eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
ممنونم از همگی بابت پیام‌های تبریک، چون تعدادش زیاده ممکنه خیلی‌هاش از دستم دربره😅 پیشاپیش از همه ممنونم🌷 چون خیلی تعداد پیام‌ها زیاده، پیامایی رو میذارم که متن بامزه داشته باشه😅 یکم دور هم بخندیم
نه دقیقا، یک روز قبل از روز تولد.
آره، هنوز زنده‌م ولی احتمالا یه جشن پتو در پیش دارم 🙄
ممنون😁
🔴حکم جهاد رهبر انقلاب در راه آزادی قدس 👈 مقاومت فلسطین و حزب‌الله تا امروز پیروز نبرد بوده و پیروزی نهایی هم متعلق به آنهاست 👈 حکم قطعی و شرعی و برهمه واجب است تلاش کنند فلسطین و مسجدالاقصی را به صاحبان اصلی آن برگردانند. ۱۴۰۳/۷/۴ ❓نقش ما در تحقق این واجب چیست؟
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۵۳ صدای بوق ماشین‌های پشت سرمان که بلند شد، یاد کمیل افتاد که چراغ سبز شده است. سریع راه افتاد و بوق‌هایی که هزار و یک بد و بیراه درشان نهفته بود بدرقه‌مان کردند. گفتم: یه چیز دیگه هم گفت. گفت می‌خواد یه قرار بذاره که ببیندم. کمیل بار دیگر جا خورد؛ ولی روی ترمز نزد. چشمانش درشت شدند و گفت: کجا؟ -نمی‌دونم. نگفت. ولی مشخص بود که داشت منو می‌دید. می‌دید که چکار می‌کنم. حسام گفت: برای همین داشتی مثل دیوونه‌ها توی خیابون می‌دویدی؟ -آره. ولی هیچ چیز خاصی ندیدم. -شاید توی یکی از ساختمونا بوده. به امید بگم... کمیل پرید وسط حرفم. -لازم نیست. چیزی که مهمه اونیه که می‌خواسته زنه رو بکشه. -الان کجاست؟ -بردنش ستاد. زنه رو هم منتقل کردن درمونگاه اداره خودمون. حسام زیر لب غر زد: از اولم نباید همچین کسیو تو بیمارستان نگه می‌داشتیم. کمیل شانه بالا انداخت. -نه، به نظرم بد نشد. ریسک بود ولی حداقل الان یکیشونو زنده و سالم گرفتیم. *** وقتی حسین رسید، نگهبان مرد یک قالب یخ روی بینی کبودش گذاشته بود، سرش را به دیوار تکیه داده و صورتش از درد درهم رفته بود. نگهبان زن اما خونسرد سر جایش نشسته بود و یک دستمال را روی لبش فشار می‌داد که خونش بند بیاید. حسین انگار هزار سال بود که نخوابیده بود. پای چشمش گود رفته و سیاه بود. افکار پریشانش را می‌دیدم. ذهنش مثل یک انباریِ آشفته بود، یک طرفش من بودم، یک طرفش آن ناشناس و تروریست‌ها. انقدری رمق نداشت که بتواند مرتب‌شان کند. دغدغه‌های مهم‌تری هم در آن آشفتگی گم شده بودند؛ مثلا این که آن تروریست کلید خانه ما را از کجا آورده بود؛ چیزی که آن لحظه از همه مهم‌تر بود ولی حسین فراموشش کرده بود و من راهی نداشتم که این را به او بفهمانم. هردو نگهبان تا چشمشان به حسین و کمیل افتاد برخاستند. کمیل گفت: چی شد؟ نگهبان مرد گفت: یه نفر رو فرستادن که حواس منو پرت کنه و منو بکشونه دنبال خودش. بعد دونفر حمله کردن سمت اتاق. نگهبان زن که یک قدم عقب‌تر ایستاده بود، جلو آمد و دستمال را از روی لبش برداشت. لبش کمی پاره شده بود. گفت: فقط تونستم یکیشونو بگیرم. اون‌یکی فرار کرد. خدا رو شکر متهم چیزیش نشد. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi