eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
777 ویدیو
90 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
از آن طرف بالاخره احمق که نیستم. نگاه‌های سنگین و چپ‌چپ همکلاسی‌ها و برخورد سنگین‌شان را می‌فهمم. می‌فهمم به من که تنها چادری کلاسم چطور نگاه می‌کنند. من همیشه قبل از ورود به کلاس عقایدم را می‌گذاشتم دم در. با خودم عهد بسته بودم جز روی عقل و منطق تعصب نداشته باشم. توی دوران کارشناسی، چندتا از چادری‌های کلاس بارها بهم می‌گفتند جواب فلان استاد که ضد دین حرف می‌زند را بده – چون می‌گفتند تو از پس جواب دادنش برمی‌آیی – و می‌گفتم من از نظر علمی در حدی نیستم که جواب این استاد را بدهم. من الان فقط یاد می‌گیرم. توی کلاس‌های ارشد سعی کردم هیچ‌وقت به سمت و سوی خاصی جهت‌گیری نکنم. سعی کردم آن کنشگر مرزی‌ای باشم که بجای ایجاد دوقطبی و جبهه‌گیری، به دنبال گفت‌وگوست، به دنبال واقع‌بینی و انصاف است. سعی کردم با همه – بدون قضاوت اعتقاداتشان – دوست باشم؛ نه دوست صمیمی، در حد یک همکلاسی ارشد که به او اعتماد داری و بدت نمی‌آید با او گفت‌وگو کنی؛ همین. ولی خب، وقتی برای اولین امتحان و بعدی‌اش و بعدی‌اش سر کلاس رفتم، فهمیدم مهم نیست که من چقدر تلاش کنم؛ آخرش همه ته ته دلشان درباره من می‌گویند: این که عرزشی ست. این که... الان فهمیده‌ام یک طرف جبهه گرفتن، خیلی آسان‌تر از گفت‌وگو کردن و کنشگری مرزی ست؛ و این دقیقا همان کاری ست که ایران لازم دارد. باید بین مردم، بین دو قطبی که هست، یک پل ارتباطی برقرار شود. باید گفت‌وگو اتفاق بیفتد تا حباب رسانه شکسته شود، تا اشتراکات پررنگ شود، تا مردم امیدوار شوند. و من تلاش کردم این اتفاق بیفتد؛ با چیزهایی که از دانشگاه و تجربه آموخته بودم. اما از یک طرف، برچسب غرب‌زدگی می‌خورم و از طرف دیگر برچسب جیره‌خور بودن. این وضعیت کسی است که می‌خواهد گفت‌وگو کند؛ نه جبهه‌گیری و دعوا. چیزی است که توی ویرگول هم دیده‌ام. توی ویرگول هم اصولا افراد حوصله دعوا را بیشتر دارند تا گفت‌وگو و ترجیح می‌دهند در فضای تعصب و احساسات بمانند؛ که که واقعیت را ببینند. همین هم می‌شود که تو باید از دو طرف فحش بخوری. گاهی وقتی این‌ها را می‌بینم، با خودم می‌گویم گور پدر همه‌شان. گور پدر همه آن‌هایی که دم از آزادی بیان و احترام به عقاید می‌زنند ولی اگر باب میلشان نباشی، هرچه از دهنشان دربیاید می‌گوید. خواهرم می‌گوید ای کاش واقعا دیکتاتوری بود؛ کاش واقعا حکومت مثل حکومت کره شمالی بود چون این مردم قدر آزادی را نمی‌دانند. درست است؛ من طرفدار نظامم. من آقای خامنه‌ای را قبول دارم. و ایران را دوست دارم. برای همین دنبال گفت‌وگوام. می‌خواهم با آن‌ها که مخالفند حرف بزنم؛ نه برای این که قانع‌شان کنم. برای این که باید حرف زد. ولی در پاسخ چیزی بجز توهین و حرف‌های غیرمنطقی نشنیده‌ام. فضای دو طرف خیلی رادیکال است. خیلی رادیکال‌تر از آن که بشود حرف زد، بشود راه حل پیدا کرد. یکی از مخالفان حکومت نوشته بود: «بین ما و شما دریایی از خون است و امکان آشتی نیست». کدام خون؟ مگر خون‌هایی که ریخته شد خون مردم ایران نبود؟ و مگر مایی که جمهوری اسلامی را قبول داریم ایرانی نیستیم؟ مگر ما از کجا آمده‌ایم که یک عده ما را از دایره مردم ایران بیرون انداخته‌اند؟ آن خون‌ها که ریخته شد را ما نریختیم. آن خون‌ها خون خودمان بود. ما بودیم. آن خون‌ها را بیگانه ریخت، مزدور اجنبی ریخت و تاوانش را ما باید بدهیم. این روزها کسانی مدعی دوست داشتن ایرانند که برای حمله دشمن لحظه‌شماری می‌کنند و آن‌ها که واقعا برای ایران و مردمش هزینه داده‌اند را مزدور و جیره‌خور می‌نامند. این روزها، این فضای رادیکالی که رسانه ایجاد کرده به نفع هیچکس نیست. نه به نفع ما طرفداران جمهوری اسلامی است و نه به نفع مخالفان جمهوری اسلامی. این رادیکالیسم فقط به نفع دشمن است. این دشمنی، این دوقطبی، این که ایرانی جلوی ایرانی بایستد، دودش توی چشم ما مردم ایران می‌رود و پولش توی جیب خارج‌نشین‌های مواجب‌بگیر از دشمن. توی جیب آن‌ها که از کیلومترها دورتر، برای ایران اشک تمساح می‌ریزند و در باطن برایشان هیچ ارزشی ندارد یک نفر در ایران بمیرد یا هزار نفر؛ آن‌ها که مردم ایران را به جان هم می‌اندازند و لقمه در خون مردم می‌زنند.
بله من از نظام جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم؛ ولی منظورم این نیست که بی‌نقص است، و کور و کر و خنگ هم نیستم که نفهمم مشکل کجاست. مثل گوسفند سرم پایین نیست که نفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. من با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم؛ با قلبی که از درد تیر می‌کشد. می‌بینم کسانی را که ادعای انقلابی بودن و ولایی بودنشان گوش مردم را کر می‌کند و ذره‌ای دلشان برای ایران و مردمش نمی‌سوزد، می‌بینم آن‌هایی که خرد و عقل را بوسیده‌اند و کنار گذاشته‌اند و مدیریتشان بجای خرد، بر خریت استوار است. حرص می‌خورم. اعتراض می‌کنم. مطالبه می‌کنم. غصه می‌خورم. خنگ نیستم. کور هم نیستم. من از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم نه از آن‌ها. و شاید از خیلی‌های دیگر هم بیشتر بدانم و غصه بخورم. با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم، چون ایران را دوست دارم. چون نمی‌خواهم فروپاشی ایران را ببینم. شهبازی توی کانال ماهبندانش نوشته بود: «عاشق همین خل‌بازی‌هاتم جمهوری اسلامی عزیز. با همه این ندونم‌کاری‌ها هم تا بتونم نمی‌ذارم خش بهت بیفته. ولی آخه چرا؟» من الان دقیقا همینم. از دو طرف هم فحش می‌خورم. از چپ و راست هم له می‌شوم. نوزده بهمن، آخرین امتحانم بود و نگاه‌ها و برخوردهای سنگین بچه‌ها را تاب نیاوردم که زودتر از جمعشان زدم بیرون. توی مترو به ایران و سرنوشتش فکر می‌کردم. در منتهای درماندگی و استیصال و چه کنم بودم. نه برای زندگی و آینده خودم؛ برای ایران. به خودم آمدم دیدم سرم را به میله مترو تکیه داده‌ام و دارم گریه می‌کنم. نه برای این له شدن دو طرفه و دو طرفه فحش خوردن... نه. داشتم برای ایران گریه می‌کردم. دلم می‌خواهد ایران را بغل کنم. دلم می‌خواهد ایران را محکم توی بغلم بگیرم و نوازشش کنم و بگویم که حالش خوب می‌شود. دلم می‌خواهد ایران را بغل بگیرم و نگذارم دست هیچکس بهش برسد. فردا هم می‌خواهم بروم راهپیمایی. نه از سر دلخوشی که از سر خون دل. از سر دلسوزی. می‌خواهم بروم راهپیمایی و ایران را بغل کنم و بگویم دوستش دارم، حتی اگر شرایطش بد باشد. می‌خواهم یک انسان شریف باشم، انسانی که وطنش را به لقمه نان نمی‌فروشد. پی‌نوشت: آن روز توی مترو، هندزفری را درآوردم و آهنگ «لگد» را گوش دادم: ...هی ایستادیم و لگد خوردیم/ از مدعیان فحش بد خوردیم تا چشم وا کردیم این دنیا/ تا می‌شد و می‌خورد زد، خوردیم! از هر طرف بر قلبمان زخمی ست/ زخمی که آهش سخت می‌گیرد آهی که دامن‌گیر نامردان/ آهی که تاج و تخت می‌گیرد این رسم این دنیاست می‌دانم/ ما تاابد تنهای تنهاییم دنیا اگر این است پس صد شکر!/ ما لکه‌های ننگ دنیاییم...
به نیابت از شهیده زهره بنیانیان به راهپیمایی می‌روم قربتاً الی الله✌️🇮🇷
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
به نیابت از شهیده زهره بنیانیان به راهپیمایی می‌روم قربتاً الی الله✌️🇮🇷
من به نیابت از آقا به راهپیمایی رفتم... 🌱 چون ایشون قلبشون در میان جمعیته و نمی تونن بیان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آقای انقلاب اسلامی! میدانی امسال که 47سالگیت تمام شد و وارد 48سال شدی یعنی من 24سال تو را درک کرده‌ام که اگر ضرب در دو شوم میشوم تو! دقیقا من نیمی از تو هستم هرچه تو سنت زیاد شود تقریبا من نیمی از سنت هستم، اما تو تمام سن من هستی تمام تمامش. من در آغوش تو متولد شدم، بزرگ شدم و قد کشیدم تو تمام منی یعنی من حالا دختری هستم با افکاری اسلامی و آرمانی انقلابی.حالا من نه تنها افکارم بلکه گوشت و استخوانم هم انقلابی‌ست. تو برایم اسطوره‌های بزرگی آفریدی که بعید بدانم زمین و زمان بتواند دیگر مثل آن‌ها را بیافریند. افرادی چون حضرت امام(ره) که همیشه چهره‌اش چون پدر بزرگی دلنشین بوده است برایم یا هم رهبر انقلاب که جانم قبل از تو فدای اوست همیشه برایم پدر بوده. آقای انقلاب اسلامی! از نگاه من تو الان ابرقدرت جهانی، دیگران را نمیدانم چه فکر میکنند اما تو برای من بزرگ‌تر از مرزهایی، حالا تو یک فرهنگی در جای جای این جهان هستی حتی در قلب کشور دشمنت آمریکا و این را مدیون افرادی هستی که با جانشان در راه اسلام و انقلاب شهید شده و تو را رنگین و مستحکم کرده‌اند. سخن با تو زیاد است و مرور خاطره بسیار اما باید یک چیز را برایت شفاف کنم. همان طور که 24 سال مرا در آغوش امنت حفظ کردی بازهم حفظ کن تا چندین سال آینده تا زمانی که دنیا زیر و رو شود، مرا در آغوش خودت حفظ کن قول میدهم روزگاری من هم با خونم تو را مستحکم کنم. سایه ات مستدام! ۲۲بهمن ماه ۱۴٠۴ ✍🏻محدثه صدرزاده
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
من به نیابت از آقا به راهپیمایی رفتم... 🌱 چون ایشون قلبشون در میان جمعیته و نمی تونن بیان
من به نیابت از شهیده راضیه کشاورز و ریحانه سادات ساداتی به راهپیمایی رفتم✌️🏻🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قبول باشه🌷
کپی با ذکر آیدی کانال و نویسنده هیچ اشکالی نداره