☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 89 -چایی می
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 90
***
فروغی را مستقیم آورده بودند اداره حفاظت و توی اتاق جلسات تنهایش گذاشته بودند. شفیعی جلسه بود. سربسته خبر را به او رسانده بودیم و او فقط تند تند گفته بود خودم با او صحبت کنم. احتمالا آن لحظه چون حواسش پرت بود این را گفت؛ وگرنه میدانست ممکن است خرخره فروغی را بجوم.
برایش دوتا محافظ گذاشته بودند؛ چون تقریبا تنها بازمانده از تیم پروژه اشراق بود که هنوز زنده و سالم بود. دو نفر مرده بودند و یک نفر – موسویان – مجروح شده بود. همه میدانستیم دیر یا زود نوبت فروغی هم میرسد. فروغی را که میزدند، پروژه سامانه اپتیکی اشراق میرفت روی هوا و فقط خسارتش روی دست وزارت دفاع میماند.
صدای باز شدن در اتاق را که شنید، از جا پرید و دوباره نشست. قبل از این که به او برسم، دستی به صورتش کشید و پیش پایم برخاست.
-سلام. عرض ادب.
فقط آرام گفتم سلام؛ فقط همین. جلوی زبانم را گرفته بودم که فحش ندهم. دعوت نکردم که بنشیند. فقط با یک صندلی فاصله نشستم و او هم نشست. جوانی بود همسن و همقد خودم، ولی لاغرتر. ریشهایش هم پرپشتتر بود و صورتش آفتابنخورده و سفید. عینک بدون فریم روی چشمش بود و پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود. یک بچه مثبت خرخوان تمامعیار. متاسفانه از این نظر او بیشتر شبیه ریحانه بود تا من و این باعث شد بیشتر دلم بخواهد خفهاش کنم. یک نفس عمیق کشیدم که خودم را آرام کنم. گفتم: خب چی شده؟
یک قلپ دیگر از شربتی که برایش آورده بودند نوشید. تقریبا شربت را تمام کرده بود و با این که هوای اتاق خنک بود، عرق روی پیشانیاش نشسته بود. لبخند زد و گفت: میشه بدونم دارم با کی حرف میزنم؟
-نه.
یک نه تند و قاطع و کمی بلند. طوری که لبخندش روی لب ماسید. سکوتش کمی طولانی شد. حتما ترسیده بود. گفتم: منتظرم.
سریع گفت: خب راستش... امروز که سوار ماشینم شدم بیام سر کار، بعد چند دقیقه حس کردم بوی بنزین میاد. همه جای ماشین بوی بنزین میداد. فوری زدم بغل و کاپوت رو زدم بالا و متوجه شدم شلنگ بنزین شل شده. تقریبا از جاش در اومده بود و بنزین داشت توی کل ماشین نشت میکرد. خیلی خطرناک بود.
احتمالا اگر کمی جلوتر میرفت، با یک جرقه کوچک طوری منفجر میشد که تنها استخوان سالمش، استخوانچههای گوشش باشند. گفتم: خرابی ماشین همیشه ممکنه پیش بیاد.
-نه. اون شلنگ رو تازه سرویس کرده بودم، بستش نو بود، امکان نداره اینطوری خودبهخود شل شده باشه.
با قطعیت گفت و دستش را تکان داد. گفتم: یعنی فکر میکنید سوءقصد بوده؟ برای همین خواستید بیارنتون اینجا؟
سرش را تکان داد و خیلی آرام لرزید. امروز مرگ از بیخ گوشش رد شده بود. نفس سرد مرگ به پس گردنش خورده بود. شاید هنوز سایهاش را روی سرش حس میکرد. احتمالا قلبش تا توی دهانش آمده و یک سکته ناقص زده بود. دلم کمی خنک شد؛ نمیدانستم برای چی.
چرا، میدانستم.
ته ته وجودم میدانستم چرا دلم خنک شده و چرا حتی بدم نمیآمد ماشینش منفجر شود و فقط استخوانچههای گوشش سالم بمانند. چون او را آن شب دیده بودم که ریحانه را رسانده بود دم خانهشان. دیده بودم که ریحانه را با اسم کوچک صدا زد و دیدم که یک شاخه گل دستش داد. مردک خرفت احمق. پسرهی لوس بیدستوپا.
یک نفس عمیق کشیدم. گفت: خب حالا باید چکار کنم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
من چه میدونم🙄
https://EitaaBot.ir/poll/gyiztb
تو نظرسنجی شرکت کنید ببینم😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 90 *** فروغ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 91
-شما لازم نیست هیچ کاری بکنی. ما ماشینت رو بررسی میکنیم.
برخاستم و او هم برخاست. خواستم بروم بیرون، او دنبالم آمد. برگشتم و گفتم: شما کجا؟
گیج شد. جواب نداد. دستم را آرام زدم سر شانهاش و گفتم: برو یه کاغذ و خودکار پیدا کن و شرح اتفاق رو بنویس. دقیق و با جزئیات. اینم بنویس که روز قبلش ماشین رو کجاها برده بودی و کجا گذاشته بودی.
خواست حرفی بزند؛ ولی فقط دهانش را باز کرد. یک قدم به سمت در رفتم و برگشتم.
-آهان راستی... بنویس آخرین تاریخ معاینه فنی ماشین کی بوده و کجا.
دوباره دوتا دستم را سر دو شانهاش زدم.
-بیشتر هم حواست به خودت باشه.
چشمم را کمی برایش درشت کردم و درحالی که هنوز دهانش باز بود، از اتاق بیرون رفتم. داشتم خفه میشدم. خشم بیخ گلویم را چسبیده بود. جلوی خودم را گرفته بودم که چیزی بارش نکنم و نزنمش. دلم میخواست بروم یک جای خلوت و انقدر داد بزنم که گلویم خونریزی کند. به سمت خروجی قدم تند کردم که ناگاه عباس آمد توی صورتم. نزدیک بود به هم برخورد کنیم که عباس خودش را عقب کشید. انگار تازه چشمم باز شد.
-چه خبرته؟
خواستم به سمت راست راه کج کنم. حوصلهاش را نداشتم و برایم مهم نبود که بعد از یکی دو روز غیبت، دوباره سر و کلهاش پیدا شده. ترجیح دادم وانمود کنم کسی را نمیبینم. بازویم را گرفت و نگذاشت بروم.
-چته؟ چرا این شکلی شدی؟
مکث کردم.
-چه شکلی؟
-شکل دیوونهها!
توی دلم گفتم: شاید هم شبیه قاتلهای روانی.
بازویم را از دست عباس رهاندم و گفتم: گیر نده. کار دارم باید برم.
البته واقعیت این بود که نمیدانستم چکار دارم و کجا باید بروم و چه خاکی به سرم بریزم. فقط میخواستم تنها باشم و فکر کنم عباس این را فهمید که رهایم کرد. حرفی نزد و اجازه داد بروم؛ ولی حس کردم نگاهش هنوز دارد دنبالم کشیده میشود.
وقتی به خودم آمدم، توی دفترم بودم و نشسته بودم پشت میز. بجز یک کامپیوتر روی میز چیز دیگری نبود؛ یعنی من اینطور ترجیح میدادم. میز شلوغ مثل ذهن شلوغ بود و میز خالی مثل ذهن خالی. آن لحظه ذهنم هم خالی بود، و فقط یک جمله را بزرگ روی تخته سیاه ذهنم نوشته بودند: فروغی را بکش.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi