☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ما حقیقتا با برنامه ازدواج دانشجویی نهاد رفتیم مشهد، امروز یه برنامه برامون گذاشته بودن با سخنرانی د
با صحبتت کاملا موافقم اما یه چیزی را من طی تحقیقات و تجربیات اطرافیانم دیدم یک سری چیزها ذاتی و حسیه مثل اینکه مرد نیاز داره که یه خانوم اون را تکیه گاه بدونه و درخواست هاشو بروز بده و زن هم نیاز به حامی داره هرچند یک زن کامل باشه و از پس خودش بر بیاد.
این خیلی خوبه که یه زن همه فن حریف باشه و.. اما در زندگی زناشویی و دو نفره مرد باید احساس کنه که چقدر به درد میخوره مثال جزئی بزنم:
ترسو بودن زن چیز جالبی نیست اما گاهی لازمه الکی وانمود کنه از سوسک و مارمولک میترسه،شاید بگیم چه لوس اما تاثیر گذاره.
یا اینکه زن بتونه گلیمشو از آب بکشه بیرون خوبه اما وسط دعوا تو خیابون لازمه سکوت کنه تا اون مرد بیاد جلو و ازش حمایت کنه.
و...
این چیزیه که من بهش رسیدم، رفیقی داشتم که بعد از ۶سال زندگی مشترک و یک بچه وقتی بچه دومش را باردار بود و نمیتونست هیچ کاری کنه فهمید شوهرش نیاز داره که حس کنه تکیه گاهه حس کنه میتونه یه کاری برای خانومش کنه و این حس شیرینیش به خود اون زن هم انتقال پیدا میکنه.
البته بماند که اسلام هم همینه، ما شجاعت زنان اسلام امثال حضرت زهرا«س» و حضرت زینب«س» در اجتماع و مسائل دفاع از دین و امامت داریم. اون خطبه حماسی فدک یا خطبه جلوی یزید یک امر فردی و شخصی و داخل منزل نبوده بلکه یه امر اجتماعی و دفاعی و مقاومتی و آرمانی بوده.
متاسفانه ما خیلی مطلب از کم و کیف زندگی شخصی اهل بیت«ع» با همسرانشون نداریم اما همون اندازه هم که هست به نظر میرسه اون لطافت زنانه درش خیلی حفظ شده و زنان با همه شیر زنیشون یک سیاست خاصی در منزل داشتن برای بالابردن و افزایش قدرت مرد و روحیه اون.
جاهایی هم مثل نهج البلاغه اشاره هایی شده که مثلا غیرت برای زن خوب نیست و برای مرد خوبه و برعکسش حسادت برای مرد خوب نیست و برای زن خوبه اما هرکدوم در حد تعادل.
ووووو.....
در کل استاده حرفاشو خوب بیان نکرده
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
با صحبتت کاملا موافقم اما یه چیزی را من طی تحقیقات و تجربیات اطرافیانم دیدم یک سری چیزها ذاتی و حسیه
قطعا لطافت زن باید حفظ بشه؛
ولی مشکل من با تعریف غلط لطافته و اینکه همه رو بخوایم توی یه چارچوب قرار بدیم
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
یکی از پر رنگ ترین خاطراتی که از پنج سالگی در ذهنم مانده، رفتن به موزه عبرت تهران است.
خیلیها معتقداند برای روحیه بچه این چیزها خوب نیست، بچه که نمیفهمه و...
اما من هرچه که از ساواک فهمیدم، همه و همهاش بر میگردد به آن زمان.
اگر بخواهم از نگاه یک بچه پنج ساله داستان را روایت کنم، موزه عبرت ترسناک ترین مکانی بود که در طول عمرم دیده بودم، یک جای مخوف، نسبتا تاریک که در همه لحظاتش ترس برت حاکم بود. نکته مهم داستان آنجایی بود که من هر لحظه منتظر این بودم که از یکی از درها شاه بیاید و ما را هم مثل آن مجسمه ها شکنجه کند، همین فکر کودکانه ترسم را چند برابر میکرد.
پدرم از یک جایی به بعد وقتی ترسم را دید مرا به بغل گرفت، شاید به نگاه بقیه من چیزی نمیدیدم و سرم را مخفی کرده بودم اما کنجکاوی زیاد باعث میشد تمام آن مکان را از ارتفاعی بالاتر و مکانی امن تر نگاه کنم و در ذهنم تا ابد ثبت کنم.
بگذریم که حمام آن زندان، مخفوف ترین و وحشتناک ترین قسمتش بود. به عنوان یک کودک پنج ساله درکی از موزه بودن آن مکان نداشتم و تمامش برایم مانند واقعیت بود.
ده سال بعد، وقتی مشتاق کتاب و کتابخوانی شدم اولین کتاب هایی که سراغش رفتم درباره جنایات پهلوی و ساواک بود. از کتاب عزت شاهی گرفته تا خاطرات خانم دباغ و یا حتی خاطرات شکنجه گران و بعدها هم خاطرات فردوست و...
حالا میتوانستم بهتر درک کنم که ترس کودکیام یک حس واقعی بوده.
این بار بعد از ده سال با مطالعه و درک درست به آن مکان رفتم، این بار بیشتر از آن کودک پنج ساله میترسیدم و آن مکان وحشتناک تر از قبل شده بود. چرا که حالا بیش از قبل میدانستم چه اتفاقاتی افتاده، هرقدمی که برمیداشتم انگار جاپای جای خانم دباغ یا عزت شاهی میگذاشتم. شایدهم جا پای جای شهیده طیبه واعظی و...
حالا بعد از گذشت سالها از آن روز، ممنون پدری هستم که دختر پنج سالهاش را آن موقع به چنین مکانی برد که ۲٠ سال قدر انقلاب را بداند و ظلم و جنایت پهلوی را با گوشت و پوستش درک کند.
همیشه باورها از کودکی شکل میگیرد و ای کاش از همان کودکی به بچههایمان میگفتیم که تاریخ کشورمان چه ها بوده است!
✍🏻محدثه صدرزاده