بله من از نظام جمهوری اسلامی دفاع میکنم؛ ولی منظورم این نیست که بینقص است، و کور و کر و خنگ هم نیستم که نفهمم مشکل کجاست. مثل گوسفند سرم پایین نیست که نفهمم چه اتفاقی دارد میافتد. من با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع میکنم؛ با قلبی که از درد تیر میکشد. میبینم کسانی را که ادعای انقلابی بودن و ولایی بودنشان گوش مردم را کر میکند و ذرهای دلشان برای ایران و مردمش نمیسوزد، میبینم آنهایی که خرد و عقل را بوسیدهاند و کنار گذاشتهاند و مدیریتشان بجای خرد، بر خریت استوار است. حرص میخورم. اعتراض میکنم. مطالبه میکنم. غصه میخورم. خنگ نیستم. کور هم نیستم. من از جمهوری اسلامی دفاع میکنم نه از آنها. و شاید از خیلیهای دیگر هم بیشتر بدانم و غصه بخورم. با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع میکنم، چون ایران را دوست دارم. چون نمیخواهم فروپاشی ایران را ببینم.
شهبازی توی کانال ماهبندانش نوشته بود: «عاشق همین خلبازیهاتم جمهوری اسلامی عزیز. با همه این ندونمکاریها هم تا بتونم نمیذارم خش بهت بیفته. ولی آخه چرا؟»
من الان دقیقا همینم. از دو طرف هم فحش میخورم. از چپ و راست هم له میشوم. نوزده بهمن، آخرین امتحانم بود و نگاهها و برخوردهای سنگین بچهها را تاب نیاوردم که زودتر از جمعشان زدم بیرون. توی مترو به ایران و سرنوشتش فکر میکردم. در منتهای درماندگی و استیصال و چه کنم بودم. نه برای زندگی و آینده خودم؛ برای ایران. به خودم آمدم دیدم سرم را به میله مترو تکیه دادهام و دارم گریه میکنم. نه برای این له شدن دو طرفه و دو طرفه فحش خوردن... نه. داشتم برای ایران گریه میکردم. دلم میخواهد ایران را بغل کنم. دلم میخواهد ایران را محکم توی بغلم بگیرم و نوازشش کنم و بگویم که حالش خوب میشود. دلم میخواهد ایران را بغل بگیرم و نگذارم دست هیچکس بهش برسد.
فردا هم میخواهم بروم راهپیمایی. نه از سر دلخوشی که از سر خون دل. از سر دلسوزی. میخواهم بروم راهپیمایی و ایران را بغل کنم و بگویم دوستش دارم، حتی اگر شرایطش بد باشد. میخواهم یک انسان شریف باشم، انسانی که وطنش را به لقمه نان نمیفروشد.
پینوشت: آن روز توی مترو، هندزفری را درآوردم و آهنگ «لگد» را گوش دادم:
...هی ایستادیم و لگد خوردیم/ از مدعیان فحش بد خوردیم
تا چشم وا کردیم این دنیا/ تا میشد و میخورد زد، خوردیم!
از هر طرف بر قلبمان زخمی ست/ زخمی که آهش سخت میگیرد
آهی که دامنگیر نامردان/ آهی که تاج و تخت میگیرد
این رسم این دنیاست میدانم/ ما تاابد تنهای تنهاییم
دنیا اگر این است پس صد شکر!/ ما لکههای ننگ دنیاییم...
#جامعه_شناسی
Hamed ZamanyAUD-20251121-WA0002.mp3
زمان:
حجم:
12.5M
هی ایستادیم و لگد خوردیم...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
به نیابت از شهیده زهره بنیانیان به راهپیمایی میروم قربتاً الی الله✌️🇮🇷
من به نیابت از آقا به راهپیمایی رفتم... 🌱
چون ایشون قلبشون در میان جمعیته و نمی تونن بیان
هدایت شده از یادداشتهای یک دانشجو 🇮🇷
آقای انقلاب اسلامی!
میدانی امسال که 47سالگیت تمام شد و وارد 48سال شدی یعنی من 24سال تو را درک کردهام که اگر ضرب در دو شوم میشوم تو!
دقیقا من نیمی از تو هستم هرچه تو سنت زیاد شود تقریبا من نیمی از سنت هستم، اما تو تمام سن من هستی تمام تمامش.
من در آغوش تو متولد شدم، بزرگ شدم و قد کشیدم تو تمام منی یعنی من حالا دختری هستم با افکاری اسلامی و آرمانی انقلابی.حالا من نه تنها افکارم بلکه گوشت و استخوانم هم انقلابیست.
تو برایم اسطورههای بزرگی آفریدی که بعید بدانم زمین و زمان بتواند دیگر مثل آنها را بیافریند. افرادی چون حضرت امام(ره) که همیشه چهرهاش چون پدر بزرگی دلنشین بوده است برایم یا هم رهبر انقلاب که جانم قبل از تو فدای اوست همیشه برایم پدر بوده.
آقای انقلاب اسلامی!
از نگاه من تو الان ابرقدرت جهانی، دیگران را نمیدانم چه فکر میکنند اما تو برای من بزرگتر از مرزهایی، حالا تو یک فرهنگی در جای جای این جهان هستی حتی در قلب کشور دشمنت آمریکا و این را مدیون افرادی هستی که با جانشان در راه اسلام و انقلاب شهید شده و تو را رنگین و مستحکم کردهاند.
سخن با تو زیاد است و مرور خاطره بسیار اما باید یک چیز را برایت شفاف کنم.
همان طور که 24 سال مرا در آغوش امنت حفظ کردی بازهم حفظ کن تا چندین سال آینده تا زمانی که دنیا زیر و رو شود، مرا در آغوش خودت حفظ کن قول میدهم روزگاری من هم با خونم تو را مستحکم کنم.
سایه ات مستدام!
۲۲بهمن ماه ۱۴٠۴
✍🏻محدثه صدرزاده
#دهه_فجر
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
من به نیابت از آقا به راهپیمایی رفتم... 🌱 چون ایشون قلبشون در میان جمعیته و نمی تونن بیان
من به نیابت از شهیده راضیه کشاورز و ریحانه سادات ساداتی به راهپیمایی رفتم✌️🏻🇮🇷
در پیچ و خم عشق، همیشه سفری هست...
خونِ دل و ردّ قدم رهگذری هست...
#سرزمین_نور ۴