eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام🌱 ممنونم که می‌خونید و ممنونم از حسن نظرتون✨ ان‌شاءالله شهیدتون با امام حسین علیه السلام محشور باشن و ان‌شاءالله خدا به شما اجر بده و در دنیا و آخرت براتون جبران کنه و ان‌شاءالله ما شرمنده شما و همه خانواده‌های شهدا نشیم. برای ما دعا کنید. ---------------------- ممنونم از اینکه باب گفت‌وگو درباره این مسائل رو باز می‌کنید☺️
نذر کردم تا ببینم روی زیبای تو را.... این روز ها که ممکنه حال خیلی ها بد باشه ، تعدادی از نو جوون های شهرمون دست به کار شدن تا آماده سازی پک های نذری ، به شماهایی که احیانا از لحاظ جسمی ، از اومدن به میدان نبرد امروز خسته شدید کمک کنن . شماهایی که هیچ وقت از پایه وطن موندن به ستوه نمیاید . پس یه یا علی محکم بگید و به این نوجوون ها کمک کنید و سوخت موشک شون بشید 😉 شماره کارت 👇 6037998214095795 رضا خوش فطرت اگه هم پیشنهادی دارین برای اجرا کردن درخدمتم: @reza_khosh_fetrat
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
نذر کردم تا ببینم روی زیبای تو را.... #پویش‌همسنگرامام‌زمان این روز ها که ممکنه حال خیلی ها بد با
من هیچوقت بجز کارت خودم، شماره کارت نمی‌ذارم کانال؛ ولی این مورد از آشنایانه و کاملا قابل اعتماده.
توی دوره‌ زمونه‌ای که با کوچک‌ترین چیزی، رد نیروهای نظامی رو می‌زنند، جنای آقای یامین‌پور نه تنها اسم محدوده تهیه غذای رزمنده‌ها رو منتشر می‌کنه، بلکه اسم فرستنده رو هم منتشر می‌کنه. نمی‌دونم واقعا چرا هر کسی که این روزا درگیر جنگ هستش، حتما باید با همه جزئیات گزارش بده که داره چی کار می کنه؟ این روزا درک مسائل حفاظتی و رعایت‌شون انقدرا سخت نیست که همچنان برخی از مردم برای پذیرش و رعایتش مقاومت می‌کنند! @istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از کانال حمید کثیری
🔴 یاد شب آتش‌بس موقت افتادم! شب آتش‌بس موقت، شب عجیبی بود. تا بعدازظهر همه چیز در فضای رسانه‌ای عادی بود و همه منتظر ساعت ۰۳:۳۰ صبح که زمان وعده آمریکا بود، بودند. به یکباره توییت حسن روحانی منتشر شد. بعد هم از ساعت ۱۰ شب سلبریتی‌ها شروع به استوری زدن و توییت زدن، کردند. واقعا عجیب بود! همه می‌دانستند اِلّا ما مردم ... با علی، یکی از رفقای رسانه‌فهم همراه بودم. گفت من بوی آتش‌بس استشمام می‌کنم، گفتم امکان ندارد! گفت باور کن بوی آتش‌بس می‌آید! گفتم بابا مردم همین الآن در میادین هستند و با ترغیب خود مسئولین، محکم شعارِ «بزن که خوبی می‌زنی» می‌دهند! برخی مردم رفته‌اند روی پل‌ها و برخی نزدیک نیروگاه‌ها و هیچ کس از مسئولین هم به این کارشان معترض نشده. اصلا امکان ندارد آتش‌بس بشود ... ساعت ۰۲:۲۳ آتش‌بس موقت اعلام شد! بلافاصله بعد از اعلام آتش‌بس، همان‌ها که تا لحظاتی قبل به هر کس که صحبت از آتش‌بس می‌کرد، فحش می‌دادند و آن را در راستای تضعیف فرماندهان و مسئولین می‌دانستند، شروع کردند از مزایای آتش‌بس گفتن!! از اینکه کشور دیگر تحمل نداشت و بعد از اعتماد به مسئولین گفتند! یک بازی جذاب و همیشگی برای ساکت کردن هر کس که سوال یا انتقاد دارد. این اعتماد هم چیز خوبی است. اساسا یکی از مهم‌ترین وظایف مردم در سالیان گذشته اعتماد به تصمیم مسئولین بوده و خب نمی‌دانم اعتماد کار را به اینجا رسانده یا عدم اعتماد! از قضا بخشی از مردم که گهگاه به درستی برخی تصمیمات اعتماد نداشته‌اند، درباره تک‌تک وقایعی که پیش آمده، اِنذار داده بودند و درست پیش‌بینی کرده بودند. از اوایل دهه نود تا امروز. مرورش سخت نیست. همان مردمی هستند که جنگ رمضان و شهادت آقا را هم اِنذار داده بودند. حالا از اینجا به بعد نوبت رسانه‌های مزدبگیر حاکمیتی است که با برچسب تندرو زدن، این جماعت را ساکت کنند. همان رسانه‌هایی که یک بار از مسئولین سوال نپرسیدند که چرا اوضاع اینچنین است؟! چرا وعده‌های شما عملی نشده؟! و چرا با مردم صادقانه حرف نمی‌زنید؟! بگذریم! به عنوان کسی که بخشی از مردم است سوال آن‌ها را که این شب‌ها از من می‌پرسند اینجا می‌نویسم: چرا ما مردم را در جریان امور نمی‌گذارید؟! چرا توی چشم‌مان نگاه می‌کردید و می‌گفتید آمریکا در حال مذاکره با خودش است؟! چرا می‌گفتید بدون وصول طلب‌مان از کشورهای دیگر و آتش‌بس لبنان وارد مذاکره نمی‌شوید؟! و چرا الآن می‌گویید که در حال مذاکره نیستید و ...؟! اگر مذاکره ایراد دارد پس نکنیم و اگر ایراد ندارد، خب مردم را نیز در جریان بگذارید. والله این حداقل حق مردمی‌ست که نزدیک به پنجاه شب است در خیابان‌اند ... باز هم بگذریم! یاد شب آتش‌بس موقت افتادم. احتمالا اگر علی بگوید بوی توافق در چند روز آینده می‌آید، این بار باورم می‌شود و شخصاً اگر توافق خوبی بر مبنای شروط ده‌گانه ایران بشود، به هیچ وجه ناراحت نمی‌شوم، اما نمی‌دانم چرا عقلم می‌گوید چنین چیزی امکان ندارد! شاید دارم زیادی فکر می‌کنم؛ بروم با علی اختلاط کنم. این چند خط هم بماند به یادگار ... @hamidkasiri_ir
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔴 یاد شب آتش‌بس موقت افتادم! شب آتش‌بس موقت، شب عجیبی بود. تا بعدازظهر همه چیز در فضای رسانه‌ای عاد
خیلی عجیب است از هر کدام از آقایان که می پرسید می گویند مخالف آتش بس هستند ؛ من نمی دانم پس چه کسانی تصمیم به ادامه آن می گیرند؟! ✍ علی‌اکبر رائفی‌پور @istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚#جنگ‌نوشت قسمت ۱۴: بالا و پایین! ✍️ش. شیردشت‌زاده خادمان امام رضا آمدن
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۵: یک‌لنگه ✍️ش. شیردشت‌زاده روز آخر اسفند، روز تحویل سال، یک لنگه از گوشواره‌ای که به مناسبت روز دختر از پدرم هدیه گرفته بودم را گم کردم. یک گوشواره ساده بود؛ رنگش طلایی بود و طلا نبود؛ اما از همه طلاهای دنیا بیشتر دوستش داشتم چون هدیه پدرم بود و چون معمولا پدرم یادش می‌رفت روز دختر هدیه بخرد؛ ولی آن گوشواره را خودش خریده بود. سلیقه خودش بود. بعد از عروسی مخصوصا هر وقت دلم برای پدرم تنگ می‌شد آن گوشواره را می‌انداختم. و خیلی خاطرش عزیز بود؛ طوری که از ترس رفتن رنگش و شل شدن قفلش خیلی آن را استفاده نمی‌کردم. بعد از شروع جنگ اما دیگر گوشواره را از خودم جدا نمی‌کردم. ارزشمندترین چیزی بود که دلم می‌خواست همراهم باشد. روز آخر اسفند، برای کاری رفتم خانه مادرم و بعدش گم شد. نمی‌دانم کجا. هرجایی که به ذهنم رسید را بارها گشتم و پیدایش نکردم. حالم حسابی گرفته شد؛ خیلی خیلی گرفته. شاید کودکانه به نظر برسد ولی اشکم درآمده بود. همیشه ته ذهنم می‌دانستم که این گوشواره بالاخره یک روز گم می‌شود. معمولا خدا اینطوری من را بخاطر وابستگی و وسواس روی بعضی اشیاء متنبه می‌کند. برای خودم هم خنده‌دار بود که توی این شرایط جنگی که ممکن است فردا خودم یا یکی از عزیزانم نباشند، اینطوری چسبیده‌ام به یک لنگه گوشواره. و از خودم، از کوچک بودن روحم شرمنده بودم. مردم داشتند هستی و دار و ندارشان را می‌باختند و من برای یک گوشواره غصه می‌خوردم. دو روز قبل، توی وداع یکی از شهدا، دخترش که فکر کنم همسن خودم بود، آمد تابوت را بغل کرد. مثل وقتی دختر کوچولوها روی سینه پدرشان می‌خوابند، آمد روی تابوت خوابید. نمی‌گذاشت بلندش کنیم. می‌گفت: برین کنار. بابام بغلم کرده! چندبار غش کرد؛ اما اواخر وداع حالش بهتر شده بود. گریه‌هایش را کرده بود و سرش را گذاشته بود روی تابوت و می‌گفت: بابا داره باهام حرف می‌زنه! حتی اواخرش داشت می‌خندید؛ داشت با پدرش می‌گفت و می‌خندید. بعد هم میکروفون را گرفت و گفت می‌خواهد حرف بزند. از پدرش گفت؛ از رابطه پدر و دختری‌شان. از این که پدرش کمکش کرده یک کسب و کار کوچک راه بیندازد و کلی تشویقش کرده، این که پدرش خیلی پفک دوست داشته، این که برای پدرش کیک می‌پخته و می‌گفته جز بابا حق ندارد کسی از این کیک بخورد. او می‌گفت و انقدر خاطراتش برایم آشنا بود که زار زار گریه می‌کردم. من دلم برای گوشواره هدیه بابا تنگ شده بود و او دیگر خود پدرش را نداشت. چقدر من خودخواه بودم. و راستش گاهی وقتی با دختران شهدا مواجه می‌شوم خیلی احساس گناه و شرمندگی می‌کنم. وقتی می‌بینمشان دلم می‌خواهد آب بشوم و بروم توی زمین. الان لنگه دیگر گوشواره هنوز روی میز آرایشم هست و تک بودنش مثل سوهان است برای روح. وقتی تک است ناقص است. نه کارآیی دارد و نه زیبایی‌اش به چشم می‌آید. هربار به آن لنگه تنها نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم اگر یکی از ما – من و علی – شهید بشویم، آن یکی می‌شود مثل آن یک لنگه‌ی گوشواره. خود گوشواره به خودی خود ناقص نیست؛ ولی دیگر مثل قبل هم نیست. خیلی با خودم کلنجار رفته‌ام؛ ولی آخرش بالا بروم و پایین بیایم، باید این احتمال را بپذیرم. همان‌طور که بعد از یکی دو ساعت پذیرفتم که آن گوشواره دیگر پیدا نمی‌شود و همان‌طور که از قبل هم توی ذهنم احتمالش را می‌دادم، باید این را بپذیرم. به هرحال آدم‌ها هرلحظه ممکن است بمیرند؛ چه جنگ باشد چه نباشد. غیر از جنگ و بمباران هزاران علت دیگر برای مرگ وجود دارد. البته این که الان دارم خیلی منطقی در این باره حرف می‌زنم به این معنی نیست که این موضوع را کاملا پذیرفته‌ام و برایش آماده‌ام. ولی به هرحال... بزرگی می‌گفت شهادت فقط شکل مرگ را عوض می‌کند؛ نه زمانش را. بنابراین دعا نمی‌کنم عزیزانم شهید نشوند؛ چون اگر شهید نشوند هم به هرحال می‌میرند. و من به هرحال باید با سوگ مواجه شوم. پس دعا می‌کنم خدا خودش یک فکری به حالم بکند. هربار وداع خانواده شهدا را توی معراج می‌بینم، یک دور خودم و اعضای خانواده‌ام را توی تابوت تصور می‌کنم و باز هم نه برایش آماده‌ام و نه حاضرم بپذیرمش. اوایل، وقتی حال خانواده شهدا را می‌دیدم، از این که گاهی آرزوی شهادت می‌کردم پشیمان می‌شدم. دلم نمی‌آمد خانواده‌ام را در این حال ببینم. ولی بعد بهه این نتیجه رسیدم که من بالاخره می‌میرم. حالا اینجا نه، یک جای دیگر. الان نه، یک وقت دیگر. و بالاخره که خانواده من ناراحت می‌شوند. برعکسش هم هست دیگر. پس اگر قرار است آدم بمیرد، شهادت گزینه بهتری ست. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚨🚨🚨جسد یازدهمین دانشمند هسته‌ای آمریکا پیدا شد