eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنون از محبتتون ☺️ از دایره شروع کنید😅
قرآن امروز هدیه به شهیده مکرمه حسینی 🥀🌙
✨پرسودترین معامله دنیا:
الان خانواده داشتن سریال تنهایی لیلا رو می‌دیدن، یادم افتاد حامد عنقا کلا عادت داره اول زندگی، یکی از زوجین رو بکشه و گند بزنه به آشیانه دوتا کفتر عاشق 😐 بعد شما می‌گید من سنگدلم🙄😑
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 78 حسام نگاهی به دور و برش انداخت و بعد دوباره به چشمان من خیره شد. -یکم بعد از این که به کمیل گفتی اینجایی، اون ناشناس هم فهمید تو دانشگاه اصفهانی. انگار آب سرد روی سرم ریختند. چقدر احمق بودم من. با دقت حسام را نگاه کردم، دستانش را. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: تو از کجا فهمیدی؟ حسام اخم کرد: چی؟ کمی از حسام فاصله گرفتم. -تو از کجا فهمیدی که یکم بعدش اون عوضی فهمید من کجام؟ رنگ حسام پرید. در کم‌تر از چند صدم ثانیه، هردو از روی جدول برخاستیم و حسام زودتر از من دست به سلاح برد. لوله سلاح کمری حسام مقابل صورتم بود و من به این فکر می‌کردم که حسام انقدر فرز است که سریع دست به سلاح ببرد و یک نفر را با یک گلوله توی سرش بکشد. ناچار، دستانم را بالا گرفتم و ایستادم. انگار نقاب از صورتش افتاده بود و حالا دیگر نمی‌شناختمش. کمیل گفته بود باهوش‌ترین آدم‌ها هم یک جایی اشتباه می‌کنند و حسام اشتباه کرده بود. -خب، حالا می‌خوای چکار کنی؟ حسام ساکت بود و بدون این که دستش بلرزد، من را نشانه رفته بود. معلوم است که دستش نمی‌لرزید. اگر قرار بود دستش بلرزد، باید آن وقت که راه آن تروریست را به خانه‌ام باز کرد می‌لرزید. او از اول نه امانت‌دار بود، نه رفیق بود و نه هیچ‌چیز. نمی‌دانم از اول اینطور بود یا به مرور شد؛ نمی‌دانم تقصیر من بود یا چیز دیگر. دلم می‌خواست این‌ها را از او بپرسم؛ ولی قبلش باید زنده می‌ماندم. حسام در کمال خونسردی، سلاح را به طرفم گرفته بود؛ ولی مطمئن نبودم که برای بعد از این برنامه‌ای داشته باشد. دستش پیش من رو شده بود و باید از شر من خلاص می‌شد؛ ولی حسام احمق نبود که با کشتن من، خودش را برای همیشه به مهره سوخته تبدیل کند. اگر همان لحظه و با سلاح سازمانی‌اش من را می‌کشت، دستش زود رو می‌شد. اگر قرار بود من را بکشد هم باید برنامه بهتری می‌چید. -خب، حالا می‌خوای چکار کنی؟ می‌دونی که نمی‌تونی منو بکشی. حسام سکوت کرد. درست است که گیجی و سردرگمی را پشت چهره خونسردش پنهان کرده بود؛ ولی من امیدوار بودم که این خونسردی فقط یک نقاب باشد. لوله سلاح را کمی تکان داد و گفت: دستاتو بذار روی سرت و برو سمت پارک مطالعه. پارک مطالعه خواهران، سمت چپم بالای مصلی بود. جایی محصور میان شمشادها و پر از درخت. بهترین جا برای سربه‌نیست کردن یک آدم. ولی به هرحال، سلاح دست حسام بود و در نتیجه حق هم با او بود! دست روی سر گذاشتم و آرام و از پهلو به سمت پارک مطالعه رفتم. حسام مقابلم طوری زاویه‌اش را تغییر داد که مجبور شوم عقب‌عقب راه بروم و خودش همچنان با همان چهره بی‌حالت، سلاح را به سمتم گرفته بود و پیش می‌آمد. اعصابم از این که نمی‌توانستم بفهمم چی توی سرش می‌گذرد بهم ریخته بود. -نمی‌خوای بگی برنامه‌ت چیه؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«اهل بودن» ارتباطی با پیوند ژنتیکی نداره، پیوند فکر و روحه که تعیین می‌کنه کی «اهل» آدمه. طرف پسر نوح(علیه‌السلام) که بود، ولی «اهل» نوح نبود. سلمان پارسی نه تنها از خانواده پیامبر نبود، حتی هم‌نژاد پیامبر هم نبود، کلا از یه کشور دیگه اومده بود، ولی پیامبر فرمودن: سلمان از ما اهل‌بیت است...
ساره(همسر حضرت ابراهیم) چنان مقامی داره که فرشتگان رو می‌بینه و باهاشون صحبت می‌کنه و مستقیما مورد خطاب و بشارت فرشتگان قرار می‌گیره. این خیلی ساده‌انگارانه ست که فکر کنیم ساره نسبت به هاجر، یه حسادت زنانه داشته! اینم از قصه‌هاییه که یهود از خودش درآورده.