یکی دو هفته پیش که داشتیم جهیزیه میخریدیم،
خیلی داشتم سر کمد و سرویس خواب و اینا حساسیت به خرج میدادم که حتما رنگش فلان باشه و دستههای کشوهاش فلان شکل باشن و... خلاصه واقعا داشتم حرص میخوردم و دغدغهم بود.
بعد شبش با خواهرم نشستیم فیلم "باشگاه مشتزنی" رو دیدیم(یه فیلم امریکاییه که یه جورایی نقد جامعه مدرنه).
توی اون فیلم دیالوگهایی داشت که مثل پتک توی سرم خوردن؛
مثلا این که: "چیزایی که ما صاحبشون بودیم الان صاحب ما شدن!"
یا "ما چیزایی که میخریم نیستیم!"
یعنی انگار یکی یه چَک خوابونده بود تو گوشم.
و جالبه که شخصیت اصلی خیلی برای لوازم خونهش ارزش قائل بود، دقیقا مثل من خیلی با وسواس انتخابشون کرده بود و دوستشون داشت، بعد یهو خونهش آتیش گرفت و همه رو از دست داد!
بهم یادآوری کرد که خیلی بدبختم اگه انقددددررررر دغدغه چیزایی رو داشته باشم که در لحظه ممکنه نابود بشن،
و کمکم اونا صاحب من بشن نه من صاحب اونا!
واقعا حس کردم یه مشت خورده وسط صورتم!
و خب خدا پیامی که باید رو بهت میرسونه، حتی از طرف کافرهای بیدین هالیوودی :)
#جامعه_شناسی
توی ناشناسها نوشته بودید عکس از کتابخونهم بفرستم،
بفرمایید🌱📚
این آخرین عکس از کتابخونه من خواهد بود... بعد از ۱۴ سال.
#معرفی_کتاب
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
باید جمعش کنم و دلم نمیاد...💔
ولی هی به این فکر میکنم که حالا هم دل نکنم، بالاخره یه روز کنده میشم و میرم... بدون همه اینا...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
چرا الان باید شازده کوچولو رو ببینم و اشکم در بیاد؟🥲 اتاق من برام مثل سیاره شازده کوچولو بود، حالا
یادمه یه بار سوار اتوبوس بودم (داشتم میرفتم کتابخونه نوجوان) و داشتم شازده کوچولو رو برای چندمین بار میخوندم،
و انقدر غرقش بودم که حواسم نبود و ایستگاه رو رد کردم و یکم گم شدم 😅 و یه تصادف کوچولو هم بعدش کردم😶
یه زمانی به شدت عاشق علوم طبیعی بودم، مخصوصا ژنتیک، ویروسشناسی و پزشکی.
دیوانهوار میخوندم کتابهای این حوزه رو.
(البته اون اصول مهندسی ژنتیک رو یکم زود برام خریده بودن 😅 چون کتاب دانشگاهیه😶😅 و من توی دوازده سالگی واقعا هرچی تلاش کردم چیز زیادی ازش نفهمیدم😓)
راستش هیچوقت تصور نمیکردم یه روز انقدر به علوم انسانی و جامعهشناسی علاقهمند بشم. همیشه آینده خودمو اینطور میدیدم که یا جراح مغز و اعصاب شدم یا دانشمند علوم زیستی.
کار خداست که یهو آدم رو میکشونه جایی که فکرشو نمیکرده...