☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
درباره سوگواری و تروما حرف زدم، روانشناسها میگن دوره سوگ کمک میکنه با فقدان کنار بیای، ولی من چکا
و میدونید، یه چیزی درباره شهید رئیسی و شهید امیرعبداللهیان هست که لهم میکنه، نابودم میکنه، آتیشم میزنه،
اونم اینه که من خودمم تا قبل شهادت باورش نداشتم،
فکر میکردم داره ادا درمیاره،
داره رای جمع میکنه😭
باورم نمیشد مسئول خوب پیدا بشه...
این منو له میکنه.
من باورش نداشتم، ولی اون شبانه روز برای ما داشت میدوید.
هر وقت یاد این قضیه میافتم قلبم آتیش میگیره.
کاش حلالم کنه 😭
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
داشتم ظرفهای صبح را میشستم و تلوزیون روی شبکه خبر روشن بود. ساعت هفت و نیم... شاید هم هفت و چهل دقیقه صبح بود. از دیشب کارم شده بود نشستن پای اخبار گوشی و تلوزیون و به خود پیچیدن. یک سد محکم دربرابر اشکهایم و دربرابر احتمالات ناامیدکننده ساخته بودم. میخواستم هرطور شده نتیجه بگیرم که رئیسجمهور و همراهانش زندهاند و پیدایشان میکنند.
نزدیک هفت صبح ولی، بیشتر کانالها حرف از شهادت میزدند و من با هرکس از دوستانم که میخواست ناامید شود دعوا میکردم. محکم میگفتم اعلام رسمی نشده. هنوز زود است برای ناامیدی... و نزدیک هشت صبح، وقتی قبل از شروع بخش خبری ساعت هشت تلوزیون قرآن پخش کرد، عصبانیتم به اوج رسید. تقریبا داد زدم: اینا چرا قرآن پخش میکنن؟
هیچوقت فکر نمیکردم شنیدن قرآن انقدر عصبانیام کند. داشت سوره ضحی را میخواند. نمیدانم قاریاش کی بود ولی سبکاش مثل همان سبک قرآنهای مجلس ختم بود. من با عصبانیت نمیخواستم باور کنم این قرآن معنای ناگواری دارد؛ ولی سدی که دربرابر اشکها و احتمالات بد ساخته بودم داشت ترک میخورد و من نمیتوانستم با دستم جلوی ترکها را بگیرم.
ساعت هشت، اخبار اعلام کرد آن خبر ناگوار را؛ این که رئیسجمهور پیدا شده ولی زنده نه. یک آن دلم بیقراری و بیخبریِ شب قبل را خواست؛ چون حداقل امیدی بود به بازگشت آقای رئیسجمهور. آنجا بود که سد با صدای مهیبی شکست و با دستان کفی به لبه سینک تکیه دادم و خم شدم و بلند گریه کردم؛ جلوی خانوادهام. حتی وقتی حاج قاسم شهید شد اینطوری جلوی بقیه گریه نکرده بودم. اینطوری ضجه نزده بودم.
به هرحال منِ دهه هشتادی قدری از دهه شصت را چشیدم: این که صبح بیدار شوی و ببینی رئیسجمهورت و وزیر امور خارجهات و یک استاندار و یک امام جمعه شهید شدهاند. داشتم به این فکر میکردم که ما دهه هشتادیها حالا دیگر هم عملیات تروریستی دیدهایم، هم فتنهی کف خیابان را دیدهایم، هم حاج قاسم و سیدرضی و شهید زاهدی را دیدهایم و هم شهادت رئیسجمهورمان را. اگر نبرد فرهنگی و اقتصادی را هم برابر با دفاع مقدس بدانیم، دیگر چه کم داریم از جوانان دهه شصت؟
این دو روز اصلا باور نکردهام که رئیسجمهورم دیگر نیست. هنوز احساس میکنم او هست و دارد مثل همیشه به سفر استانی میرود و برای مردم میدود و ما هم محلش نمیگذاریم و از تورم مینالیم. هرچه توی تلوزیون میبینمش دوست دارم باز هم باشد. باز هم باشد و رئیسجمهورم باشد و هربار خبر سفر استانی یا یکی از دستاوردهای دولتش را بشنوم و ته دلم ذوق کنم و اصلا دیگر برایم عادی شده باشد، طوری که خبر کارهایش را سرسری رد کنم. دلم میخواهد هربار که وزیر امور خارجهام را توی اخبار میبینم کیف کنم از رفتار عزتمندانهاش و منش انقلابیاش و دفاعش از مظلوم، و خدا را شکر کنم بابت وجود چنین مردی در میدان دیپلماسی. من واقعا دلم رئیسجمهور خودم را میخواهد...
برای ارائه محتوای بهتر، نیاز به پایش و بررسی نظرات شما عزیزان داریم.
ممنون میشم که برای کمک به ما و ارتقای محتوای کانال، این پرسشنامه رو پر کنید.
https://survey.porsline.ir/s/hQ2AlHCD
کمتر از ۵ دقیقه طول میکشه، لطفا حتما پر کنید🌷
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلاً تو قاب دوربین دست تکون میدادی و با همون مهربونی همیشگیت از مردم بابت نگران شدنشون حلالیت می طلبیدی...🥲
هعی...💔
ساخته شده با هوش مصنوعی
#شهید_جمهور #شهید_خدمت #خادم_حرم_ایران
http://eitaa.com/istadegi