eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
689 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 186 می‌خواهم حرف بزنم؛ اما نمی‌توانم. انگار حتی به اندازه جنباندن تارهای صوتی‌ام هم انرژی ندارم. یک بار پلک می‌زنم به معنای تایید. لبخند می‌زند: خدا رو شکر. حالتون خوبه؟ باز هم پلک بر هم می‌گذارم. گیجم. من این‌جا چکار می‌کنم؟ خوابم؟ پوریا این‌جا چکار می‌کند؟ یعنی نجاتم داده‌اند؟ پوریا این‌ها را از چشمانم می‌خواند که می‌گوید: فعلا به خودتون فشار نیارین. جاتون امنه. استراحت کنید. می‌خواهم گردنم را بالا بگیرم و نگاهی به اطرافم بیندازم؛ اما دوباره سرگیجه به سراغم می‌آید. سرم را فشار می‌دهم روی بالشی که زیر سرم هست. پوریا دست می‌گذارد روی شانه‌ام: بخاطر خونریزی زیاد دستتون و اثر داروی بیهوشی و مسکن، احتمالا یکم ضعف و سرگیجه دارید. نگران نباشید، خوب می‌شه. مشکل جدی‌ای نیست. مشکل دیگه‌ای ندارید؟ ابرو بالا می‌دهم و به سختی لب باز می‌کنم: آب... نگاه پوریا می‌چرخد به سمت کیسه قرمز رنگی که تا نیمه‌اش خالی شده و دارد قطره‌قطره وارد رگ‌ دستم می‌شود؛ خون. می‌گوید: فعلا تا چند ساعت نباید چیزی بخورید. خب، این هم از این! پوریا نگاه گنگم را که می‌بیند، می‌گوید: یه آقایی می‌خوان شما رو ببینن. منتظر بودن بهوش بیاید. و از اتاق خارج می‌شود. اطرافم را می‌بینم؛ یک اتاق کوچک احتمالا در یک درمانگاه یا بیمارستان کوچک؛ با دیوراها و سقف نم‌زده و هوای دم کرده و پنجره‌ای که روی آن چسب پهن زده‌اند تا موج انفجار آن را خرد نکند. پنکه قدیمی‌ای دارد یک گوشه می‌چرخد؛ اما از پس هوای گرم اتاق برنمی‌آید. چشم می‌بندم. دوباره صدای قدم زدن می‌آید؛ برخورد پوتین نظامی با موزاییک. قدم زدن دو نفر. وارد اتاق می‌شوند. دوباره چشمانم را باز می‌کنم و اول، حامد را می‌بینم و بعد حاج رسول را. حاج رسول این‌جا چکار می‌کند؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
نظر شما عزیزان پ.ن: سپاسگزارم، لطف دارید نظر شما چیه؟ https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
سلام ممنونم، لطف دارید. ان‌شاءالله بهتر هم بشه بیشتر از این دیگه واقعا دلم نیومد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام فکر کنم امامزاده علی‌اکبر چیذر تهران باشه.. مهم اسم و رسم شهدا نیست. رفتن به مزار شهدا حال رو خوب می‌کنه حتی اگه معروف نباشند. ان‌شاءالله توفیقش رو پیدا کنید و برای ما هم دعا کنید
سلام ان‌شاءالله...شاید. _____________________ علیکم السلام. بله اشکال نداره
سلام ان‌شاءالله که خیره. ____________ سلام کتاب «من زندگی موسیقی» رو بدید بخونه.
سلام بله، شخصیت های داستان تا حد زیادی شبیه نویسنده میشن. اما اینطور هم نیست که من خیلی مغرور باشم و نشه باهام حرف زد. اتفاقاً اگر از دوستانم بپرسید می‌بینید توی جمع دوستان و خانواده خیلی اهل شوخی و بگو بخند هستم. ولی با غریبه‌ها سخت ارتباط می‌گیرم. و توی برخورد با غریبه‌ها و مخصوصاً نامحرم خیلی خشک و جدی برخورد می‌کنم. خیلی از دوستانم می‌گن ما اولین بار که تو رو دیدیم ازت ترسیدیم و فکر کردیم نمی‌شه باهات حرف زد ولی بعد که یکم صمیمی شدیم دیدیم اینطور نیست.
سلام بله واقعاً داشتن چنین رفقایی نعمته