هدایت شده از یادداشتهای یک دانشجو 🇮🇷
🏴روز اول روضههای فاطمیه🏴
امسال پدر تصمیم داشت روز شهادت حضرت زهرا «س» روضهای برپا کند اما ناخودآگاه هرروز دهه فاطمیه را روضه گرفتیم.
روز اول روضه از آخرین ساعتهای روز شنبه ۲۴ آبان ماه شروع شده بود؛ همان موقعی که مادر تنها در خانه، همه فرزندانش را تنها گذاشت و برای همیشه رفت.
مادر است دیگر، نمیخواست بچههایش شب اذیت شوند و یک روز بیشتر از دیگر روزها بیتابی کنند.
اما بیچاره فرزندانی که بی خبر از همه جا، صبح روز یکشنبه تلفن به دست به مادر زنگ زدند تا حالش را بپرسند، اما دریغ از جواب.
پدر میگفت خود را به خانه مادر رسانده، زنگ در را زده اما جوابی نگرفته.
با خود فکر کرده شاید مادرش نشنیده، در را باز کرده و از پله ها بالا رفته، در اتاق را که باز کرده با شنیدن صدای تلویزیون خوشحال شده و با خود فکر کرده که مادر حتما غرق در تلویزیون شده است. کمی جلوتر که رفته بود و وارد پذیرایی که شده بود مادر را از نیمرخ دیده بود که روی مبل جلوی تلویزیون به خواب رفته و صبحانهاش جلویش است.
امیدوار به سمت مادر رفته و تکانش داده بود، صدایش زده بود، اما ناگاه با بدن خشک شده و سرد مادرش روبهرو شده بود.
روضه واقعی آنجایی است که فرزندی غافل از دنیا، امید دارد مادرش باز برخیزد و آن را به آغوش کشد، بیدار شود و باز هم برایش دعا کند و اما مادر جوری به خواب رفته بود و دستش بالا بود که انگار داشت باز هم برای فرزندانش دعا میکرد.
مادر رفت همان گونه همیشه برای خودش دعا میکرد، نه ذلیل شد و نه افتاده و نه وبال گردن کسی!
مادر رفت و این تازه شروع روضه بود...
#ادامه_دارد
14040906.pdf
حجم:
3M
حتما حتما بیانات آقا رو بخونید.
خواندن دقتتون رو در مطالعه بالا میبره.
بیانات پنجشنبهشون خیلی پدرانه و قشنگ بود🌱🥲
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 پیگیری وضعیت سلامت آقای رضا امیرخانی از سوی رهبر انقلاب
🔹️ در تماس تلفنی از سوی دفتر مقام معظم رهبری با همسر آقای رضا امیرخانی، ضمن ابلاغ سلام و نگرانی رهبر معظم انقلاب از حادثهی پیش آمده برای این نویسنده متعهد کشورمان، تأکید شد که حضرت آیتالله خامنهای دعاگوی سلامتی و بهبود وی هستند.
👈 همسر آقای امیرخانی نیز در این تماس از رهبر معظم انقلاب تشکر کرده و از همه خواست برای سلامتی وی دعا کنند.
💻 Farsi.Khamenei.ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
📢 پیگیری وضعیت سلامت آقای رضا امیرخانی از سوی رهبر انقلاب 🔹️ در تماس تلفنی از سوی دفتر مقام معظم ره
خوش به حالشون😭😭😭😭😭😭
کاش از این توفیقها خدا به منم بده🥲
انشاءالله خدا سلامتی آقای امیرخانی رو بهشون برگردونه.
چه حال خوشی داشتم با ارمیا و بیوتن و منِاو🥲🌱
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
انشاءالله خدا سلامتی آقای امیرخانی رو بهشون برگردونه. چه حال خوشی داشتم با ارمیا و بیوتن و منِاو🥲🌱
فقط ارمیا و حال خوبش و دعوایی که سر کتاب داشتیم توی مدرسه
چیزی که جالبه اینه که توی رمان ارمیا که اولین اثر نویسنده بوده و توی سن پایین اونو نوشته، خامی قلم خیلی مشخصه.
یعنی کاملا آدم میفهمه این اولین کار نویسنده ست.
ولی این خامی توی آثار بعدی نیست یا خیییلی کمرنگه و مشخصه که قلم به بلوغ رسیده.
همیشه اولین اثر نویسنده، داد میزنه که اولین اثره. چون نقص داره، ناپخته ست، چون اولین اثره!😁
ولی اگه با دیدن این نقصها ناامید نشی و ادامه بدی، کمکم قلم به بلوغ میرسه.
میخوام بگم اگه علاقه دارید به نویسندگی، ولی نمینویسید چون منتظرید همون اول یه شاهکار خلق کنید،
باید بگم سخت در اشتباهید.
اگه میخواید یه اثر فوقالعاده مثل منِاو خلق کنید،
باید اول یه اثر خامتر مثل ارمیا نوشته باشید.
باید اولین نوشتهتون رو بنویسید، هرچند خودتون و مخاطب میدونید که واقعا افتضاحه😅
چند وقت پیش با یکی از دوستانم صحبت میکردیم،
گله داشت از وضعیت اقتصادی کشور و مدیریت ناکارآمد بعضی حوزهها و خب گلههای بهجایی هم داشت.
داشت میگفت واقعا مسئولین اصلا احساس مسئولیت نمیکنن و به فکر نیستن و توی فکر منافع حزبیاند بیشتر تا منافع ملی.
بهش گفتم درسته که بعضی از مسئولین همینطوریاند، مدیریت درست ندارن، خردمند نیستن، منفعت شخصی و حزبی رو ترجیح میدن به منافع ملی، ترسو اند و...،
ولی مسئولی که واقعا «مسئول» باشه هم کم نداریم. ما فکر میکنیم مسئولین خوب فقط حاج قاسم و شهید رئیسی و... بودن که رفتن شهید شدن،
ولی هنوز هم مثل اونا گوشه کنار کشور پیدا میشه، فقط چون شهید نشدن اونا رو نمیشناسیم.
نمونهش نماینده مردم محترم لردگان،
که پسرش یه پیک موتوری ساده بود و وقتی فوت کرد فهمیدن پسر نماینده مجلس بوده!
نمایندهای که اهل پارتیبازی نیست و خودشو مدیون هر کس و ناکسی نکرده، تا بتونه توی مجلس از حق مردمش دفاع کنه!
نمایندهای که نون حلال به بچهش داده و بچهش با اینکه آقازاده ست، دنبال امتیازات آقازادگی نیست؛ نه مثل بعضیا که تا یه مسئولیت کوچیک میگیرن دیگه خدا رو بنده نیستن!
مسئول تراز جمهوری اسلامی باید این شکلی باشه.
هدف انقلاب اسلامی پرورش چنین مسئولانی بود.
و فکر میکنید این نماینده چطور رفته مجلس؟
با رای مردم!
پس میبینید که رای مردم اثر داره، مردم یه آدم پاکدست رو انتخاب کردن که بره توی مجلس.
رای مردم مهمه،
و مسئولین خوب هنوز هستن.
امیدوارم خدا پسر این نماینده محترم رو بیامرزه و بهشون صبر بده و مسئولین اینچنینی رو زیاد کنه.
#جامعه_شناسی
هدایت شده از یادداشتهای یک دانشجو 🇮🇷
🏴روز دوم روضههای فاطمیه🏴
روز دوم روضه از آن وقتی شروع شد که دومین نفر خود را به خانه مادر رساندم. از پایین پله ها تا بالا و اتاق پذیرایی خیال بافتم، امیدوارشدم اما تا پایم را داخل سالن پذیرایی گذاشتم یخ زدم.
مادر در میانه پذیرایی دراز کش افتاده بود و پدرم کنارش با خود حرف میزد و گریه میکرد، پدر آن قدر غرق در مادرش شده بود که حضورم را احساس نکرد. کنارش رفتم دست برشانهاش گذاشتم، نگاهم کرد.
کناری نشستم، من هیچ گاه اهل دلداری دادن نبودهام. پدر در میان حرفهایی که باخودش میزد گفت:
_پشتی، یه پشتی برا زیر سر مادر بدین!
پشتی را به دستش دادم و او زیر سر مادرش گذاشت. کمی نگذشته بود که عمه وارد شد، نگاهش کردم، بیچاره بیخبر از همه جا به پدرم نگاه کرد، آمد بپرسد چه شده که تازه چشمش به مادرش افتاد و روی زمین افتاد.
بدنم میلرزید، نمیدانستم باید چه کاری انجام دهم. شنیده بودم به کسی که شوک وارد میشو باید آب طلا داد. هرچه به خود نگاه کردم طلایی پیدا نکردم، آخرش گوشوارهام را در آوردم و داخل آب انداختم اما چه فایده من بلد نبودم چطور باید کسی را آرام کرد و به آن آب خوراند.
رو دربایسی را کنار گذاشتم و عمه را به آغوش کشیدم؛ نمیدانستم برایش چه کنم. چند لحظه بعدش رهایم کرد.
چیزی نگذشته بود که در میانه راه پلهها، عمویم را دیدم که حتی نمیتوانست پلهها را درست بالا بیاید. به سختی رسید و بالای سر مادرش رفت.
نمیدانم چرا اما من دیگر عمو و عمه و پدرم را نمیدیدم بلکه سه بچهای را میدیدم که تنها در میان خانهای که پدرشان بنا کرده بود بار دیگر یتیم شده بودند و کنار پیکر بی جان مادرشان اشک میریختند.
ظرف چند ساعت خانه پر از آدم شده بود، غریبه و آشنا، در این میان نمیدانم از کجا و چگونه یک مداح آمد و بالای سر مادر از سوز جان روضه مادر را خواند.
اما میدانید روضه واقعی آن جایی بود که میخواستند، زیپ کاور مشکی رنگ آمبولانس را بکشند.
بالای سر مادر که نشسته بودم سمت راستم پدرم و سمت چپم عمه و کنارش عمویم نشسته بود و آدمها دورمان.
عمو و همه هرکدام چیزی میگفتند اما دلم بیشتر برای پدرم سوخت، هرچه میخواستند زیپ کاور را ببندند میگفت:
_نه این مامان منهها.
بعد هم به همه نگاه میکرد و با دست مادرش را نشان میداد و حرفش را تکرار میکرد. دیگر اینجا گریههایم برای مادر نبود من یاد آن روضهای افتاده بودم که میگفت، فضه، حسننین«ع» و حضرت زینب«س» را هیچ جوره نمیتوانست از مادرشان جداکند. داستان کمی شبیه بود، دو پسر و یک دختر ته تغاری که بیتابی مادر را میکردند.
لحظه آخر صورت مادر را در دست گرفتم و کنار گوشش زمزمه کردم:
_سلام مارا به حضرت زهرا«س» برسون مادر.
#ادامه_دارد
ولی میدونید...
این که یه مادر بعد از شنیدن شهادت چهارتا پسرش،
بازهم فقط دنبال خبر سلامتی امامش باشه،
و در نهایت برای امامش گریه کنه نه پسرهاش،
ناشی از یه معرفت خیلی خیلی عمیق و ریشهدار به امامه،
که یکشبه هم به دست نیومده و نتیجه سالها کار کردن روی نفسه...
و اینم باید گفت که معرفت به امام، صرفاً بخاطر مجاورت با امام و همسری امام نبوده.
وگرنه همسران ائمه دیگه هم بودن که یا به این مقام نرسیدن(انسانهای خوبی بودن، ولی معمولیتر) یا حتی خودشون قاتل امام شدن.
معرفت به امام، بیش از این که نتیجه شرایط شخص باشه،
به همت خود شخص برمیگرده،
به این که اون شخص چقدر تلاش کنه برای نزدیک شدن به امام.
خورشید که میتابه،
به همه میتابه،
بستگی داره تو چقدر خودتو در معرض نور قرار بدی؟
#وفات_حضرت_ام_البنین تسلیت🖤🥀
#حضرت_ام_البنین