eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یکی از مشکلات مردم ما، چه نسل جوان و نوجوان چه نسل‌های بزرگ‌تر حتی، نداشتن شناخت دقیق و علمی از تاریخ استعماره. یعنی خیلی از ناهنجاری‌های فرهنگی و اجتماعی که توی نسل جدید دیده میشه(مثل همین کشف حجاب و موارد دیگه) هم به نظر من از همین نشناختن دشمن ریشه می‌گیره. (یا مثلاً همین که یهو ۱۶ میلیون نفر در یک حماقت تاریخی به کسی رای دادن که رسما گفته بود من هیچی حالیم نیست و الان نتیجه اون حماقت تاریخی اینه که الان روزی ۴ ساعت باید بی‌برقی بکشیم هم بخاطر همینه) تاریخ هم برای بیشتر افراد چیز نچسب و خشکیه و کم پیش میاد کسی دلش بخواد بره اسناد و کتاب‌های تاریخی رو بخونه. ولی این کتاب متن بسیار جذاب و روانی داره. و کاملا بر اساس منابع و اسناد تاریخی نوشته شده و منبع رو هم توی پاورقی ذکر کرده. خوندنش واقعا لازمه؛ چون وقتی کسی ماهیت آمریکا رو بشناسه خیلی از گره‌های ذهنیش حل میشه؛ مثل اینکه چرا مذاکره نمی‌کنیم؟ چرا باهاش دشمنیم؟ و... من کتاب رو امانت دادم به خواهرم تا بخوندش، امروز خوندش و خیلی دوستش داشت. متن کتاب طنزه و با کاریکاتور همراهه. 📚 تاریخ مستطاب آمریکا 📕 ✍🏻دکتر محمدصادق کوشکی، مازیار بیژنی موسسه فرهنگی خاکریز ایمان و اندیشه http://eitaa.com/istadegi
محافظین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح (سردار باقری) متوجه می‌شن که دختر ایشون هر روز حدود ساعت ۶:۳۰ صبح میره روی پشت بام و بعد میاد پایین و به کاراش می‌رسه. بعدا می‌فهمن شهید باقری، بخاطر مسائل حافظتی سفر دخترش به کربلا رو ممنوع کرده بوده؛ و فرشته هر روز صبح زود می‌رفته روی پشت بام به سمت کربلا سلام می‌داده و بعد به کارش می‌رسیده... امسال به نیابت از شهیده فرشته باقری، رو به گنبد ایستادم و سلام دادم؛ ولی بعد به سادگی خودم خندیدم... فرشته دیگه برای همیشه همینجاست، مهمان همیشگی اباعبدالله الحسین علیه السلام... فرشته باید سلام ما رو به آقا برسونه؛ نه ما...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام توی جنگ ۸ ساله شیمیایی شده بودند.
سلام 😅 اینهمه شباهت واقعا عجیبه😶😅 ممنونم از محبتتون من راست دستم
سلام جالبه که خودمم نمی‌دونم دقیقا چه اتفاقی حین نوشتن خط قرمز افتاده که انقدر شخصیت عباس عمیق شده و انقدر هرکی خونده باهاش ارتباط گرفته...🥲
سلام اگه منظورتون وفق دادن هست، خیلی آروم آروم... نباید اول کار خیلی به خودش فشار بیاره، کم‌کم باید احکام دین رو رعایت کنه.
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده یکم: سرباز بیشتر وقت‌ها، وقتی برای یک اتفاق خوب ذوق کرده‌ام، همه‌چیز رفته روی هوا. انقدر توی ذوقم خورده که دیگر تصمیم گرفته‌ام ذوق نکنم و حتی باور نکنم که یک اتفاق خوب دارد رقم می‌خورد. درباره کربلا رفتن هم همینطور بود. تمام لحظات قبل از سفر را با این فرض گذراندم که نمی‌شود برویم. یک اتفاقی می‌افتد که نمی‌شود. و تمام لحظات سعی کردم ذوق نکنم؛ درحدی که همسرم کمی دلخور شد. ولی به هرحال، این‌بار شد. پاسپورت زیارتی‌ام به موقع آمد و همه مقدمات درست فراهم شد. دلم فقط جوش موکب را می‌زد که مسئولیتش را دادم به محدثه و تصمیم گرفتم عکس چندتا از بانوان شهید را با خودم ببرم کربلا و هم به نیابت‌شان زیارت کنم، هم توی راه بدهم به خانم‌های دیگر. بالاخره من یک مهره توی صفحه شطرنج بودم؛ یک سرباز. باید کارم را می‌کردم. سرباز که حرص نمی‌خورد. سرباز که خودش تصمیم نمی‌گیرد. سرباز را یک دست بزرگ‌تر و قوی‌تر می‌گذارد جایی که صلاح باشد. من سربازم. این را چهار سال پیش فهمیدم؛ وقتی که اصلا نمی‌خواستم موکب بزنم و خدا خواست و همه موانع برداشته شد و موکب برپا شد و من هیچکاره بودم. هرسال همین است. من هیچکاره‌ام. کار را خودشان انجام می‌دهند و راه می‌اندازند و منِ ساده هرسال حرص چیزهایی که جور نیست را می‌خورم. هرسال هم جور می‌شود و من به سادگی‌ام می‌خندم اما درس نمی‌گیرم. حالا من داشتم به آخر صفحه شطرنج می‌رسیدم، به آنجایی که سربازها وقتی به آن برسند وزیر می‌شوند. ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi
✨﷽✨ 🌱موکب فرشتگان ۳ (سفرنامه اربعین) ✍️ش. شیردشت‌زاده دوم: استند پیکسل توی نوجوانی، به شدت آدم پیکسل‌بازی بودم. هم خودم می‌خریدم و هم دوستانم به وفور به من پیکسل هدیه می‌دادند. عاشق زدن پیکسل‌ها به کوله‌ام بودم و حسابی روی پیکسل‌های نازنینم حساس بودم. یک ظرف پر از پیکسل داشتم که البته چند سال بود به آن نگاه نکرده بودم؛ چون از تب و تاب نوجوانی افتاده بودم. چند روز قبل از رفتن، با همسرم رفتیم گلستان شهدا. توی مغازه محصولات فرهنگی کلی پیکسل‌ها را زیر و رو کرد؛ ولی چیزی به چشمش نیامد. انصافا کیفیت پیکسل‌های زمان ما و عکس‌هایش خیلی بهتر از الان بودند. گفتم که من یک ظرف پر از پیکسل دارم و وقتی آمد خانه‌مان، ظرف را برایش آوردم. مرد گنده با صد و هشتاد سانتی‌متر قد، مثل بچه‌ها ذوق کرد که: آخ‌جون پیکسل! و شیرجه رفت توی ظرف پیکسل‌ها. راستش فکر نمی‌کردم انقدر خوشش بیاید. انتظار داشتم مثل بقیه بگوید: حیف پول که خرج این‌ها کردی! آخرش هم دقیقا آن سوگلی‌های پیکسل‌ها را جدا کرد: یک آرم سپاه و یک آرم حزب‌الله و یک عکس حاج قاسم. طوری برایشان ذوق کرد که دل خودم بعد از مدت‌ها برای پیکسل‌هایم تنگ شد! روی کوله‌اش را پر کرد از پیکسل. سه‌تا از من و دوتا از خودش. به قول زهرا سادات: شده بود شبیه استند فروش پیکسل شده بود! این را زهرا سادات قبلا به من می‌گفت؛ این که شبیه استند پیکسلم. حالا که این جنون از سر من افتاده بود، فهمیده بودم همسرم هم کم از خودم ندارد. توی نجف، یکی از خدام حرم آمد به همسرم گفت می‌شود یک هدیه به من بدهی؟ بعد پیکسل حزب‌الله را جدا کرد و نشان همسرم داد و گفت می‌خواهم ازت هدیه بگیرم. من زبانم قفل شده بود و دلم می‌گفت آخ حزب‌الله قشنگم! و در کمال ناباوری همسرم گفت اشکالی ندارد. با خودم گفتم طوری نیست یک پیکسل است دیگر! ولی خادم محترم تا موافقت همسرم را دید، پیکسل سپاه و حاج قاسم نازنینم را هم جدا کرد و خوشحال و خندان رفت! آخ سپاه نازنینم! آخ حاج قاسمم! بزرگوار خوش‌سلیقه بود، خوب‌ها را برد! وقتی رفت، همسرم دلجویانه قول داد مثلش را برایم می‌خرد؛ اما دوباره وسواس فکری‌ام روی پیکسل‌ها متمرکز شده بود. رفتم توی حرم و به امیرالمومنین گفتم: ببینید، این یک نمونه دنیازدگی که قبلا هم خدمتتان گفته بودم. پدر من را درآورده این چسبیدن به دنیا و این وسواس فکری لعنتی. بیایید این هم نمونه‌اش توی حرم خودتان. ببینید چقدر مزخرف است! گند می‌زند به حال زیارت آدم. خودتان این ذهن من را سامان بدهید. من به روانشناس‌ها اعتماد ندارم؛ ولی به شما چرا. ضمن این که باید بجای آن سه‌تا پیکسل که خادم‌تان برد، سه‌تا چیز خیلی خوب به من بدهید. سه‌تا حاجت خیلی مهم. (البته بعد دیدم تعداد حاجات مهمم بیشتر از سه‌تاست. برای همین گفتم من اصلا این چیزها حالی‌ام نمی‌شود. جای آن پیکسل‌ها هرچی حاجت دارم را بدهید!) ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi
قسمتای بعدی طولانی‌ترن بمونه برای شب‌های بعدی