eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۶ باز هم خندید و میان خنده‌هایش گفت: جدی؟ فکر نمی‌کنم. اونی که باید گریه کنه تویی. چون اگه امشب نتونی منو بگیری، زنت رو می‌کشم. دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و امیدوار بودم صدایش را نشنیده باشد. گفتم: نگران نباش، می‌گیرمت. -آره آره، همه تلاشت رو بکن... کمی مکث کرد. یک نفس عمیق کشید و گفت: وایسا ببینم... زنگ نزده بودم اینا رو بگم. می‌خواستم بگم بمب همین چند دقیقه پیش رسید توی دانشگاه و سر جاش جاگیر شد. قلبم ایستاد و دهانم خشکید. آرام گفتم: پیداش می‌کنیم. و متاسفانه صدایم گرفته بود؛ شاید چون مطمئن نبودم این سوزن میان انبار کاه پیدا شود. گفت: فکر نکنم پیدا کردنش فایده داشته باشه؛ چون کنترلش دست منه و هر موقع صلاح ببینم منفجرش می‌کنم. دارم پخش اینترنتی مراسم رو نگاه می‌کنم تا ببینم کدوم قسمت مراسم برای ترکیدن بمب دراماتیک‌تره! این عوضی واقعا بیمار بود. یک مریض روانی کامل. حرفی نزدم و این‌بار مسلط‌تر خندید. -چیه؟ نمی‌خوای دیگه برام رجز بخونی؟ خنده کوتاهی کرد و ادامه داد: گفتن تماس رو طولش بدی تا جای منو پیدا کنی؟ دهانم هنوز خشک بود؛ ولی سعی کردم کم نیاورم. -وقتی پیدات کردم جوابتو بهت می‌دم. فکر کنم جملات آخرم را نشنید؛ چون تماس را قطع کرده بود. بلافاصله امید برایم پیام فرستاد: حجاب. تقریبی. نور امیدی در دلم روشن شد. امید مکان تقریبی‌اش را پیدا کرده بود. نزدیک سالن ورزشی حجاب بود؛ نزدیک ما. باید فکرش را می‌کردم. همه آدم‌های حرفه‌ای و باهوش هم بالاخره جایی اشتباه می‌کنند. او هم وقتی می‌خواست بازی روانی راه بیندازد، از دهانش پریده بود که ریموت بمب دستش است. برای این که بتواند از کنترل استفاده کند، باید به مصلی نزدیک می‌بود. او همینجا بود، همین دور و بر. پیدا کردنش از پیدا کردن بمب راحت‌تر بود و می‌شد امید داشت که جلوی انفجار بمب را گرفت؛ ولی این خطر هم بود که اگر نزدیکش شوم، بمب را منفجر کند. نمی‌دانستم گفتن این‌ها به کمیل درست است یا نه. هرچه باشد مافوقم بود؛ ولی امان از شکی که حسام در دلم کاشته بود. چشم گرداندم تا کمیل را پیدا کنم؛ ولی نبود. حتما رفته بود داخل مصلی. یک دور دور مصلی گشتم. راهروی پشتیِ مصلی و محوطه کنارش دست خانم‌ها بود. با کمیل تماس گرفتم و خبر دادم که بمب داخل است و کنترلش دست آن عوضی ست. کمیل اگر نفوذی بود خودش این‌ها را می‌دانست؛ پس گفتنشان ضرر نداشت. درباره آنچه از محل آن عوضی فهمیده بودم حرفی نزدم. حسام هم غیبش زده بود. می‌دانستم نیروهای چک و خنثی در راهند؛ پس راهم را کشیدم به سمت بالا، به سمت سالن حجاب. در جاده فرعی سمت شرقی مصلی کسی نبود؛ فقط یک طرفش ماشین گذاشته بودند. دستم را روی سلاحم گذاشتم و آرام از کنار ماشین‌ها قدم زدم. کسی داخلشان نبود. باز هم بالا رفتم. داخل زمین‌های روباز تنیس را نگاه کردم. خالی بودند. چراغ‌های سالن حجاب هم خاموش بود. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بلایی که تکبر سر آدم میاره:
به نظرتون اگه بجای «سرتیفیکیت» بگن «گواهینامه»، زبونشون کهیر میزنه؟😕
درختای دانشگاه شکوفه زدن🥲✨
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۷ دوباره همراهم در جیبم لرزید. نام هادی را که روی صفحه دیدم، قلبم ایستاد. چند ثانیه به صفحه گوشی خیره ماندم. می‌ترسیدم جواب بدهم و خبر بدی داشته باشد؛ ولی به همان اندازه احتمال داشت خوش‌خبر باشد. دایره سبز را کشیدم. -الو هادی... هانیه... هادی وسط حرفم پرید. -هانیه می‌خواد باهات حرف بزنه. گوش کن ببین چی می‌گه. چند لحظه طول کشید تا بفهمم چه می‌گوید و بفهمم هانیه به‌هوش آمده است. نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. با نفسی حبس شده، منتظر شنیدن صدای هانیه شدم. اول کمی صدای خس‌خس شنیدم و بعد، صدایی گرفته و لکنت‌دار، آرام گفت: حسین! بغضم ترکید. فکر نمی‌کردم دیگر صدایش را بشنوم. روی جدول کنار خیابان نشستم و گفتم: جانم... جانم؟ انگار داشت گریه می‌کرد. نفس می‌زد. تقلا می‌کرد حرف بزند. گفت: بـ... بـ... چـ... چّه... بچه‌ش... مـ... مریضـ... ـه... پـ... پیداش... نـ... نکـ... نی... مـ... می... ره... هـ... مـ... ـه... می... می... رن... نفس هانیه به شماره افتاد و سکوت کرد. آن خوشحالیِ باورناپذیرِ اولیه، جای خود را به سردرگمی داد. نمی‌دانستم الان درست است که هانیه را سوال‌پیچ کنم یا نه. با تردید پرسیدم: منظورت چیه عزیزم؟ بچه کی؟ هانیه هق‌هق کرد. داشت تلاش می‌کرد حرف بزند. -او... اون... خـ... خانـ... خانمه... منظورش را می‌فهمیدم و نمی‌فهمیدم. -کدوم خانم؟ -او... ن... صدای خش‌خش آمد و بعد هادی گفت: بسه دیگه... حسین چیزی فهمیدی؟ -مطمئن نیستم... دیگه نمی‌تونه صحبت کنه؟ -خیلی بهش فشار میاد. تازه به‌هوش اومده، هنوز هوش و حواسش سرجاش نیست. ولی من احساس می‌کردم هانیه بیشتر از من هوش و حواسش سرجایش هست و این آزارم می‌داد. گفتم: حالش خوبه؟ -ظاهراً که آره. -خدا رو شکر. مواظبش باش. -نمیای اینجا؟ -چرا، وقتی کارم تموم بشه میام. تماس را قطع کردم؛ ولی همان‌جا نشستم. پاهایم را دراز کردم و صورتم را روی دستانم تکیه دادم. چشمانم را در حدقه فشردم و تصمیم گرفتم چند لحظه از یاد ببرم که یک تروریست عوضی همین دور و برهاست. آنچه هانیه گفته بود را مرور کردم: بچه‌ش مریضه، اگه پیداش نکنی می‌میره، همه می‌میرن. زیر لب تکرار کردم: همه می‌میرن. شاید این‌ها آخرین چیزهایی بود که هانیه قبل از چاقو خوردن، از آن زن شنیده بود. نمی‌توانستم جلوی ذهنم را بگیرم که سمت زن و بچه مریضش نرود. گفته بود بچه‌اش فلج است؛ گفته بود نمی‌تواند کاری کند. و اگر بچه‌اش می‌مرد، همه می‌مردند... انگار کسی کوبیده بود پس سرم. -حسین! تو اینجایی؟ از جا پریدم و پیروِ غریزه، سریع دست به سلاح شدم. حسام مقابلم ایستاده بود. سلاح را پایین آوردم و گفتم: کی اومدی؟ -همین الان. چی شده؟ چرا نشستی؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
سر خوان کریم مهمانیم...🥲 📍مسجد شجره دانشگاه اصفهان
عبدالرضا هلالیomo-l-momenin.mp3
زمان: حجم: 2.2M
🥀✨ خرج حسینی شدنِ ماها رو خدیجه داد..‌.🥲 🎤 عبدالرضا هلالی سلام‌الله‌علیها تسلیت باد. http://eitaa.com/istadegi