سلام
تاریخ فلسطین مفصله، توی سایت خامنهای دات آی آر مطالب خوبی در این رابطه هست.
اما پاسخ اجمالی:
فلسطین قرار بود سرزمین موعود یهودی ها باشه، اما بخاطر نافرمانی بنیاسرائیل از حضرت موسی علیه السلام، خدا مُهر ذلت بر پیشانی اونها زد و براشون مقدر کرد که همیشه آواره باشن و سرزمین نداشته باشند.
بعد از سالها وقتی که تونستند وارد فلسطین بشن و حکومت تشکیل بدن؛ اما بعد از حکومت قدرتمند حضرت داود و حضرت سلیمان (علیهماالسلام)، باز هم از خدا نافرمانی کردند و مرتکب گناهان بزرگ شدند. خدا هم اونها رو عذاب کرد و به وسیله حمله بختالنصر (پادشاه بابل)، بنیاسرائیل نابود و به اسارت دراومدند و به بابل رفتند.
وقتی کوروش بنیاسرائیل رو از اسارت بابل آزاد کرد هم خود یهودیان نخواستند برگردند به فلسطین و توی نقاط مختلف ایران ساکن شدند.
ضمن اینکه، وقتی هرتزل بحث تشکیل حکومت یهودی رو مطرح کرد، پیشنهاد اولیه ش کشور اوگاندا در آفریقا بود(یعنی قرار بود اسرائیل رو توی اوگاندا تشکیل بدن نه فلسطین).
این نشون میده یهودیها دنبال سرزمین موعود خودشون نبودن و میدونستن سهمی در سرزمین فلسطین ندارن.
سلام
نگرانیتون رو درک میکنم چون قبلا چنین اتفاقی برای منم افتاده.
مستقیم بهش حرفی نزنید.
سعی نکنید دوستتون رو تغییر بدید یا نصیحت کنید
فقط ارتباطتون رو باهاش حفظ کنید و نذارید رابطه تون باهم قطع بشه.
و یادتون باشه که شما هدایتکننده کسی نیستید، فقط خداست که هدایت میکنه، شما فقط ممکنه وسیله هدایت باشید.
پس براش دعا کنید.
کتاب خاطرات سفیر، من میترا نیستم و پرنیان کتابهای خوبی هستند که بهش هدیه بدید.
سلام خدمت همراهان عزیز کانال
گویا دو نفر از دوستان بنده که نویسنده هم هستند، تصمیم گرفتن یک داستانی درباره حقیر بنویسند و فردا منتشرش کنند.(یکی از این عزیزان مدیر کانال هست)
راستش خودمم نمیدونم چی نوشتند ولی خواستم از همین الان بگم هرچی نوشتن باور نکنین😅
خلاصه که خوبی و بدی دیدین حلال کنین.
دعا کنید چیزای خوب نوشته باشن🙄
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 159
همه دست و پایشان را گم میکنند.
قبلاً انتحاریها رسم و رسومی داشتند برای آمدنشان، انقدر سرزده نمیآمدند!
قبلا یک پهپاد بالای سرت میدیدی که یا فیلم میگیرد و یا مواضع را شناسایی میکند، بعد ناغافل یک خودروی انتحاری با چندین کیلو مواد منفجره میآمد کاسه کوزهات را میریخت بهم و خودت و خودش را هم مستقیم میفرستاد آن دنیا.
الان اما خبری از پهپاد نیست.
مجید و سیاوش چند قدم عقب رفتهاند و نمیدانند چکار کنند. کُپ کردهاند؛ اما من به این قضیه مشکوکم.
حاج احمد مثل فشنگ از اتاقک بیرون میآید و دوربین را از علی میگیرد:
چی میگی؟ انتحاری کجاست؟
علی با دست به جاده اشاره میکند.
حاج احمد هم با دوربین جاده را میبیند و سوالی که در ذهن من است را بلند میپرسد:
پس چرا قبلش اینجا رو با پهپاد شناسایی نکردن؟ اینم که پرچم داعش نداره! چرا دارن جاده رو میکوبن پس؟
سوالات زمزمهوار و رگباریاش در برزخ نگهمان میدارد.
بترسیم یا نه؟
پناه بگیریم یا نه؟
صدای فشفش مبهمی میشنوم که در همهمهی اینجا واضح نیست.
سیدعلی که محافظ حاج احمد است، شانههای حاجی را میگیرد و میخواهد از معرکه دورش کند:
حاجی بیاین بریم از اینجا! الان میرسه!
حاج احمد اما محکم سر جایش ایستاده و در مقابل فشار دستان علی مقاومت میکند.
صدای فشفش بلندتر میشود. دقت میکنم، بیسیمم است که دارد در جیبم صدا میکند.
آن را از جیب بیرون میکشم و به صدای فشفشش دقت میکنم.
میان صدای فشفش، کلمات مبهمی هم میتوان شنید. دقت میکنم؛ صدا ضعیف است.
یک نفر دارد از ته چاه داد میزند:
حیدر حیدر عابس! حیدر حیدر عابس!
به کمیل که مقابلم ایستاده نگاه میکنم. کمیل دست به سینه و بیتوجه به تعجبم میگوید:
چیه خب؟ انتظار داری مثل من از عالم بالا باهات ارتباط بگیره؟ جوابشو بده!
- حیدر حیدر عابس!
بیسیم را جلوی دهانم میگیرم و با تردید پاسخ میدهم:
عابس خودتی؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 160
صدای خشدار ولی آشنای حامد را میان فشفش بیسیم میشنوم:
آره. بگو هوامو داشته باشن دارم میام!
یک لحظه یک سیلی به خودم میزنم که ببینم خوابم یا بیدار.
حتماً از خستگی خوابم برده و حامد میخواهد به خوابم بیاید.
احتمالاً الان در همان اتاقک بیدار میشوم و میفهمم دارم خواب میبینم؛ اما درد سیلی نشاندهنده بیداری ست.
دوباره حامد داد میزند:
کجایی؟ هوامو داشته باشین اومدم! منم دارم میام!
به سیاوش نگاه میکنم که رفته پشت تیربار و میخواهد ماشینی که به خیال خودش انتحاری است را به رگبار ببندد.
بجای جواب به حامد، میدوم به سمت سیاوش و با تمام توان داد میزنم:
نزن! نزن!
سیاوش مثل دیوانهها نگاهم میکند. میگویم:
حامده داره میاد! همین الان بهم بیسیم زد!
سیدعلی و مجید جلو میآیند و تقریباً داد میزنند:
چی میگی؟ مگه میشه؟ مطمئنی؟
- آره! خودش بهم بیسیم زد!
و جلوی چشمان حاج احمد به حامد بیسیم میزنم:
عابس عابس حیدر!
با چند ثانیه تاخیر میگوید:
عابس به گوشم. نزنین! دارم از تیررس خارج میشم.
چند قدم به جلو برمیدارم. کمکم میشود ماشینش را با چشم غیرمسلح هم دید.
زیر لب صلوات میفرستم. کمی جلوتر بیاید از تیررس موشکها خارج میشود، فقط کمی جلوتر.
هنوز حس میکنم خوابم. امکان ندارد...
حواسم نیست که بلند بلند دارم میگویم:
یا فاطمه زهرا... یا قمر بنیهاشم... یا امام حسین!
دوباره صدای بیسیم درمیآید:
حیدر حیدر عابس!
اشک خودش را رسانده به لبه پلکهایم.
لبهایم میلرزند و از ته دل میگویم:
جانم عابس؟
- بگو آمبولانس اعزام کنن. مجروح آوردم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام خدمت همراهان عزیز کانال گویا دو نفر از دوستان بنده که نویسنده هم هستند، تصمیم گرفتن یک داستانی
سلام
انشاءالله در همین کانال
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹عملیات کوبنده واجا و اشراف اطلاعاتی سربازان گمنام امام زمان(عج)
🔸نمایش تصاویری واقعی از عملیاتی حساس برای اولین بار...
#البرز
#خبرگزاری_بسیج_اصفهان
@Basijnews_isf
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔹عملیات کوبنده واجا و اشراف اطلاعاتی سربازان گمنام امام زمان(عج) 🔸نمایش تصاویری واقعی از عملیاتی حس
این شما رو یاد چیزی نمیندازه؟
#خط_قرمز