطوری حرف نمیزد. اگر هم میخواست توبیخمان کند، فقط یک نگاه تند نثارمان میکرد و چند جمله با تن صدای آرام اما عتابآمیز. نگاههایش از صدتا فحش بدتر بود. از دکتر پرسید: یکم دیر علائمش شروع نشد؟ سیانور خیلی زودتر عمل میکنه.
دکتر شانه بالا انداخت.
-بسته به دوز و نحوه مصرف و بدن خود فرد، ممکنه بروز علائم یکم دیر یا زود بشه. متاسفانه خیلی دیر علائمش ظاهر شدن و برای همین وقتی رسوندینش دیگه دیر شده بود.
کمیل ناامیدانه اصرار کرد؛ انگار دست دکتر بود.
-مطمئنید؟ هیچ راهی نیست که بهوش بیاد؟
دکتر سرش را پایین انداخت و تکان داد.
-متاسفم. بافت مغزش بخاطر کمبود اکسیژن آسیب دیده. حتی اگه بهوش بیاد هم بعیده بتونه مثل قبل حرف بزنه.
زانوهای کمیل لرزید. نزدیک بود که چسبیده به دیوار، سر بخورد و روی زمین رها شود. دوباره دستش را محکم به صورتش کشید و آرام گفت: ممنون.
دکتر حتی قبل از این که تشکر کمیل را بشنود رفته بود. کمیل به زمین خیره بود و داشت با انگشت شصت و اشاره شقیقههایش را میمالید. میخواستم بروم طرفش و حرفی بزنم که گوشیام زنگ خورد. با خیال این که هانیه است آن را از جیبم درآوردم؛ اما شماره ناشناس بود. اصلا کد ایران نداشت. نمیدانم کد کدام کشور بود. حدس زدم تبلیغاتی باشد؛ پس رد تماس زدم. هنوز گوشی را برنگردانده بودم داخل جیبم که دوباره زنگ خورد. باز هم ناشناس بود و باز هم کد ایران نداشت؛ ولی نمیدانم همان شماره بود یا نه. دوباره رد تماس زدم و بار سوم زنگ زد. اینبار مطمئنم همان شماره بود. به چشمم آشنا آمد. دایره سبزرنگ را به یک سمت کشیدم و آن را در گوشم گذاشتم. منتظر شنیدن صدای ضبط شدهی تبلیغاتی بودم تا قطع کنم؛ اما یک صدای زنده گفت: الو، حسین آقا؟
صدای یک مرد بود، میانسال و ناآشنا. کمی به ذهنم فشار آوردم و نشناختمش. گفتم: شما؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
سلام
بله، یکی از مشکلات ما اینه که رمان امنیتی خوب کم داریم. من سعی کردم در حد خودم این خلأ رو پر کنم ولی فکر میکنم خیلی موفق نبودم.
رمان خوب توی هر ژانری، رمانیه که قلم خوبی داشته باشه، توی محتوا به واقعیت و حقیقت وفادار باشه و از عناصر داستانی درست و بهجا استفاده کرده باشه.
درباره رمانهای ایشون، گویا یک فردی که اطلاع داشت گفته بود که حتی براساس واقعیت نیست.
و یکی از مشکلات هم همینه که ایشون اصرار دارن بگن همهش مستنده...
سلام
بله قطعا ما حق نداریم به ایشون تهمت دشمن و عامل بیگانه و... بزنیم،
ایشون هم با توجه به دغدغهشون دارن کار میکنن، اتفاقا خیلی هم موثر واقع شدن، من خودم خیلی از نظرات و تحلیلهاشون رو قبول دارم.
ایشون هم مثل همه آدمها ممکنه اشتباه کنن ولی به این معنی نیست که دشمنن.
اصلا قصد بیاحترامی و زیر سوال بردن ایشون رو ندارم، صرفا نقد به آثارشونه.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
https://EitaaBot.ir/poll/qk46 این نظرسنجی رو زود تند سریع جواب بدید ببینم
یعنی کانال ناشناس نزنم؟