eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
خب گشنشه گرسنگی احساس نیست مگه؟🙄
دقیقا همینطوره، دیده شده که هنگام گرسنگی خدا رو هم بنده نیستن🙄
آره واقعا...
سلام نه ما کلا دوتا کمیل داریم، اینکه اسمشون تکراری بود هم فقط برای این بود که یکم برم رو مخ عباس وگرنه شخصیت‌های مثبتم اسم‌های غیر مذهبی هم دارن، مثل امید، پوریا، لیلا و...
خلاصه اگه بخوام بگم، جامعه‌شناسی علم مطالعه رفتار جمعی انسانه؛ ارتباط زیادی با فلسفه و تاریخ داره، ولی از روش‌های تجربی استفاده می‌کنه. البته فکر کنم مهلت انتخاب رشته تموم شده😅
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
خب گشنشه گرسنگی احساس نیست مگه؟🙄
ولی اصلا فکرشو که می‌کنم، هیچ صحنه عاشقانه یا غم‌انگیز یا هیجانی‌ای، به اندازه صحنه رسیدن آدم به خوراکی سرشار از احساس نیست😍 اصلا تمام شعرا و نویسندگان از وصفش عاجزن🥰
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 42 *** زن مثل قبلش بود. مبهوت، گیج و مسخ شده. حتی بدتر. درباره پسر بیمارش راست گفته بود. واقعا پسر فلجی داشت که انقدر ذهنش را پر کرده بود که از بیرون اینطور گیج به نظر برسد؛ و البته خودش هم مریض بود. نوروتوکسین داشت از درون دستگاه عصبی‌اش را می‌خورد که این‌چنین بی‌حواس بود. عرق کرده بود. ضعف داشت. سرفه می‌کرد. بدنش جان مبارزه را عفونت را نداشت و با وجود این‌ها، باز هم با همه وجود دلش می‌خواست تا محل اقامت پسرش بدود؛ ولی نه پاهایش جان داشتند و نه حق داشت این کار را بکند. وقتی که به من چاقو زد، خودش را سوزاند. می‌دانست دیگر به درد نمی‌خورد. چند بار کپسول سیانور را از جیب مانتوی رنگ و رو رفته‌اش بیرون آورده بود، تا نزدیک دهان برده بود، حتی میان لب‌هایش گذاشته بود ولی لحظه آخر ترسیده بود قورتش بدهد. دلش پیش پسر فلجش بود. می‌دانست نمی‌تواند نجاتش بدهد؛ ولی باز هم فکر می‌کرد اگر زنده بماند بهتر است. ته ته دلش یک امیدی بود به نجات. خیابان‌ها را بی‌هدف قدم می‌زد. انگار مست بود، تلوتلو می‌خورد. نمی‌دانست تصویر چهره‌اش را به همه پایگاه‌ها و گشت‌های ناجا سپرده‌اند. اگر می‌دانست هم البته فکر نکنم فرار می‌کرد. تنها چیزی که برای باختن داشت، پسرش بود که ربطی به او نداشت در آن لحظه. خودش هم هر وقت لازم می‌شد، سیانور را به دهان می‌گذاشت و به خیال خودش به بهشت می‌رفت. حتی بدون سیانور هم، عمر زیادی برایش نمانده بود. زن خالی بود. خالیِ خالی. مبهوت و مسخ شده. تنها کاری که داشت هم با دخالت من به نتیجه نرسیده بود. واقعا خالی بود. کار داعش همین بود. اول یک دور آدم‌ها را خالی می‌کرد؛ خالی از همه‌چیز: محبت، احساس، فکر، تعلق، هویت. و بعد با آنچه می‌خواست پرشان می‌کرد: با احساسِ داعشی، فکرِ داعشی، هویت داعشی و تعلق داعشی. زن خالی بود. حتی فکر و احساس و هویت داعشی هم نداشت. به اجبار آمده بود و به اجبار ادامه داده بود. خالی بود ولی پرِ پر نه. درونش رنگ و بوی داعش داشت؛ ولی نه آنقدرها. تنها چیزی که داشت میل به نجات پسرش بود و برای همین می‌خواست آن عملیات را انجام دهد. خیلی وقت بود که در بن‌بست زندگی می‌کرد، خیلی وقت بود که دیگر نه امیدی داشت نه آینده‌ای. راست راست توی خیابان می‌گشت، بدون ترس از دستگیری. داشت با خودش فکر می‌کرد آخرش اعدام است دیگر... همین هم بود که وقتی به تور گشت پلیس خورد، هیچ مقاومتی نکرد. انگار جنازه‌ای متحرک بود. اجازه داد دستبندش بزنند و توی ماشین پلیس نشست. مسلح نبود، فنون رزمی هم بلد نبود، میلی هم به فرار نداشت. جایی برای فرار نداشت و نمی‌توانست به امارت داعش برگردد. می‌کشتندش. توی ماشین پلیس، وقتی کنار مامور زن نشسته بود، از هوش رفت. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگه خیلی تلاش کنند و بخت باهاشون یار باشه، هیئت علمی می‌شن، یا می‌تونن به طور مستقل از نهادهای مختلف پروژه بگیرن انجام بدن، می‌تونن توی مدارس تدریس کنند یا توی ادارات به عنوان مشاور امور اجتماعی یا روابط عمومی و... استخدام بشن.