جلوی در سالن غسالخانه، مش باقر دوباره دستم را میگیرد:
- بابا جان میخوای بیام کمکت؟
- نه. کسی نیاد تو. میخوام تنها باشم.
صدای گریهاش را از پشت سرم میشنوم. در سالن را که میبندم، صدای نالههای مش باقر در گوشم کمرنگ میشود و دور تا دورم را سکوت ترسناک غسالخانه احاطه میکند.
حتی صدای چکیدن آب روی زمین سنگی غسالخانه هم، چسبیده است به آن سکوت مرگآور.
همه جا بوی مرگ میدهد، بجز پیکر حامدی که روی سکوی سنگی خاکستری غسالخانه خوابیده؛ انقدر آرام که گویا در رختخواب گرم خانهشان، رویایی شیرین میبیند.
انقدر آرام که یک لحظه نور امیدی در دلم میتابد و جلو میروم تا بیدارش کنم.
سرمای عجیبی دارد این اتاق؛ سرمایی فراتر از سرمای اوایل پاییز. سرمایی از جنس مرگ.
همه چیز سنگی و سرد و بیروح است؛ انقدر سرد که در برابرش کم بیاوری و تو هم تبدیل بشوی به یک مُرده متحرک؛ به بخشی از سنگهای سرد و خاکستری.
و تنها چیزی که تاب مقاومت دربرابر این سرما را دارد، گرمای خون شهید است.
قدم برمیدارم به سمت سکوی سنگی و هرچه به حامد نزدیکتر میشوم، گرمتر میشوم.
زخمِ روی سینهاش بیشتر به چشم میآید حالا؛ یک سوراخ سرخ و خونی که دور تا دورش دلمه بسته.
نفس کم میآورم. شاید اگر ترکشهایی که در پایگاه چهارم سهمم شد، کمی بالاتر خورده بودند، الان جای من و حامد عوض میشد.
دستانم را تکیه میدهم به سکو. لرز میکنم. حامد رنگپریدهتر اما خندانتر از همیشه است.
شلنگ آب را برمیدارم و اهرم شیر را میچرخانم. آب کمفشار و سرد که از شلنگ جاری میشود، بغض من هم میترکد.
آب که خون خشکیده را پاک میکند، خون تازه از زخم میجوشد؛ خون تازه و گرم. انقدر گرم که به منِ مُرده ثابت میکند حامد از همیشه زندهتر است.
خون میان آب میرقصد و روی سکوی غسالخانه جاری میشود. نفسم یک در میان میآید و میرود و صدای هقهق گریهام در سالن میپیچد؛ میپیچد و برمیگردد به خودم. با تمام توان، به اندازه تمام اشکهایی که در خودم ریختم گریه میکنم؛ با صدای بلند.
هرچه بر زخمش آب میریزم، خونش بند نمیآید. از ناتوانی خودم شرمنده و عصبانیام.
شیر آب را میبندم و دستانم را به لبه سکو تکان میدهم. سردی آب و سنگ نفوذ میکنند به قلبم.
سرم را پایین میاندازم و باز هم بلند زار میزنم. شاید اصلا بد نباشد بروم بیرون و به مش باقر بگویم نمیتوانم؛ بگویم بیاید کمکم.
- بریدهای از رمان «خط قرمز»
✍️ش. شیردشتزاده
دیروز خبری را شنیدم که شهرستان هرند که در هشت سال دفاع مقدس مورد حمله واقع نشده بود مورد حمله پهبادی رژیم صهیونیستی قرار گرفته، آن هم یک منزل مسکونی.
شهرستان هرند، زادگاه خانواده مادری من است، شهرستانی با مردمانی مذهبی و دور از انقلاب و سیاست.
خانم جان همیشه آرزویش بود که اولین شهیده زن شهرستان باشد و همیشه برایمان کلی از آرزویش میگفت، اما دیروز اولین شهیده زن این شهرستان کس دیگری شد و آرزوی خانم جان را تصاحب کرد.
خانم جان هم کلی از شهیده تعریف میکرد و میگفت حقش بود که شهید شود.
حالا امروز این شهیده تشییع شد تنها عضو خانوادهای که شهید شد، مادر خانواده بود.
اما شهادت این خانم یک شهادت عادی نبود چرا که خانم جان میگفت بعد از گذشت ۲۲روز از جنگ بالاخره مردمان این شهرستان از خواب بیدارشدند و کمی به جنب و جوش افتادهاند.
به نوبه خودش یک شهیده جریان ساز بود، شهیدهای که شاید به خاطر شهرستانی بودنش ازش نامی برده نشود و زندگیش روایت نشود.
✨«شهیده صدیقه رحیمی هرندی» ✨
#لشگر_فرشتگان
@istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
فک کنم اینا کلا به جای مغز توی سرشون پِهِنه...😏 @istadegi
من که اینقدر این شبا پول جمع کردم که میخوام برم یه جنگنده بخرم😎
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
فک کنم اینا کلا به جای مغز توی سرشون پِهِنه...😏 @istadegi
نه عزیزم
اینطوری قضاوت نکن!
تو که اونا رو درک نمیکنی🥺
همین بنده خدا چند سال پیش یه عمل جراحی خیلی سخت داشته، مغزشو درآوردن جاش دمپایی گذاشتن😔
دست خودش که نیس😶
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبرمون گفتن عروس دومادا برن خونه بخت.
بچه انقلابیا هم گوش به فرمان، عروسیا آوردن کف خیابون که از جهاد جا نمونن! 💪🏻
بزرگترین و بهترین عروس کشون را این عروس دومادا تجربه میکنن... 😎
@istadegi
قشنگ ترین عکسی که تو این چند شب ثبت کردم بی شک همینه🥺🥺
دم عروس گرم...!
چه چفیه به لباس عروس میاد😁
@istadegi