☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
من چه میدونم🙄
https://EitaaBot.ir/poll/gyiztb
تو نظرسنجی شرکت کنید ببینم😅
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 90 *** فروغ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 91
-شما لازم نیست هیچ کاری بکنی. ما ماشینت رو بررسی میکنیم.
برخاستم و او هم برخاست. خواستم بروم بیرون، او دنبالم آمد. برگشتم و گفتم: شما کجا؟
گیج شد. جواب نداد. دستم را آرام زدم سر شانهاش و گفتم: برو یه کاغذ و خودکار پیدا کن و شرح اتفاق رو بنویس. دقیق و با جزئیات. اینم بنویس که روز قبلش ماشین رو کجاها برده بودی و کجا گذاشته بودی.
خواست حرفی بزند؛ ولی فقط دهانش را باز کرد. یک قدم به سمت در رفتم و برگشتم.
-آهان راستی... بنویس آخرین تاریخ معاینه فنی ماشین کی بوده و کجا.
دوباره دوتا دستم را سر دو شانهاش زدم.
-بیشتر هم حواست به خودت باشه.
چشمم را کمی برایش درشت کردم و درحالی که هنوز دهانش باز بود، از اتاق بیرون رفتم. داشتم خفه میشدم. خشم بیخ گلویم را چسبیده بود. جلوی خودم را گرفته بودم که چیزی بارش نکنم و نزنمش. دلم میخواست بروم یک جای خلوت و انقدر داد بزنم که گلویم خونریزی کند. به سمت خروجی قدم تند کردم که ناگاه عباس آمد توی صورتم. نزدیک بود به هم برخورد کنیم که عباس خودش را عقب کشید. انگار تازه چشمم باز شد.
-چه خبرته؟
خواستم به سمت راست راه کج کنم. حوصلهاش را نداشتم و برایم مهم نبود که بعد از یکی دو روز غیبت، دوباره سر و کلهاش پیدا شده. ترجیح دادم وانمود کنم کسی را نمیبینم. بازویم را گرفت و نگذاشت بروم.
-چته؟ چرا این شکلی شدی؟
مکث کردم.
-چه شکلی؟
-شکل دیوونهها!
توی دلم گفتم: شاید هم شبیه قاتلهای روانی.
بازویم را از دست عباس رهاندم و گفتم: گیر نده. کار دارم باید برم.
البته واقعیت این بود که نمیدانستم چکار دارم و کجا باید بروم و چه خاکی به سرم بریزم. فقط میخواستم تنها باشم و فکر کنم عباس این را فهمید که رهایم کرد. حرفی نزد و اجازه داد بروم؛ ولی حس کردم نگاهش هنوز دارد دنبالم کشیده میشود.
وقتی به خودم آمدم، توی دفترم بودم و نشسته بودم پشت میز. بجز یک کامپیوتر روی میز چیز دیگری نبود؛ یعنی من اینطور ترجیح میدادم. میز شلوغ مثل ذهن شلوغ بود و میز خالی مثل ذهن خالی. آن لحظه ذهنم هم خالی بود، و فقط یک جمله را بزرگ روی تخته سیاه ذهنم نوشته بودند: فروغی را بکش.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi