eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 51 *** مرد بنگاه‌دار داشت با کمیل حرف می‌زد و سرش را تکان می‌داد؛ و من تمام انرژی‌ام را صرف این می‌کردم که فحش ندهم و صبر کنم ببینم آن ناشناس چه می‌گوید. وقتی تماس را وصل کردم، چند لحظه سکوت کرد. احتمالا منتظر شنیدن سلامم بود که قطعا نمی‌شنید و شاید منتظر این بود که دوباره دهان به ناسزا باز کنم، که علی‌رغم میل باطنی‌ام نمی‌خواستم این کار را بکنم. گفت: سلام. چطوری؟ لب‌هایم را فشار دادم که فحش‌هایم بیرون نریزند. -امیدوارم بهتر شده باشی. دیروز خیلی عصبانی بودی، نمی‌شد باهات حرف زد. خندید؛ خبیث و شیطنت‌آمیز. معلوم بود شنیدن فحش‌های دیروز برایش مثل مشت و مال دادن بوده، مثل نگاه به نتیجه کارش. و من جلوی خودم را گرفتم که بازهم مشت و مالش ندهم. -قهری؟ دلم می‌خواست بگویم نه، خیلی هم خوشحالم که زنم توی کماست و معلوم نیست تو چه غلطی می‌خواهی بکنی؛ ولی گفتم: چی می‌خوای بگی؟ -خوبه، پس قهر نیستی. می‌خواستم بگم وقتتو دم اون بنگاهی تلف نکن. بی‌اختیار برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. جلوی یک دفتر مشاور املاک ایستاده بودیم، در خیابان فرعی‌ای که به کوچه‌مان می‌رسید. آن ساعت صبح، خیابان خلوت بود. روبه‌رویمان، آن طرف خیابان یک سوپرمارکت بود و یکی دو مغازه دیگر: یک میوه‌فروشی، یک تعمیرگاه دوچرخه. و این طرف مشاور املاک بود، کنارش آرایشگاه و یک فروشگاه کوچک لوازم تحریر. یک پیرزن داشت آرام آرام قدم برمی‌داشت، چند ماشین این طرف و آن طرف پارک شده بودند و بقیه‌اش فقط خانه بود. نگاهم را از همه‌شان گذراندم و ناشناس گفت: برای این که خیالتو راحت کنم، بذار رک و پوست‌کنده بهت بگم؛ من توی طبقه پنجم ساختمون خودتون بودم. ولی این الان کمکی بهت نمی‌کنه؛ چون دیگه اونجا نیستم و واضحه که دیگه برنمی‌گردم اونجا. دویدم آن سوی خیابان. توی مغازه‌ها سرک می‌کشیدم و صاحبان مغازه با نگاه‌های متعجب و گنگ پاسخم را دادند. کسی نبود. ناشناس خندید. -اونجا نیستم، دنبالم نگرد. داشت من را می‌دید. نزدیک بود سرم بترکد. صدایم را کنترل کردم که داد نشود و گفتم: پس کجایی لعنتی؟ باز هم خندید. چند لحظه مکث کرد و گفت: باشه، حالا که انقدر دوست داری منو ببینی، یه قرار ملاقات می‌ذاریم. -کجا؟ -بهت خبر می‌دم. و پیش از آن که بخواهم حرفی بزنم قطع کرد. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
دیروز رفته بودم خونه مصباح، و اینطوری ازم پذیرایی کرد😓 فکر می‌کنید چرا؟
چون...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام، ممنونم از لطف شما🌷
نه بیشتر فکر کنید
خوشم میاد تنها احتمالی که درباره من دارین اینه که شخصیت‌ها رو بکشم😐 نه هیچکدوم اینا نیست