eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
689 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ممنونم، لطف دارید.
سلام همه ما گاهی دچار این حس می‌شیم... قبلا توضیح دادم گاهی این حس مربوط به حالت جسمانی بدنه و باید بدن رو تقویت کنید. اگر با وجود تقویت بدن، باز هم این حس پایدار بود، من راهی که برای خودم جواب داده رو پیشنهاد می‌کنم: هر وقت خیلی ناامید و خسته هستم، شروع می‌کنم فکر کردن به این که خیلی از شرایط می‌تونست بدتر از این باشه و نیست. و یکی یکی نعمت‌هایی که خدا بهم داده رو به یاد میارم و خدا رو شکر می‌کنم. شکرگزاری باعث می‌شه حالم خیلی خوب بشه و ناامیدیم از بین بره. استغفار هم خیلی بهم کمک می‌کنه، گاهی این حس ناامیدی ما بخاطر اینه که قلبمون در اثر گناه غبار گرفته. استغفار تمیزش می‌کنه... چرا هر روز زندگی براتون خسته کننده ست، وقتی شما هدفی به بزرگی ظهور دارید؟ به ظهور امام زمان ارواحنا فداه فکر کنید، برای کار کردن انرژی می‌گیرید. یه راهی پیدا کنید برای این که ظهور رو نزدیک‌تر کنید... هدف زندگی ما همینه: زمینه‌سازی ظهور.
سلام (خب اینا رو توی شخصی به خودم می‌گفتید خانم صدرزاده!) ممنونم از لطف شما کاش روزی برسه که انسان‌ها رو بر اساس اخلاقشون بسنجیم نه نژادشون پ.ن: خانم صدرزاده از دوستان نویسنده من هستند
🦋۱آبان سالگرد شهادت شهید 《 مصطفی صدرزاده》 ✍🏻 ..@istadegi..
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🦋۱آبان سالگرد شهادت شهید 《 مصطفی صدرزاده》 #استوری #شهید_مصطفی_صدرزاده ✍🏻#محدثه_صد
سلام بله سیره تربیتی و تشکیلاتی شهید صدرزاده الگوی خیلی خوبی برای کسانی هست که می‌خوان کار فرهنگی و تربیتی کنند. ممنونم از شما دوست خوبم خانم فاتح (نمی‌دونم چرا اخیرا دوستانم توی ناشناس بهم پیام میدن؟🙄)
✨﷽✨ 🦋لَقَد جاءَكُم رَسولٌ مِن أَنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنينَ رَءوفٌ رَحيمٌ🦋 ✨ به یقین، رسولی از خود شما بسویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت است؛ و اصرار بر هدایت شما دارد؛ و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است! ✨ 📖 آیه ۱۲۸ سوره مبارکه توبه 🌸 ✨ 🌸 ✨ 🌸 ✨ 🌸 ✨ 🦋رَسولٌ مِن أَنفُسِكُم 👈 پیامبری است از جنس خودتان . از جان خودتان . 🦋عَزيزٌ عَلَيهِ ما عَنِتُّم 👈 نفس و جان او از جانهای شماست لذا آنچه شما را مى ‏آزارد بر او هم خیلی سخت و دشوار است؛ هر گرفتارى که شما پیدا مى ‏کنید او آن را بر خود مى ‏گیرد و غم شما را غم خود مى ‏داند و از رنج هاى شما آزرده خاطر مى ‏شود؛ زیرا که شما را از خود و خود را از شما مى ‏داند. 🦋حَريصٌ عَلَيكُم 👈 نسبت به هدایت و به سعادت رساندن شما حریص است و در راه هدایت شما سر از پا نمیشناسد. او به هر گونه پیشرفت و ترقی و خوشبختی تان عشق می ورزد. 🦋بِالمُؤمِنينَ رَءوفٌ رَحيمٌ 👈 پیامبر رحمت تجلی رئوف و رحیم بودن خداست. او نسبت به شما دلسوز و خیر خواه و مهربان است. و اگر فرمانی هم میدهد همه از سر لطف و محبت و خیرخواهی اوست. 
💖عید است و هوا شمیم جنت دارد 🌸 نام خوش مصطفی حلاوت دارد 💖 با عطر گل محمدی و صلوات 🌸این محفل ما عجب طراوت دارد (ص)💖 (ع)💫 🌸
🌷 🌷 به منبر می‌رود دریا، به سویش گام بردارید هلا! اسلام را از چشمه اسلام بردارید مبادا از قلم‌ها جابیفتد واژه‌ای اینک که بر منبر قدح کج کرده ساقی جام بردارید «سَلونی» را هدر کردند روزی مردمان، امروز بپرسیدش! از اسرار جهان ابهام بردارید الا ای شاعران! چشمان او آرایه وحی است برای ما از آن باران کمی الهام بردارید نسیم صبح صادق می‌وزد از گیسوی صادق از آن مضمون پیچیده جناس تام بردارید به فرزندان، به اهل خانه جز ایشان که می‌گوید غلام خسته‌ام خفته، قدم آرام بردارید اگر فرمان او باشد، نباید پلک برهم زد به سوی شعله چون هارون مکّی گام بردارید «رُویَّ عَن امامِ جعفر الصّادق لَه الرّحمَه...» به جز احکام او چشم از همه احکام بردارید به جای حج به سوی کربلا رفتن خداجویی است کفن باید به جای جامه احرام بردارید اگر در گوش نوزادی اذان می‌خواند، می‌فرمود که با آب فرات و تربت از او کام بردارید میان شعله‌ها آیات ابراهیم می‌سوزد میان گریه ختم سوره انعام بردارید سید حمیدرضا برقعی
سلام، بله قصدش رو داشتم امشب به مناسبت صلوات الله علیه و علیه‌السلام ۴ قسمت رمان بذارم🙂 ان‌شاءالله امشب چهار قسمت داریم، عیدی بنده به شما عزیزان
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 149 سر شهید دوم را می‌بینم؛ اما جای تیر را نه. خون اما از زیر سرش روی زمین پخش شده و این یعنی گلوله به سرش خورده. سمت چپ صورتش روی زمین است و برای همین نیمه چپ صورتش را نمی‌بینم. موهای پرپشتی ندارد و اثر گلوله را پشت سرش نمی‌بینم؛ پس گلوله باید به سمت چپ صورت یا پیشانی‌اش خورده باشد. تقریباً می‌توانم مطمئن بشوم تک‌تیرانداز در ساختمان سمت چپ است؛ اما دوباره محض احتیاط با حاج احمد ارتباط می‌گیرم: این مدت توی محوطه تحرکی ندیدید؟ - نه، خبری نبوده. پس تک‌تیرانداز باید در همین ساختمان سمت چپی باشد. باید خودم را برسانم به ساختمان. اطرافم را به دنبال راهی برای استتار می‌گردم. کمیل می‌گوید: ببین، دیوار سمت راستی ساختمان نزدیکه به این‌جا. می‌تونی از پشت اون ماشین بری. اگه در پناه خود ساختمون بری، نمی‌تونه ببیندت. به امتداد انگشت اشاره‌اش نگاه می‌کنم. بعد از شهادت هم مخش خوب کار می‌کند. می‌گویم: دمت گرم. و روی زمین سینه‌خیز می‌روم تا پشت ماشین دیگری پناه بگیرم؛ ماشین سواری‌ای که معلوم نیست صاحبش کی آن را رها کرده و رفته و الان کجاست. در پناه دیوار می‌ایستم و دوباره اطراف را نگاه می‌کنم. جز صدای باد در بیابان و صدای انفجاری که از دور به گوش می‌رسد، صدای دیگری نمی‌شنوم. قلبم تندتر از همیشه می‌زند. چشم می‌بندم. به مادرم فکر می‌کنم، به مطهره، به خواهر و برادرهایم و...شاید خانم رحیمی. چشم باز می‌کنم. کمیل نهیب می‌زند: بدو وقت نداری! آرام طوری که صدای پایم هم شنیده نشود، قدم می‌گذارم به ساختمان متروکه. با احتیاط و حواسی که بیشتر از همیشه جمع است، میان خاک‌ها و خرده‌شیشه‌ها و آجرهای شکسته قدم برمی‌دارم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 150 باید بروم طبقه بالا؛ چون تک‌تیرانداز باید در یکی از طبقات بالا مستقر شده باشد. اسلحه‌ام را از حالت ضامن خارج کرده‌ام و هربار به پشت سرم می‌چرخم تا مطمئن شوم کسی پشت سرم نیست. پله‌ها را بالا می‌روم و در طبقه اول متوقف می‌شوم. به راهرو نگاه می‌کنم؛ کسی نیست. می‌خواهم برگردم و پشت سرم را ببینم که پشت گردنم احساس سرما و سنگینی می‌کنم؛ احساس فشار یک لوله فلزی: اسلحه! در جا متوقف می‌شوم. صدای خشنی از پشت سرم می‌شنوم: لا تتحرك!(تکون نخور!) لازم نیست این را بگوید؛ من همین‌طوری هم تکان نمی‌خورم؛ اما لرزش لوله اسلحه را پشت گردنم احساس می‌کنم و این یعنی خودش هم غافل‌گیر شده. می‌گوید: ضع يدك على رأسك!(دستات رو بذار روی سرت!) به حرف زدنش دقت می‌کنم؛ صدایش لرزان، خشن و زنانه است. عربی را خوب حرف نمی‌زند. برایم چندان جای تعجب ندارد که تک‌تیرانداز یک زن باشد؛ آن هم غیرعرب. کمیل مقابلم می‌ایستد و با تاسف سر تکان می‌دهد: اوه اوه...گاوت زایید عباس. این مادر فولادزرهی که من می‌بینم، همین‌جا سرت رو می‌بُره و از پنجره آویزون می‌کنه تا مایه عبرت همگان بشی! حیف که لوله اسلحه روی گردنم است، وگرنه یکی می‌زدم پس کله‌اش. توی دلم جوابش را می‌دهم: عیبی نداره، عوضش میام پیش تو، من که از خدامه! کمیل طوری نگاهم می‌کند که یعنی:«به همین خیال باش!» و بعد می‌گوید: عصبانیش کن. اعصابش همین‌جوری حسابی کیشمیشیه، اگه عصبانی بشه نمی‌تونه درست تصمیم بگیره. این کمیل همیشه استاد جنگ روانی بوده و هست. یاد آخرین بازجویی‌اش در سال هشتاد و هشت می‌افتم. متهم را طوری عصبانی کرد که داخل اتاق بازجویی یک کتک حسابی از متهم خورد، ولی آخرش اعتراف گرفت. زن با لوله اسلحه، ضربه‌ای به پس گردنم می‌زند که دردش در سرم می‌پیچد: تابع!(برو!) 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi