🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 159
همه دست و پایشان را گم میکنند.
قبلاً انتحاریها رسم و رسومی داشتند برای آمدنشان، انقدر سرزده نمیآمدند!
قبلا یک پهپاد بالای سرت میدیدی که یا فیلم میگیرد و یا مواضع را شناسایی میکند، بعد ناغافل یک خودروی انتحاری با چندین کیلو مواد منفجره میآمد کاسه کوزهات را میریخت بهم و خودت و خودش را هم مستقیم میفرستاد آن دنیا.
الان اما خبری از پهپاد نیست.
مجید و سیاوش چند قدم عقب رفتهاند و نمیدانند چکار کنند. کُپ کردهاند؛ اما من به این قضیه مشکوکم.
حاج احمد مثل فشنگ از اتاقک بیرون میآید و دوربین را از علی میگیرد:
چی میگی؟ انتحاری کجاست؟
علی با دست به جاده اشاره میکند.
حاج احمد هم با دوربین جاده را میبیند و سوالی که در ذهن من است را بلند میپرسد:
پس چرا قبلش اینجا رو با پهپاد شناسایی نکردن؟ اینم که پرچم داعش نداره! چرا دارن جاده رو میکوبن پس؟
سوالات زمزمهوار و رگباریاش در برزخ نگهمان میدارد.
بترسیم یا نه؟
پناه بگیریم یا نه؟
صدای فشفش مبهمی میشنوم که در همهمهی اینجا واضح نیست.
سیدعلی که محافظ حاج احمد است، شانههای حاجی را میگیرد و میخواهد از معرکه دورش کند:
حاجی بیاین بریم از اینجا! الان میرسه!
حاج احمد اما محکم سر جایش ایستاده و در مقابل فشار دستان علی مقاومت میکند.
صدای فشفش بلندتر میشود. دقت میکنم، بیسیمم است که دارد در جیبم صدا میکند.
آن را از جیب بیرون میکشم و به صدای فشفشش دقت میکنم.
میان صدای فشفش، کلمات مبهمی هم میتوان شنید. دقت میکنم؛ صدا ضعیف است.
یک نفر دارد از ته چاه داد میزند:
حیدر حیدر عابس! حیدر حیدر عابس!
به کمیل که مقابلم ایستاده نگاه میکنم. کمیل دست به سینه و بیتوجه به تعجبم میگوید:
چیه خب؟ انتظار داری مثل من از عالم بالا باهات ارتباط بگیره؟ جوابشو بده!
- حیدر حیدر عابس!
بیسیم را جلوی دهانم میگیرم و با تردید پاسخ میدهم:
عابس خودتی؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 160
صدای خشدار ولی آشنای حامد را میان فشفش بیسیم میشنوم:
آره. بگو هوامو داشته باشن دارم میام!
یک لحظه یک سیلی به خودم میزنم که ببینم خوابم یا بیدار.
حتماً از خستگی خوابم برده و حامد میخواهد به خوابم بیاید.
احتمالاً الان در همان اتاقک بیدار میشوم و میفهمم دارم خواب میبینم؛ اما درد سیلی نشاندهنده بیداری ست.
دوباره حامد داد میزند:
کجایی؟ هوامو داشته باشین اومدم! منم دارم میام!
به سیاوش نگاه میکنم که رفته پشت تیربار و میخواهد ماشینی که به خیال خودش انتحاری است را به رگبار ببندد.
بجای جواب به حامد، میدوم به سمت سیاوش و با تمام توان داد میزنم:
نزن! نزن!
سیاوش مثل دیوانهها نگاهم میکند. میگویم:
حامده داره میاد! همین الان بهم بیسیم زد!
سیدعلی و مجید جلو میآیند و تقریباً داد میزنند:
چی میگی؟ مگه میشه؟ مطمئنی؟
- آره! خودش بهم بیسیم زد!
و جلوی چشمان حاج احمد به حامد بیسیم میزنم:
عابس عابس حیدر!
با چند ثانیه تاخیر میگوید:
عابس به گوشم. نزنین! دارم از تیررس خارج میشم.
چند قدم به جلو برمیدارم. کمکم میشود ماشینش را با چشم غیرمسلح هم دید.
زیر لب صلوات میفرستم. کمی جلوتر بیاید از تیررس موشکها خارج میشود، فقط کمی جلوتر.
هنوز حس میکنم خوابم. امکان ندارد...
حواسم نیست که بلند بلند دارم میگویم:
یا فاطمه زهرا... یا قمر بنیهاشم... یا امام حسین!
دوباره صدای بیسیم درمیآید:
حیدر حیدر عابس!
اشک خودش را رسانده به لبه پلکهایم.
لبهایم میلرزند و از ته دل میگویم:
جانم عابس؟
- بگو آمبولانس اعزام کنن. مجروح آوردم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام خدمت همراهان عزیز کانال گویا دو نفر از دوستان بنده که نویسنده هم هستند، تصمیم گرفتن یک داستانی
سلام
انشاءالله در همین کانال
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹عملیات کوبنده واجا و اشراف اطلاعاتی سربازان گمنام امام زمان(عج)
🔸نمایش تصاویری واقعی از عملیاتی حساس برای اولین بار...
#البرز
#خبرگزاری_بسیج_اصفهان
@Basijnews_isf
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔹عملیات کوبنده واجا و اشراف اطلاعاتی سربازان گمنام امام زمان(عج) 🔸نمایش تصاویری واقعی از عملیاتی حس
این شما رو یاد چیزی نمیندازه؟
#خط_قرمز
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام خدمت همراهان عزیز کانال گویا دو نفر از دوستان بنده که نویسنده هم هستند، تصمیم گرفتن یک داستانی
#بسم_الله_القاصم_الجبارین
#مقدمه
داستان پیش روی شما شخصیت نیمه واقعی نویسنده، خانم فاطمه شکیباست که با ایده خودشان توسط دوتا از دوستان نویسنده ایشون نوشته شده.
هردو داستان مواجهه شخصیتهای داستانی رمان ها در خیالات با خانم فاطمه شکیبا است.
هدف، بررسی و عکس العمل شخصیتهای محبوبی بود که، سرنوشت زندگیشان دستخوش قلم جهاد و مقاومت قرار گرفته است.
#فاطمه_شکیبا
#زهرا_اروند
#محدثه_صدرزاده
..@istadegi..
بسم الله القاصم الجبارین
**
ساک در دست به طرف خانه میروم. خستگی این چند روز ماموریت در تنم بود و انرژیام تمام شده بود. چند ساعت خواب میتوانست انرژیام را کمی برگرداند. داخل کوچه که میشوم انگار پاهایم فهمیده بود راهی نمانده تنبلی میکند. به خانه نزدیک میشوم که ناگهان احساس میکنم زمین زیر پاهایم دارد جا به جا میشود. فکر میکردم زلزله است اما نیست.
زمین و زمان داشت به هم میریخت. خانه و محله محو میشد. خودم را معلق میدیدم که نه میتوانستم بالا بروم و نه پایین. گیج بودم. نمیدانستم چکار باید بکنم. یک لحظه حس کردم با صورت دارم به زمین میخورم اما دست هایم را مانع برخوردم میکنم. دستهایم زخمی میشود. با کمک دستهایم بلند شدم. به اطراف نگاه کردم. اینجا کجاست؟ چرا اینجوری شد. گیج و منگ بودم که دستی را روی شانهام حس کردم. وقتی برگشتم چشمانم از تعجب داشت ازحدقه بیرون میزد. باورم نمیشد. این که... این که خودم بودم؛ اما 12 سال جوانتر.
با تعجب نگاهش میکردم که گفت: عباس من خودتم اما توی یه دنیای دیگه. اینجا کسایی هستن که باورت نمیشه. با نگرانی
گفتم: یعنی من مردم یعنی...
حرفم راقطع میکند و میگوید: نه نمردی. نمیدونم چجوری بهت بگم ولی بدون زندهای. اینجا خیلیا هستن که باورت نمیشه از خودت که من بودم بگیر تا کسایی که تصورش روهم نمیکنی. اینجا دنیای انسانهای بدون داستانه. انسانهای معلق که هنوز هیچکس اونها رو وارد داستانش نکرده. خیره به او نگاه میکردم که دوباره همه چیز شروع به محو شدن کرد. متعجب شده بودم. چه اتفاقی میافتاد؟ سرم گیج میرفت. چشمانم را بستم تا کمتر حالم بد شود.
چند لحظه که گذشت احساس کردم همه چیز آرام شده است. چشمانم را که باز کردم دیدم گوشه سنگر افتادهام و حاج حسین دارد صدایم می کند: عباس خوبی؟ با شتاب از جا میپرم.
حاج حسین میگوید: چی شده؟ حالت خوبه؟میگویم: حاجی من کجام؟ چه خبره؟
حاج حسین لیوان آب قند را دستم میدهد و میگوید: چی میگی عباس اینجا جبهه است دیگه نزدیکیهای شلمچه. مگه یادت نیست؟
منگ بودم. یعنی چی؟
گفتم: حاجی یعنی الان جنگ ایران و عراقه آره؟
حاج حسین سری تکان میدهد و میگوید: خب معلومه، مگه الان جنگ دیگهای هست؟
این را میگوید و آب قند را دستم میدهد. آب قند را که میخورم دوباره سرم گیج میرود. واقعا خسته شدم. باز همان اتفاق دارد میافتد. اینبار چشمانم را میبندم وگوشهایم را میگیرم که هیچ چیز را حس نکنم.
چند لحظه که میگذرد صدای انفجار مرا به خود میآورد. چشم که باز میکنم میبینم در خیابان هستم. به ظاهرش میخورد خیابان نظر غربی باشد. دود خیابان را گرفته و صدای فریاد و آژیر با هم آمیخته شده است. ناخودآگاه دستم را به طرف جیبم میبرم که به اسلحه ام میخورد. مگر آورده بودم؟ نمیدانم. فقط انگار یک نفر به من دستور حرکت میدهد و من هم میدوم. نمیدانم چکار دارم میکنم. سعی میکنم جلویش را بگیرم ولی نمیتوانم. انگار یک نفر من را مثل عروسک خیمه شب بازی به این طرف و آن طرف میکشاند.
✍🏻#زهرا_اروند
#فاطمه_شکیبا
#ادامه_دارد
...@istadegi...
تصمیم میگیرم مقاومت کنم که یاد حرف خود نوجوانم میافتم:ما آدم داستانهاییم.
با یادآوری این جمله ناخودآگاه میگویم: یعنی من مال کدام داستانم؟ هنوز این جمله در ذهنم کامل نشده، صدای یک خنده عجیب را میشنوم. خندهای که سریع قطع میشود و صاحبش میدود. همان لحظه احساس میکنم که میتوانم هر کاری میخواهم انجام دهم. به دنبال صدا میروم. یک دختر با چادری شبیه چادر زنهای قاجاری با قد متوسط روبهرویم ایستاده است. صدای زنجیر پلاکش را هنگام دویدن شنیدم. چفیه مشکیاش به خاطر دویدن دارد از گردنش میافتد. دستش را به سمت کیفش میبرد. احساس میکنم میخواهد چیزی در بیاورد که میگویم: صبر کن چکار میکنی؟
توجهی نمیکند و یک خودکار از کیفش در میآورد. یعنی چی؟ خودکار؟ دقیقتر که نگاه میکنم میبینم دفتری در دستش است. فکری به ذهنم میآید که ناخوآگاه میگویم: توهمون...
سرش را پایین می اندازد و میگوید: حدست درسته، اما خواهش میکنم مخالفت نکن. گناه دارم.
همه خاطراتم یک لحظه به ذهنم خطور میکند: کمیل، مطهره، مرصاد، جنگ سوریه، آشوب های ۹۶، فتنه ۸۸، شهادت حاج حسین و... نمیدانم چه میشود که میگویم: یعنی با این همه اتفاق باز هم می خوای ادامه بدی؟
نمیفهمم میخندد یا گریه میکند ولی با همان حال میگوید: آره دیگه، خب بذار اذیت نکن.
عصبانی میشوم اما نمیدانم چه عکس العملی نشان بدهم.
قبل از این که چیزی بگویم صدای انفجار سکوت را میشکند. به انفجار نگاه میکنم. دور است ولی صدای وحشتناکی داشت. به ثانیه نکشید که دیوار سمت چپم منفجر شد. به خاطر انفجار گوشم سوت میکشد.
دوباره به دختر نگاه میکنم. رفته. کمی رد خون روی دیوار مانده. فکر کنم زخمی شده. کاغذی روی زمین افتاده است. برش میدارم: دیدار با عباس شیرین بود. حتی شیرینتر و جذابتر از چیزی که همیشه از او در ذهنم تصور میکردم. در موقعیت های مختلف واکنشش همونی بود که فکر میکردم. البته به لطف ایشون مجروح هم شدیم که بماند، بعدا تلافی میکنم. امیدوارم به خاطر اذیتهایم من رو ببخشد. اگر هم نبخشید بهتر، بیشتر بلا سرش می آوردم. فعلا برم که اروند و صدرزاده کلهام را به خاطر انتحاری قطع نکنند. ببخشید خدانگهدار(#فاطمه_شکیبا)
با دیدن این اسم ناخوآگاه میگویم: یعنی او واقعا نویسنده بود؟! همان کسی که این همه موقعیت و سرنوشت را برایم درست کرد؟ هنوز هم گیجم ولی حالا که میدانم تکلیفم چیست، کمی خیالم راحت شده است. به دیوار تکیه میدهم و آرام مینشینم. یعنی الان چه کسی دارد حال مرا روایت میکند؟ و چه کسی حال او را روایت میکند و چه کسی...
✍🏻#زهرا_اروند
#فاطمه_شکیبا
...@istadegi...