#پلان_آخر🍃
آتش درحال شعلهور شدن است و محوطه ماشین گرم شده است. حرارت است که به صورتم سیلی میزند. صدای شهادتین حاج حسین در ماشین پیچیده است. نمیدانم چرا در این میان تنها چشمان او را، به یاد آوردهام.
★★★
نزدیک یکی از خیابانهای فرعی شلوغ شده و مانند تمامی این روزها که از کمبود نیرو رنج میبریم، حاج حسین گفت بیایم وحواسم باشد که باز بلایی سر کسی نیاورند.
از شیشه ماشین به دختر و پسرهای سبز پوش نگاه میکنم، انگار سالهاست که فریاد نزدهاند.
بابرخورد چیزی به شیشه ماشین چشمانم را ریز میکنم تا علت صدا را متوجه شوم. دختری چادری دواندوان در امتداد ماشین میدود. آینه ماشین به خاطر برخورد شتابزدهاش شکسته است. میخواهم بیخیالش بشوم اما سه مرد شتابان به سمتش میروند.
نمیخواهم وارد ماجراشوم؛ شاید نقشهای برای شناسایی مامورین باشد.
دختر همچنان درحال دویدن است و کمی فاصلهاش با ماشین دورتر شده است. باد که زیر چادرش میزند، فرصتی را برای آن مردها مهیا میسازد تا چادر را از سرش پایین کشند. حسی در تمام وجودم فریاد میزند که بروم برای نجاتش. هنوزهم مرددم! اما بادیدن چفیه دور گردنش سریع دستگیره در را میکشم و پیاده میشوم.
درحال کتککاری است اما هرچقدر هم رزمیکار باشد از پس سه مرد هیکلی برنمیآید. نزدیکتر که میشوم صدایش را میشنوم:
-فقط یه قدم بیایین جلو، با همین کارد موکت بری خطی روی بدنتون میندازم که تا عمر دارید دلتون براخودتون بسوزه.
تعجب میکنم! بعید میدانم این همه صلابت و شجاعت را تنها به خاطر کارد موکتبری به دست آورده باشد. سعی میکنم قدمهایم را آرام بردارم تا آن سه مرد متوجه حضورم نشوند. نرسیده به آنها میان دو مرد میایستم به صورتی که دختر بتواند مرا ببیند.
وقتی نگاهم به او میافتد ، یخ میبندم انگار تمام سال حتی از بچگی هم او را میشناسم. نگاهش متوجه منی میشود که میخ آن شدهام، به چشمانش که نگاه میکنم تنها صلابت و غرور را میبینم. غرق در اویی شدهام که حتی بدون چادرهم چادری است!
-نیاجلو!
باصدای دادش به خود میآیم؛ پایم را دراز میکنم زیر پای آن مرد که باصورت پخش زمین میشود. دومرد دیگر متوجهم شدهاند. یکی به سمت من و دیگری به سمت دختر میرود.
متورم شدن رگهای گردنم را حس میکنم؛ دستانم را مشت میکنم و همه حرصم را در آن جمع میکنم. مرد که نزدیک میشود مشتم را محکم بر صورتش فرود میآورم. خون از دماغش شره میکند. این بار فرصت تکان خوردن را از او میگیرم و لگدی به پیراهن سبزش میزنم که باعث میشود روی زمین بیفتد.
✍🏻#محدثه_صدرزاده
#فاطمه_شکیبا
#ادامه_دارد
...@istadegi...
#پلان_آخر🍃
میخواهم به کمک دختر بروم اما مرد را میبینم که درحال التماس است. دستانش اسیر دستان ظریف اما پرنیروی دختر؛ پیچانده شده است.
بعداز کمی وقت آن سه باسرعت محل را ترک میکنند.
هنوز هم میخ دختر روبهرویم هستم.
دستانش را بهم میزند تا خاکش را بگیرد، بدون نگاهی به من به سمت چادرش میرود.
چندباری در گلزار شهدا چشمم به دختران شهید افتاده بود، انگار این دختر هم همانند آنها است.
چادرش را که سر میکند غرورش بیشتر از قبل میشود. به سمتم قدمی برمیدارد. اما اخمهایش شدیدا درهم درفته است. به زمین، جایی درست مقابل پاهایم را نگاه میکند. سرم را زیر میاندازم، کیفش است. تمام وسایل کیف به سمتی افتادهاند، بیشترشان کاغذهای نوشته شده است. بخشی از خیابان پر شده از کاغذ. مینشینم تا وسایلش را جمع کنم.
دست دراز میکنم وبرگهها را روی هم میگذارم.
میخواهم سری بلند کنم که کفشهایش را روبهرویم میبینم. سرم را کج میکنم که نشسته بتوانم ببینمش.
-بهتره به جای دید زدن، وسایلم را بدین.
دست پاچه میشوم. سریع کیف و برگهها را به سمتش میگیرم و بلند میشوم. کیف را میگیرد و به شانهاش میاندازد و مشغول چک کردن برگهها میشود. نمیدانم چه مرگم شده است که نمیتوانم از او چشم بردارم؛ منی که هیچگاه به دختری نگاه نکردهام حالا دارم دختر روبهرویم را درچشمانم حک میکنم.
سر بلند میکند و باچشمانش اطراف را برسی میکند. انگار دنبال چیزی میگردد. چشمانش به سمتی میایستد. نگاه میکنم یکی از برگههاست. میخواهد به سمتش برود که سریع باصدایی که میلرزد میگویم:
-میارم براتون.
به سمت برگه قدم برمیدارم. خم میشوم که برگه را بردارم اما نوشتههایش مرا میخ خود میکند:
«ماشین دارد در آتش میسوزد و شعلههایش دل آسمان تیره را میشکافند.»
میخواهم بقیهاش را بخوانم که دستش را جلویم دراز میکند. باعجله در برگه میگردم که شاید نامی از او بجویم، حدسش راحت بود که این کاغذها متعلق به اوست. همچنان درحال جستوجو ام که کاغذ لحظه آخر از دستم کشیده میشود و تنها «#فاطمه_شکیبا»؛ انتهای برگه را میبینم. برمیگردد بی هیچ حرفی میرود.
★★★
با دردی که در وجودم میپیچد از فکر خارج میشوم. نگاهم به سمت حاج حسینی است که دارد میسوزد. صدایی در گوشم میگوید از خیر آن چشمها بگذرم تا دردهایم آرام شود.
چشم میبندم و برای آخرین بار چشمان آشنایش را که دلم را ویران کرده است به یاد میآورم...
✍🏻#محدثه_صدرزاده
#فاطمه_شکیبا
#رفیق
...@istadegi...
لا اله الا الله😶
دوستان نظراتتون رو درباره این داستانها برامون بفرستید.
https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام ممنونم لطف دارید🌿 بله مخصوصا قسمت درگیریش خیلی هندی شد
سلام
سلامت باشید، از طرف نویسندههای عزیز تشکر میکنم از لطف شما.