eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۹ حسام همچنان سکوت کرده بود و برای من حتی حرف زدن با او هم دشوار بود. انگار یک انسان دیگر یا نه، یک موجود دیگر توی جلدش رفته بود. انگار کالبدش از آن حسام همیشگی خالی شده بود؛ شاید هم از اول خالی بود. نمی‌دانم چقدر؛ شاید تا نیمه‌های پارک مطالعه را روی زمین ناهموار از عقب راه رفتم. چندبار نزدیک بود زمین بخورم و پرسش‌هایم از حسام هم بی‌پاسخ می‌ماند. بالاخره جایی، حسام ایستاد؛ میان تاریکی وهم‌آور پارک مطالعه و سایه‌های درختان. دورتادورمان شمشاد بود و صدای مراسم را از دور به سختی می‌شنیدیم. اگر اینجا می‌مردم، جنازه‌ام به این زودی‌ها پیدا نمی‌شد؛ شاید بعد از مراسم، شاید فردا صبح. مردن فعلا برنامه خوبی نبود. من هنوز هانیه را هم ندیده بودم. حسام ایستاد. نگاهی به دور و برش کرد و تا من آمدم همین کار را بکنم، داد زد: برنگرد! چشمانم را ثابت نگه داشتم و تا جایی که میدان دیدم یاری می‌داد، کسی را ندیدم؛ اما مطمئن بودم حسام یک همدست دارد. کسی که من نباید برمی‌گشتم و می‌دیدمش. شاید همان عوضی بود و قلبم از تصور چنین چیزی به تپش افتاد. تیر دیگری در تاریکی انداختم و از در مذاکره وارد شدم. -حسام... نمی‌دونم برنامه‌ای برای من داری یا نه و تصمیمت چیه، ولی تو با این کارت داری یه عالمه آدم بی‌گناه رو می‌کشی. اونا هیچ هیزم تری به تو نفروختن. حسام مثل مجسمه نگاهم می‌کرد و نمی‌توانستم بفهمم در دل سنگش اثری گذاشته‌ام یا نه. ادامه دادم: اینم نمی‌دونم که انگیزه‌ت چیه، پوله یا اعتقاد... ولی هرچی باشه، به این فکر کن که ممکنه خانواده خودت هم توی مصلی باشن. چطور دلت میاد زن و بچه مردم رو اینطوری به کشتن بدی؟ و باز هم سکوت بی‌معنای حسام. لعنتی انگار واقعا روح از تنش رفته بود. حسامی که همراه من برای آرامش و امنیت مردم تلاش کرده بود، الان به حرف‌هایم هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. متاسفانه حسام آدم پیچیده‌ای بود. مثل تروریست‌ها و خلافکارهای ساده‌ای نبود که به طمع پول دست به حماقت می‌زنند و زود به غلط کردم می‌افتند. امثال حسام اگر جنایت می‌کردند هم با فکر بود، حساب شده بود. هرکسی جای حسام بود باید تا الان چندتا واکنش احساسی از خودش نشان می‌داد، خشمگین و سردرگم می‌شد؛ ولی حسام... من اما دست از تلاش نکشیدم. -حسام داری چه غلطی می‌کنی؟ من رفیقتم! صدایی از پشت سرم آمد؛ شبیه قدم برداشتن روی زمین. مقابل میل شدیدم به برگرداندن سرم مقاومت کردم تا حسام کار احمقانه‌ای نکند. امیدوار بودم هرچه پشت سرم رخ می‌دهد، در صورت حسام منعکس شود؛ اما چهره‌اش همچنان بی‌حالت بود. فقط یک لحظه، آن هم یک لحظه‌ای که شک داشتم درست دیده باشم، مردمک چشمانش تکان خوردند. تا آن لحظه فقط من را نگاه می‌کرد و یک لحظه، پشت سرم را. و بعد، پشت سرم تیر کشید. خیلی تیر کشید. انقدری که نتوانستم سر پا بایستم. چشمانم سیاهی رفت و زانوانم خالی کردند. افتادم. 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چقدر این دوتا آیه قشنگه، چقدر امیدبخشه، چقدر روح رو تازه می‌کنه... به‌به✨💚
خدا چقدر قشنگ پیامبرش رو دلداری میده🥲
قرآن امروز هدیه به شهیده مریم فرهانیان🥀✨
سال ۰۲، یک چنین شبی، با مامان توی راه یکی از هتل‌های اصفهان بودیم. من مثل همیشه روسری سیاه و سفیدم را سرم کرده بودم؛ البته درست یادم نیست. شاید هم روسری دیگری بود؛ ولی من یادم نیست. این را فقط روی این حساب می‌گویم که من همیشه برای جلسه اول آن روسری را سرم می‌کردم. آن سال یک چنین شبی می‌شد شانزدهم فروردین. شب نیمه رمضان. شاید چون شب عید بود من روسری رنگ روشن پوشیده بودم... مثلا آن روسری آبی را که یک کیف همرنگ خودش دارد. آره خودش بود... همان را پوشیده بودم؛ با چادر قجری. وقت‌هایی که می‌خواهم سنگین‌تر و خانم‌تر به نظر برسم، چادر قجری می‌پوشم؛ توی ملاقات‌های رسمی. شب نیمه رمضان بود؛ شب عید. من خوشحال بودم و خوشحالی‌ام ربطی به آن ملاقات نداشت. خوشحالی‌ام از جنس آن مستی و سرخوشیِ شب سوم شعبان بود. چه فرقی می‌کند شب سوم شعبان یا شب نیمه رمضان؟ کلهم نورٌ واحد. خوشحالی‌ام بخاطر شما بود آقای مهربانم. چون شما را خیلی دوست داشتم و دوست دارم و دوست خواهم داشت. انگار قرار بود واقعا دوباره به دنیا بیایید و من ذوقش را داشتم. انگار قرار بود واقعا ببینمتان. آن شب، توی راه هتل، من خیلی کوتاه با شما صحبت کردم. گفتم این ملاقات امشب با همه‌ی قبلی‌ها فرق دارد؛ چون شب تولد شماست و شما باید به طور ویژه روی آن نظارت کنید. بعد هم ازتان خواستم عقل و قلبم را به سویی هدایت کنید که صلاح دنیا و آخرتم در آن هست؛ ازتان خواستم هرچه شد، خودتان حواستان به من باشد و خودتان امشب را برایم مبارک کنید. غیر از قول و قرارهای آن شبم با شما، چیز زیادی از آن شب یادم نیست. یادم هست که شربت گل‌گاوزبان سفارش دادم. و یادم هست که مثل همیشه خیلی ساکت و سرسنگین و جدی بودم، و یادم هست که او دقیقا برعکس بود. این که دقیقا چه گفتیم و شنیدیم هم یادم نیست؛ یعنی همان حرف‌های اولیه بود دیگر... ولی من اولین بار بود که احساس کردم دارم با یک آدم واقعی گفت‌وگو می‌کنم؛ نه یک ربات که چهارتا جمله را از توی دوتا سایت و کتاب حفظ کرده تا تحویل من بدهد. سال ۰۲، یک چنین شبی، شب تولد شما، طی اتفاق نادری، من تصمیم گرفتم که به او نه نگویم و بروم جلسه بعدی. سال ۰۳، یک چنین شبی، ششم فروردین بود. شب تولد شما بود و من باز هم برگشتم در خانه‌ی شما. یک دور حرف‌های سال گذشته را با شما مرور کردم و ازتان خواستم مرا در میانه راهی که با شما آغاز کرده‌ام تنها نگذارید. ریش و قیچی را دادم دست خودتان؛ نه فقط ریش و قیچی که تمام زندگی‌ام را. گفتم حالا که با نگاهِ کوثریِ شما آغاز شده، نگذارید ابتر بماند. و امسال، همچنان سال ۰۳، امشب، باز هم شب تولد شما، زیر سایه شما و نگاه مهربانتان، من و او ما شده‌ایم. دعامان کنید آقای مهربان و بزرگوار ما. میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام مبارک✨