☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
منم همینطورم...
بله دقیقا
من کاملا بجای عباس زندگی کردم.
هیچوقت انقدر با یه شخصیت یکی نشده بودم
هدایت شده از چشم انتظار
#اعلام_مراسم
🇮🇷راهپیمایی بزرگ روز جهانی قدس
🎤سخنران: جناب آقای دکتر مهدی جمالی نژاد - استاندار اصفهان
🎙خواننده: مجتبی الله وردی(مجال)
⏱ساعت ۱۰ صبح
🗓جمعه هشتم فروردین ۱۴۰۴
▫️میدان تاریخی حضرت امام خمینی
(رحمة الله علیه)
#ستاد_روز_جهانی_قدس
#محور_مقاومت
💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان
@chashmentezar_ir
داستان کوتاه رهایی.pdf
حجم:
991.1K
📚🇵🇸
بازنشر/ داستان کوتاه «رهایی»
به قلم: ش.شیردشتزاده
روایت مبارزه یک مادر فلسطینی از زیر آوار🌱
🥀منتشر کنید تا صدای فریاد فلسطین زیر آوار سکوت دفن نشود...
#روز_قدس #ماه_رمضان
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
کوچک که بودم همیشه پای ثابت شنیدن خاطرات خانم جان(مادربزرگ مادریام) بودم.
دختری عاشقِ شنیدن خاطره، خیالپردازی، زندگی کردن به جای بقیه و...
خانم جان که گوش شنوا پیدا میکرد، مرا مینشاند و خودش در حین کار خاطره میگفت. شاید الان بیش از چند صدبار هر خاطره را شنیده باشم. انگار هربار مرا میبیند یادش میافتد فصلی از خاطراتش را نگفته است.
دنیای نوجوانیام اینگونه شروع شد که ساعتها مینشستم و گوش میدادم به حرفهایش. خانم جان هم کم نمیآورد، از قبل از انقلاب شروع میکرد و به اوجش میرسید؛ جبهه و جنگ. هربارهم چنان با آب و تاب از فعالیتهایش و شرایط آن موقع تعریف میکرد که حسرت میخوردم چرا آن موقعها نبودهام. همان جاها بود که ذهنم در خاطرات خانم جان ماند؛ در دهه شصت.
خانوم جان میگفت آن موقعها هر روز غذای بچهها را آماده میکرده و بعد خودش را به دانشگاه اصفهان میرسانده.
آنجا ساختمانی چند طبقه به عنوان ستاد کمک به جبهه بوده. هر روز برایم از یک طبقهاش حرف میزد؛ انگار هر طبقه برای خودش دنیایی پر از خاطره بوده است.
در خاطراتش طبقهها با هنرهای دست زنان رنگ گرفته بودند؛ گاهی تابوت میساختند و گاهی کلاه میبافتند و...
آن زمان بزرگترین چالشم این بود که این کارها ربطش به جبهه چه بوده؟
اما خوب همان حرفها انگیزهای شد تا از همان نوجوانی به دنبال هنر بروم.
هنر پر از درس صبر است؛ تحملت را بالا میبرد، چیزی که من هیچوقت درکش نکردم.
یک دهه از عمرم که گذشت، اواسط جنگ سوریه و داعش، خانم جان ندای کمک سر داد. حالا آنقدری بزرگ شده بودم که برای سوال کودکیام جوابی داشته باشم، انگار به آرزویم رسیده بودم. کل خانواده کاموا به دست مشغول بافتن کلاه و شال گردن برای مدافعان حرم شدیم. اولین کار هنری بود که تا انتهایش را خودم بافتم آخرش هم کلاهش شبیه کلاه طوسی رنگ شهید خرازی شد. شیرینترین اتفاق زندگیام بود؛ اما زود تمام شد.
حالا بعد از دو دهه، خاطرات خانم جان را دارم درک میکنم. حالا من شدهام اول شخص داستان تا هنرهایی که آموختهام را به نمایش بگذارم. تا بتوانم سوال نهفته کودکیم را با عمل پاسخ بدهم.
هنر برای مقاومت، صبرت را زیاد میکند. هر رج را که میبافی، منتظر هستی که قرار است انتهایش چه بشود چه شکلی میشود و به چه کسی داده میشود...؟ اگر به من بود خودم هم همراه کلاه میرفتم خط مقدم!
کمک همهاش پول نیست گاهی در یک کلاه بافتنی عشق و محبت نهفته مردمی را به یک ملت مظلوم نشان میدهد.
حالا تفاوت خاطرات خانم جان با من در ابعاد کار است؛ آن زمان یک ساختمان مرکز کمکهای پشت جبهه در هر شهر بود، حالا یک کشور شده است مرکز کمکهای پشت جبهه و خط مقدم جنگش هم بیتالمقدس است.
زمستان تمام شد و دستان من خاطراتم را بافتند...
✍🏻محدثه صدرزاده
#روز_قدس #علی_العهد_یا_قدس
http://eitaa.com/istadegi
فردا خواب روزهدار نه تنها عبادت نیست، بلکه گناهش به اندازه قتل عام صدها هزار نفر و غصب یه سرزمین و هزاران ظلم دیگه ست.
والسلام.
#روز_قدس #علی_العهد_یا_قدس #قدس