eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
sound.tebyan.netBisim _Khoramshahr_235847.mp3
زمان: حجم: 1.3M
«خداوند خرمشهر رو آزادش کرد...» 🇮🇷🌱 این جمله رو از امام خمینی شنیدیم؛ ولی قبل از اون، جمله‌ایه که احمد کاظمی، با لهجه صمیمی و شیرین نجف‌آبادی، پشت بیسیم به زبون آورد. جمله‌ای که از اعتقاد قلبی احمد کاظمی و رزمنده‌ها ریشه می‌گرفت، اعتقادی که راز پیروزی عملیات بیت‌المقدس بود: اعتقاد به این که ما هیچیم و هرچه هست خداست، و ما فقط اسباب الهی هستیم، برای جاری شدن اراده خدا در زمین. ما تسلیم خدا هستیم و در راهش تلاش می‌کنیم، ولی پیروزی کار خداست نه ما. این اوج توحید عملی رزمندگان ماست. http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
«خداوند خرمشهر رو آزادش کرد...» 🇮🇷🌱 این جمله رو از امام خمینی شنیدیم؛ ولی قبل از اون، جمله‌ایه که اح
دقت کردید سردار غلامعلی رشید پشت بیسیم، باورش نمی‌شه خرمشهر آزاد شده؟ دقت کردید چند بار می‌پرسه، بهت‌زده‌س، هی می‌پرسه تا باورش بشه؟ چندبار هم میگه مفهوم نبود، میگه تکرار کن... انگار می‌خواد بگه شوخی نکن، راست می‌گی؟ یا منو مسخره کردی؟😅 دلم یه همچین ناباوری‌ای رو می‌خواد، دلم می‌خواد بهم بگن اسرائیل نابود شده و من باورم نشه و هی بپرسم و یکی مثل احمد کاظمی بهم بگه: خدا اسرائیل رو نابودش کرد، خدا فلسطین رو آزادش کرد...🥲
📚فتح خرمشهر به نقل از کتاب ناگفته‌های جنگ (خاطرات شهید سپهبد علی صیاد شیرازی به قلم احمد دهقان) 📍گردآوری به همت عین. صاد از عقب جبهه گزارش می‌شد که مردم با اینکه می‌دانند حدود پنج هزار کیلومتر آزاد شده و حدود پنج هزار نفر هم اسیر گرفته‌ایم و عمدهٔ استان خوزستان آزاد شده، مرتب تکرار می‌کنند خونین‌شهر چه شد؟ یعنی تمام عملیات یک طرف آزادی خونین‌شهر طرف دیگر. برای خودمان هم این مطلب مهم بود که به خونین‌شهر دست پیدا کنیم. می‌دانستیم اگر خونین‌شهر را نگیریم دشمن همان‌طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرد، در محور ارتباطی خونین‌شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهای سخت می‌کند و ما دیگر نمی‌توانیم به این سادگی به این هدف برسیم. چندین شور عملیاتی با فرماندهان و اعضای ستادمان انجام دادیم قرارگاه کربلا اداره کننده منطقه بود. نتیجه که نگرفته بودیم هیچ، مطالبی که فرماندهان از وضع یگان‌هایشان می‌گفتند نمایان می‌ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم. یعنی باید عملیات را متوقف می‌کردیم و می‌رفتیم بازسازی کنیم؛ چون توان و رمقی برای واحدها باقی نمانده بود. رفتیم به اتاق جنگ، اعضای ستادمان رفتند و من و فرمانده سپاه تنها شدیم. حالت عجیبی پیدا کرده بودیم؛ از بس فشار روحی و روانی به ما وارد شده بود لشکرهایی که در اختیار داشتیم، اسمشان لشکر بود ولی از رمق افتاده بودند. در اینجا خداوند یک امداد عظیم نصیب ما دو نفر کرد. برای من این امداد از امدادهای بسیار بزرگ است که در سراسر مدتی که در جبهه بودم از آن بالاتر را احساس نکردم. در این امداد به یک طرح رسیدیم. به فرماندهان ابلاغ کردیم که سریع جمع شوند. آمدند و جمع شدند، این جلسه از تاریخی‌ترین جلسات است. آنها که رفتند غبار غمی دل مرا گرفت. در دل گفتم خدایا حالا اگر این طرح نگرفت، آن وقت چه کار کنیم؟ دفعه بعد توی اتاق‌های جنگ نمی‌شود این طور دستور داد چون یاد صحنه های قبلی می کنند. آن طرحی که به عنوان جرقه امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم این بود که گفتیم درست است ما بیست و پنج روز است در حال جنگیم و فرماندهان می‌گویند که بریده‌ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند این را نمی‌توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین‌شهر آزاد شود، الان باید آزاد شود. این را هم می‌دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم؛ ولی حداقل می‌توانیم خونین‌شهر را محاصره کنیم یعنی از یک جایی برویم بین خونین شهر و شلمچه، و اعلام کنیم خونین شهر را محاصره کرده‌ایم. آنچه به ذهن آمده بود این بود. تصویری از آزادسازی نبود بلکه محاصره خونین‌شهر بود تا در قدم بعدی شهر آزاد شود. شب، عملیات شروع شد از همان اول شب محور سمت راست به سرعت برید و رفت جلو، شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو ولی آن قدر جلو رفت که دادش درآمد. می‌گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم هم از راست می‌خورم و هم از سمت چپ. برادر احمد متوسلیان داد و بیداد می‌کرد. دو محور دیگر جلو نمی رفتند ما داشتیم ناامید می‌شدیم. تا صبح هر چه راهنمایی و هدایت شدند پیش نرفتند. حدود نماز صبح بود یادم هست که بچه‌ها همه از حال رفته بودند و از خستگی افتاده بودند. تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم چشم‌هایم باز نمی‌شدند، می‌خواستم بخوابم؛ ولی دلم نمی‌آمد از کنار بیسیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ زیر نورافکن ملحفه‌ای پهن کردم دراز کشیدم تا کمی آرامش پیدا کنم. بلافاصله خواب سید عالی قدری را دیدم که با عمامه مشکی آمد داخل قرارگاه ما صورتش را گرفته بود. چهره‌اش گرفته و غمناک بود آمد و نگاهی به همه‌مان کرد. همه به احترام بلند شدیم، ایشان مثل اینکه کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد برای من هم طبیعی بود، گفت: می‌خواهم بروم، کسی نیست مرا راهنمایی کند؟ بلافاصله دویدم جلو و گفتم من آمادگی دارم. رفتم ایشان را راهنمایی کردم تا از قرارگاه بیرون بروند. از آنجا هم خارج شدیم. یک دفعه این طور به نظرم آمد که حیف است این سید عالی قدر راه برود بهتر است که ایشان را بغل کنم و روی دست خودم بگیرم، همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه نرود همان طوری که روی دست‌های من بودند، با حالت تبسم به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. این اظهار محبت خیلی من را متأثر کرد و به گریه افتادم گریه‌ام آن قدر شدت داشت که از خواب پریدم. بیست دقیقه از زمانی که خوابیده بودم گذشته بود ولی انگار اصلاً خوابم نمی آمد. حالت خاصی را احساس کردم، همان موقع توی بیسیم داشتند تکبیر می گفتند. دو محور که گیر کرده بود باز شده بود و رسیده بودند به اروند یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود.
برادر خرازی با کد و رمز، اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: توانسته‌ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را متمرکز کنیم اگر اجازه بدهید از اینجایی که دشمن خط محکمی ندارد بزنم به خط دشمن توی خونین‌شهر. ریسک بزرگی بود، هفتصد نفر چه بود که ما بخواهیم به خونین‌شهر حمله کنیم؟ بعدش چه؟ حالت خاصی بر ما حاکم شده بود زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول‌های جنگ نمیکردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم بزنید. ایشان زد، یک ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که گفتند: ما زدیم. خوب هم گرفته، عراقی‌ها جلوی ما دست‌ها را بالا برده.اند؛ ولی تعداد آنها دست ما نیست. یک هلی کوپتر ۲۱۴ فرستادیم بالا که ببینیم وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد تا چشمم کار می‌کند توی این خیابان‌ها و کوچه‌های خرمشهر، عراقی‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها را بالا برده‌اند. یعنی قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجیبی بود. رفتیم توی خرمشهر و خرمشهر را گرفتیم. آماری به ما دادند حدود چهارده هزار و پانصد نفر در شهر اسیر شده بودند؛ اینکه داخل این سنگرها چقدر امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات و غذا بود جای خودش. خداوند متعال در این نمایش قدرت نشان داد که چه وحشت و رعبی در دل آن‌ها انداخته. آنها با اینکه هنوز عقبه‌شان قطع نشده بود و با اینکه توی سنگرهای مستحکم بودند و با اینکه اگر باز هم به آنها امکانات نمی‌رسید اقلاً ده پانزده روز دیگر می‌توانستند مقاومت کنند، خداوند رعبی به دل آنها انداخت که حتی یک ساعت هم مقاومت نکردند. چهارده هزار و پانصد نفر اسیر آنجا داشتیم و حدود پنج هزار نفر هم قبلاً داشتیم، اسرای بیت المقدس نوزده هزار و سیصد و هفتاد نفر شدند. حدود یک ماه طول کشید تا تک تک سنگرها از فشنگ و مهمات و وسائل و خوار و بار خالی شد. http://eitaa.com/istadegi
28.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خرمشهر را خدا آزاد نکرد؟!!! قبل از امام خمینی، فرماندهان میدان اعلام کردند که خرمشهر را خدا آزاد کرد. وقتی پیروزی‌های سپاه اسلام در محاسبات مادی‌گرایانِ لیبرال نمی‌گنجد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پریشب رفته بودیم گلستان شهدا و دیدم عکس و سنگ مزار شهید زندی زاده رو عوض کردن🙂 خیلی خوشحال شدم که یکی نسبت به این بانوی شهیده که مزارشون یکم دورتر از بقیه مزارهای شهداست و غریبه، توجه نشون داد🥲
کتابام رسید😍 البته یه کتاب دیگه مونده که خیلی مهم‌تره برسه... چون براش یه برنامه ویژه دارم😎