☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شیطان رجیم بهم میگه فردا شب پارت نذارم و توی خماری نگهتون دارم😈
اعوذ باالله من الشیطان الرجیم... 😁
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
پاسخ من به همه این پیاما:
لبخند ملیح☺️😈
سال ۰۲، یک چنین شبی، با مامان توی راه یکی از هتلهای اصفهان بودیم. من مثل همیشه روسری سیاه و سفیدم را سرم کرده بودم؛ البته درست یادم نیست. شاید هم روسری دیگری بود؛ ولی من یادم نیست. این را فقط روی این حساب میگویم که من همیشه برای جلسه اول آن روسری را سرم میکردم.
آن سال یک چنین شبی میشد شانزدهم فروردین. شب نیمه رمضان. شاید چون شب عید بود من روسری رنگ روشن پوشیده بودم... مثلا آن روسری آبی را که یک کیف همرنگ خودش دارد. آره خودش بود... همان را پوشیده بودم؛ با چادر قجری. وقتهایی که میخواهم سنگینتر و خانمتر به نظر برسم، چادر قجری میپوشم؛ توی ملاقاتهای رسمی.
شب نیمه رمضان بود؛ شب عید. من خوشحال بودم و خوشحالیام ربطی به آن ملاقات نداشت. خوشحالیام از جنس آن مستی و سرخوشیِ شب سوم شعبان بود. چه فرقی میکند شب سوم شعبان یا شب نیمه رمضان؟ کلهم نورٌ واحد.
خوشحالیام بخاطر شما بود آقای مهربانم. چون شما را خیلی دوست داشتم و دوست دارم و دوست خواهم داشت. انگار قرار بود واقعا دوباره به دنیا بیایید و من ذوقش را داشتم. انگار قرار بود واقعا ببینمتان.
آن شب، توی راه هتل، من خیلی کوتاه با شما صحبت کردم. گفتم این ملاقات امشب با همهی قبلیها فرق دارد؛ چون شب تولد شماست و شما باید به طور ویژه روی آن نظارت کنید. بعد هم ازتان خواستم عقل و قلبم را به سویی هدایت کنید که صلاح دنیا و آخرتم در آن هست؛ ازتان خواستم هرچه شد، خودتان حواستان به من باشد و خودتان امشب را برایم مبارک کنید.
غیر از قول و قرارهای آن شبم با شما، چیز زیادی از آن شب یادم نیست. یادم هست که شربت گلگاوزبان سفارش دادم. و یادم هست که مثل همیشه خیلی ساکت و سرسنگین و جدی بودم، و یادم هست که او دقیقا برعکس بود. این که دقیقا چه گفتیم و شنیدیم هم یادم نیست؛ یعنی همان حرفهای اولیه بود دیگر... ولی من اولین بار بود که احساس کردم دارم با یک آدم واقعی گفتوگو میکنم؛ نه یک ربات که چهارتا جمله را از توی دوتا سایت و کتاب حفظ کرده تا تحویل من بدهد.
سال ۰۲، یک چنین شبی، شب تولد شما، طی اتفاق نادری، من تصمیم گرفتم که به او نه نگویم و بروم جلسه بعدی.
سال ۰۳، یک چنین شبی، ششم فروردین بود. شب تولد شما بود و من باز هم برگشتم در خانهی شما. یک دور حرفهای سال گذشته را با شما مرور کردم و ازتان خواستم مرا در میانه راهی که با شما آغاز کردهام تنها نگذارید. ریش و قیچی را دادم دست خودتان؛ نه فقط ریش و قیچی که تمام زندگیام را. گفتم حالا که با نگاهِ کوثریِ شما آغاز شده، نگذارید ابتر بماند.
و امسال، همچنان سال ۰۳، امشب، باز هم شب تولد شما، زیر سایه شما و نگاه مهربانتان، من و او ما شدهایم.
دعامان کنید آقای مهربان و بزرگوار ما.
میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام مبارک✨
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۸۰
*
حالم مثل ماهی بود که بیرون از آب افتاده باشد. پزشک با هادی حرف میزد و من در ذهنم کلمات را میجستم. حسین مثل آب دریا بود. حرف زدن با او مرا تشنهتر میکرد و شنیدن صدایش چیزی از دلهرهام کم نکرده بود. ذهن و زبانم هنوز در جستوجوی کلمات ناموفق بودند، دایره لغات محدودی در اختیارم بود و نمیشد حرفم را به هادی بفهمانم.
هادی گفتوگویش را با پزشک تمام کرد و به سمت من برگشت.
-آبجی دیگه چرا گریه میکنی؟ با حسین که حرف زدی!
از مغزم کار کشیدم.
-نگرانم...
-نگران چی؟
-حسین.
نگرانیام فقط حسین نبود؛ ولی نمیتوانستم بیشتر از این توضیح بدهم.
-چیزیش نیست که. همین الان باهاش حرف زدی. حالش خوب بود.
ناچار گفتم: دوباره... بهش... زنگ... بزن...
-کار داره آخه. نمیشه که هی مزاحمش بشیم. کارش تموم بشه خودش میاد.
نه. معلوم نبود بیاید. ابرو درهم کشیدم. هادی گفت: باشه، ولی دیگه این بار اگه بهش زنگ زدیم باید آروم بشی ها.
-باشه...
هادی تلفنش را درآورد و حسین را گرفت. آرنجش را به لبه تخت تکیه داده بود و معلوم بود دارد بوق پشت بوق میشنود؛ اما حسین جواب نمیدهد. بعد از چند لحظه، تماس را قطع کرد و گفت: حتما دستش بنده.
هادی خیلی خوشبین بود و وقتی دید جمله خوشبینانهاش حال مرا بهتر نکرد، گفت: بذار به دوستش زنگ بزنم.
منظورش حسام بود؛ ولی همانطور که فکر میکردم، حسام هم جواب نداد. صدای بلندگوی گوشی هادی را شنیدم که میگفت: دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...
*
خاک پر بود از برگهای خشک و سوزنیِ کاج و صورتم را میآزرد. مایعی لزج از گوشم تا کنار گونهام ریخته بود که به احتمال زیاد خون بود. بدنم هنوز کرخت بود؛ ولی گوش و چشمم کار میکرد. انقدری کار میکرد که بفهمم روی زمین، وسط پارک مطالعه افتادهام و حسام و یک مرد ناشناس، در فاصلهی چند متری من ایستادهاند.
نمیدانم از وقتی که افتاده بودم چقدر گذشته بود؛ اما بعید بود بیشتر از چند دقیقه شده باشد. صدای مبهم سخنران هنوز میآمد و هنوز شب بود. این بهترین خبری بود که آن لحظه میشد برای خودم داشته باشم.
هنوز وقت بود.
تلاشم برای غلبه بر کرختی بدنم بیفایده بود. پس سرم هنوز گزگز میکرد. ترجیح دادم تا حس به دست و پایم برگردد، بروم توی نخ حسام و آن مرد.
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi