امروز چهارشنبه ۴۰۴/۴/۴ هست،
واقعا حیفه یه اتفاق خاص رقم نزنیم😅
برای همین یه تصمیم جالب گرفتم
هدایت شده از ☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚
حماسه حسینی📕
✍🏻استاد شهید مرتضی مطهری
#نشر_صدرا
حماسه حسینی رو انقدر ازش تعریف کردم که نیاز به معرفی نداره!
خوندنش برای هر بچه شیعهای لازمه!
قلم بسیار ساده و روانی داره،
و خیلی دقیق قیام امام حسین علیهالسلام و فلسفه و ریشههاش رو تحلیل میکنه.
به خیلی از پرسشها درباره قیام حسینی پاسخ میده،
تحریفها و روایات غلط رو کنار میزنه و شما رو با روایات اصیل و نگاه متعالی به قیام امام حسین علیهالسلام آشنا میکنه.
حتی اگه کتابخون نیستید یا فکر میکنید خوندن کتابهای شهید مطهری براتون سخته، حماسه حسینی رو بخونید.
واقعا قشنگه و نگاهتون رو عوض میکنه...
#محرم
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
#معرفی_کتاب 📚 حماسه حسینی📕 ✍🏻استاد شهید مرتضی مطهری #نشر_صدرا حماسه حسینی رو انقدر ازش تعریف کردم ک
تصمیم جالبم چی بود؟ این بود که با خواهرم و یکی از نوجوانهای فامیل تصمیم گرفتیم یه گروه مطالعاتی داشته باشیم و این کتاب رو برای محرم بخونیم.
و بعد تصمیم گرفتیم توی کانال هم این کار رو انجام بدیم🌱
شرکت توی گروه مطالعاتی چطوریه؟
اولا باید هر روز یه مقدار مشخصی از کتاب رو بخونید(خیلی کمه)
دوما توی گروه، یه نکته جالب که از مطالعه کتاب یاد گرفتید رو بنویسید یا بفرستید.
اگه سوالی داشتید هم با هم روش فکر میکنیم و پاسخ میدیم.
فایل کتاب هم میتونیم رایگان براتون بفرستیم.
فعلا به امید خدا با حماسه حسینی شروع میکنیم.
اگه خوب پیش رفت، انشاءالله بقیه کتابهای شهید مطهری رو هم میخونیم.
برای اینکه عضو گروه مطالعاتی بشید، به این آیدی پیام بدید:
@Eriha_ad
از اونجایی که استقبال خیییلی زیاده،
مهلت ثبتنام تا ۱۲ ظهر فرداست و بعد از اون دیگه نمیتونیم عضو بگیریم😶
هدایت شده از حُریّه.بانوی آزاده مجاهد⚘
🔴هشدار!
🔴ورود جنگ به منطقه خاکستری
🔹منطقه خاکستری شرایطی بین جنگ و صلح است که خصومت میان طرفین در جریان و به مراتب پیچیده و خطرناک تر از شرایط جنگ است
🔹تشدید جنگ روایتها، فعالسازی گروهکهای تروریستی، ایجاد آشوب و اغتشاش ، ترورهای کور و هدفمند، تعرضات و تجاوزات محدود یا غافلگیر کننده و.. از جمله مواردی بوده که دشمن در این فاز اجرا میکند.
🔹مهمترین چالش در این مقطع تلقی بر قراری صلح و عدم وجود تهدید است که بسیار اشتباه میباشد و باید سطح آمادگی و هوشیاری در جامعه و مسئولان بیش از پیش بالا باشد.
⚘به نقل از کانال اداره پدافند غیرعامل دانشگاه اصفهان
@padafand_ui
#حُریّه_روشنگری
#نبرد_با_اسرائیل
#صبح_نزدیک_است
🔹️https://eitaa.com/aghigh_horriye
♦️https://eitaa.com/aghigh_social
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔴هشدار! 🔴ورود جنگ به منطقه خاکستری 🔹منطقه خاکستری شرایطی بین جنگ و صلح است که خصومت میان طرفین در
پویش حُرّیه رو هم دنبال کنید🌱
✨بسم الله قاصم الجبارین✨
⚔️ #روایت_فتح
✍️ ش. شیردشتزاده
قسمت 1
«انگار تهرانو زدن.»
این اولین چیزی بود که دنیای من را لرزاند و جنگزده کرد. ساعت چهار صبح جمعه بود. مثل همه آخر هفتهها رفته بودم خانه همسرم. نماز صبح را خوانده بودیم و میخواستیم بخوابیم که پدرشوهرم خبرش را داد.
«انگار تهرانو زدن.»
یادم نیست دقیقا چه حسی داشتم. ساده بخواهم بگویم، ترس و اضطراب بود. دویدم به سمت هر ابزار ارتباطیای که بشود با آن به اخبار دست پیدا کرد: گوشی و تلوزیون. بله واقعا زده بودند. تهران را زده بودند؛ خانههای مسکونی را. اولش همهچیز مبهم و ترسناک بود؛ ولی بعد روشن و غمگین شد. غماش آنجا بود که آرامآرام داشت مشخص میشد چه کسانی شهید شدهاند و چطور: مردم غیرنظامی، بچهها، دانشمندان هستهای، سرداران نظامی... همه را نیمهشب، ناگهانی و توی خواب شهید کرده بودند. یک حمله دقیقا با مختصات اسرائیلی: بزدلانه و حقیرانه.
امتحان درس روش کیفی داشتم. کتاب را دو دور و اسلایدها را سه دور خوانده بودم و حالا همهچیز از سرم پریده بود. نمیتوانستم روی آنچه میخوانم تمرکز کنم. دائم دستم به گوشی بود و اخبار و دلم آشوب. حس کسی را داشتم که پایش رفته باشد توی لجن و کثافت؛ حس کسی که یک سوسک یا یک مارمولک از روی پوست بدنش رد شده باشد. یک چنین احساس چندشی داشتم از این که اسرائیل آمده و حمله کرده و هیچ اتفاقی نیفتاده برایش. دلم سوخته بود، بغض داشتم و نمیتوانستم گریه کنم. بیشتر از همه دلم برای سردار باقری و سردار حاجیزاده سوخته بود. دلم برای آنها هم نه... برای خودمان بدون آنها سوخته بود. باورم نمیشد که رفتهاند. آن صبح جمعه شبیه صبح آن جمعه روز سیزدهم دیماه بود. توی یک صبح خبر شهادت حاج قاسم از پا درم آورد. حالا اصلا از دستم در رفته بود چندتا سردار شهید شدهاند. و راستش... من میدانم؛ همهچیز از صبح سیزدهم دی شروع شد. بعد از آن صبح جمعه بود که دیگر هیچچیز عادی نشد. بعد از آن صبح جمعه انگار دنیا لرزید و لرزید تا رسید به امروز.
شب عید غدیر بود. مهمانی دعوت بودیم. یک روسری مجلسی سبز از مادرم امانت گرفته بودم که بپوشم. کلی ذوق داشتم. فرداش هم خانه همسرم مهمانی بود، قرار بود خانواده خودمان بیایند. برای آن هم لباس آماده کرده بودم. یک لباس سبز سدری روشن. کلی ذوق داشتم برای غدیر. شکلات خریده بودم که بدهم به همکلاسیهایم. همه دغدغهام این بود که توی مهمانی غدیر که نامحرم ندارم، چطوری آرایش کنم و چی بپوشم و اینها.
حالا همه آن دغدغهها و لباس کنار گذاشتنها خندهدار شده بود. دیگر این آخرین اولویت بود. باورم نمیشد یک زمانی چنین چیزی مهم بوده. کنار درس داشتم جزوههای کمکهای اولیهام را میخواندم. به این فکر میکردم که قرار است چه بلایی سرم بیاید. و با تمام اینها، من حتی در آن شرایط هم یک دور دیگر درسم را خواندم. مهم نبود که چقدر سخت بود، من ترجیح میدهم بمیرم ولی نمرهام بد نشود.
شب عید مهمانی بودیم. توی کوچه، پشت در خانه میزبان، سرم را بالا کردم و گلولههای قرمز پدآفند را توی آسمان دیدم. بعدش هم با همسرم رفتیم روی پشتبام. آسمان انگار آتشبازی بود. و آنجا اولین بار با چشم خودم، با چشم خود خودم دیدم موشک چطور میرود هوا. موشکهای ایران بودند، فکر کنم ششتا. گلولههای نورانی بودند که داشتند توی آسمان اوج میگرفتند و میرفتند بالا و از جو خارج میشدند و زبان ما را به تکبیر باز میکردند.
وقتی آمدیم پایین، تلوزیون داشت خبرش را پخش میکرد. به تلآویو حمله کرده بودیم. همان موشکهایی که دیده بودم و کلی دعا بدرقه راهشان کرده بودم، داشتند به گنبد آهنین تف میکردند و میخوردند وسط تلآویو.
جنگ جدی جدی شروع شده بود.
حالا حس کسی را داشتم که پایش را بعد از رفتن توی لجن و کثافت، گرفته زیر آب خنک. حس بد هنوز بود؛ ولی بهتر شده بود. حالا خوشحال بودم که بالاخره آن روز رسیده؛ روزی که با اسرائیل وارد جنگ شویم و این استخوان را از لای زخم بیرون بکشیم. خسته شده بودم از این دهها سال شاخ و شانه کشیدن از دور و رجز خواندن و شعرهای حماسی درباره نابود کردن تلآویو و حیفا که عملی نمیشد. دلم عمل میخواست نه رجز خواندن. دلم واقعا نابود شدن اسرائیل را میخواست، نه آرزویش را.
حالا همه شعرها و سرودهای حماسی معنا داشتند. دیگر رجز نبودند. دیگر آرزو نبودند. واقعیتی بودند که با چشم خودم میدیدمش. این بهترین حس دنیا بود.
خب، البته جنگ جنگ است و زد و خورد دارد. اوایل صدای پدافند نگرانم میکرد، ولی الان دارم عادت میکنم. حتی گاهی میرویم روی پشتبام که تماشا کنیم. به پدآفند کشورمان اعتماد دارم و برای همین، شب توی مهمانی، همانطور که صدای تاپ و توپش میآمد، دور هم نشسته بودیم و چای میخوردیم:
-صدای چیه؟
-پدآفنده!
-آهان.
و چای میخوردیم.
ادامه دارد
http://eitaa.com/istadegi