☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام بین رمانهای امنیتی از محتوای خوبی برخورداره و تعلیق و کشش بالایی هم داره. اما باید به لحاظ علا
خود نویسنده گفتند ۵۰ درصد واقعیت و ۵۰ درصد تخیل
سلام
خیلی ممنونم، سلامت باشید🌿
خانم رحیمی:
https://eitaa.com/forsatezendegi
خانم مهاجر:
@In_heaventime
خانم صادقی:
https://eitaa.com/koocheyEhsas
خانم ولینژاد هم کانالشون رو قبلا معرفی کردیم، هرچند الان دیگه فعال نیست کانال ایشون.
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 21
صدای معدهام درآمده است. شام نخوردهام. دست دراز میکنم و از داخل کولهام که روی صندلی کمکراننده است، پلاستیک خرما را برمیدارم. این خرماها تقریبا تمام آذوقهام در این ماموریت است. ما به خاطر شغل حساسمان، باید بتوانیم مدت طولانی با کمترین آب و غذا و خواب دوام بیاوریم و هوشیاری و توانمندیهایمان هم سر جایش باشد. یادش به خیر، دورههای «زندگی در شرایط سخت» که با حضور رفیقی مثل کمیل برایم آسان میشد. گاهی کیلومترها، زیر آفتاب بیابان میدویدیم و حق استفاده از آبِ قمقمههایمان را نداشتیم. مربیمان حاج حسین بود. قمقمهها را نمیگرفت، میگفت باید انقدر قوی بشوید که آب دم دستتان باشد و نخورید. توی صحرا، میدویدیم و حاج حسین داد میزد: کل گردان، کل گردان، یا حسین...
و ما باید بلند جواب میدادیم: یا حسین...
اوایل کار صدایمان بلند بود و کمکم تحلیل میرفت؛ ریههایمان یاری نمیداد. آفتاب میتابید مغز سرمان و تشنه میشدیم. وقتی صدایمان کمی پایین میآمد، حاج حسین داد میزد: این صداتون تا تلآویو هم به زور میرسه، چه برسه به کاخ سفید. اگه بلند نگید، یه دور دیگه به دویدن اضافه میکنم!
ما هم از ترس تنبیه و جریمه، هرچه توان داشتیم جمع میکردیم و «یا حسین» میگفتیم. خدا رحمت کند حاج حسین را؛ بیچارهمان میکرد. تازه وقتی از تشنگی به احتضار میافتادیم، اجازه میداد یک جرعه بنوشیم؛ همین کار تشنهترمان میکرد. کمیل راهش را یاد گرفته بود؛ اینجور وقتها اصلاً آب نمیخورد تا وقتی حاج حسین کامل آب خوردن را آزاد کند. ظاهرش حماقت بود؛ اما در واقع زرنگی میکرد.
-نمیخواستم اذیتتون کنم، میخواستم قوی بشید عباس جان.
حاج حسین خیره شده به سیاهیِ پشت شیشه و این را میگوید. ادامه میدهد: میدونستم یه روزی به همین زودیا لازمتون میشه؛ میخواستم یه روز شماهایی که زیر دستم آموزش دیدید، بتونید قدس رو هم فتح کنید، حتی اگه خودم نباشم.
-قدس؟
با اطمینان میگوید: فتحش میکنید انشاءالله. باید قوی بشید و قوی بمونید.
از طعم شیرین پیروزی میرود زیر زبانم و لبخند میزنم. برمیگردم به مرور خاطرات. در همان اردوها با کمیل مسابقه شنا رفتن میگذاشتیم. چقدر برای هم کُری میخواندیم و سر به سر هم میگذاشتیم... انقدر شنا میرفتیم که احساس میکردیم تمام استخوانهایمان دارد از هم میپاشد؛ اما برای این که خودمان را از تک و تا نیندازیم، باز هم ادامه میدادیم. انقدر ادامه میدادیم که بیفتیم روی زمین و از حال برویم!
کمیل فقط میخندد؛ سرخوشانه و بلند.
گرسنهام. یک خرما میگذارم داخل دهانم و آرامآرام آن را میمکم. طعم شیرین اربعین میرود زیر زبانم؛ اربعین پارسال و مسئولیت حفاظت از زوار. بهترین ماموریت عمرم بود. الان دو سه سال است که توفیق دارم در اربعین یا دهه محرم، خادم زوار باشم و با نیروهای امنیتی عراق، از امنیت زوار حفاظت کنیم. اگر بگویند همه عمرت را بده و تا بگذاریم یک دقیقه خادم زوار باشی، حاضرم بدهم؛ انقدر که لذت دارد این کار. آن روزها هم معمولا از خرماهای نخلستانهای نجف میخوردیم تا سر پا بمانیم. چقدر مزه میداد؛ مخصوصاً وقتی که از خستگی هرکدام یک گوشه میافتادیم و یکی از بچههای حشدالشعبی، با صدای قشنگ و لهجه عربیاش مداحی ملا باسم را میخواند: نحنُ أنصارُ الزکیه(س)... فی طفوفِ الغاضریه/ نحنُ أنصارُ الحسینِ...کیفَ لا نهوى المنیه؟(ما یاوران حضرت زهراییم؛ در بیابانهای غاضریه(کربلا) گِرد آمدهایم/ما یاوران حسینیم، چطور آرزوی شهادت نداشته باشیم؟)
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi