eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
690 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 2 تشکری می‌پرانم و دست می‌برم داخل کیفم تا با خانه تماس بگیرم و بگویم اوضاع قمر در عقرب است. با دست کیفم را می‌گردم؛ اما دستم به صفحه لمسی گوشی نمی‌خورد. یادم می‌افتد امروز گوشی‌ام را در خانه جا گذاشته‌ام. چقدر عالی! دقیقا روزی که شهر بهم ریخته، من موبایل ندارم. به خانمی که دفعه قبلش جوابم را داده بود می‌گویم: ببخشید می‌شه من یه تماس با خونه بگیرم؟ گوشیم همراهم نیست. شرمنده! لبخند می‌زند و گوشی‌اش را می‌دهد. شماره خانه را می‌گیرم. به بوق دوم نرسیده، مادر جواب می‌دهد. بهتر از من از اوضاع باخبر است که صدایش از نگرانی می‌لرزد. می‌پرسم: مامان حالا چطوری برگردم خونه؟ -باید پیاده بیای. بابابزرگ هم امروز از سی و سه پل تا خونه‌شون پیاده رفته، همه راها بسته‌س. -بابا نمی‌تونه بیاد دنبالم؟ -دارم می‌گم خیابونا بسته‌س! باباتم کلی وقت گیر کرده بود تا تونست برسه خونه. نفسم را بیرون می‌دهم: باشه پیاده میام. می‌خواهم خداحافظی کنم که مادر نهیب می‌زند: فاطمه اگه یکی یه چیزی گفت جوابشو ندیا! یهو بهت حمله می‌کنن. هنوز متوجه عمق فاجعه نشده‌ام و فکر می‌کنم مادر مثل همه مادرها نگران است که این را می‌گوید. می‌خندم: نگران نباش مامان. و قطع می‌کنم. گوشی را که به صاحبش پس می‌دهم و به سمت فلکه احمدآباد راه می‌افتم، یک آن حس می‌کنم دارم در خلاء راه می‌روم. الان ارتباطم با همه اعضای خانواده‌ام قطع شده است؛ با همه کسانی که می‌شناسم. رشته ارتباطی من با آن‌ها همان تلفن همراه بود که ندارمش. حس وحشتناکی ست؛ این که الان هر اتفاقی برایم بیفتد هیچ‌کس نمی‌فهمد. این که اگر به کمک نیاز داشته باشم نمی‌توانم کسی را خبر کنم. این که الان مادر دلش شور می‌زند و نمی‌تواند دم به دقیقه تماس بگیرد و از حالم با خبر شود. خودم را دلداری می‌دهم که قبل از ورود تلفن همراه به زندگی مردم، همیشه همینطور بود. اگر کسی از خانه بیرون می‌رفت تمام اتصالش با خانه قطع می‌شد. خودش بود و خودش. باد سرد آبان خودش را به بدنم می‌کوبد. چادر را محکم دور خودم می‌پیچم. خیابان احمدآباد خلوت است. دیگر حتی بچه دبیرستانی‌ها هم رفته‌اند. انگار فقط منم. فقط منم که بیرون از خانه‌شان مانده. به هشدار مادر فکر می‌کنم. به این که گفت ممکن است به من حمله کنند چون چادری‌ام. مگر چه خبر است؟ لرز خفیفی به جانم می‌افتد. من که از مردن نمی‌ترسیدم نه؟ اصلا دعای بعد از نمازم شهادت است. اتفاقاً شاید این همان لحظه‌ای ست که منتظرش بودم! تمام زندگی‌ام را مرور می‌کنم. ذکر استغفار و شهادتین و صلوات یکی نه یکی مهمان لبانم می‌شوند. بالاخره به فلکه احمدآباد می‌رسم و با کنجکاوی به فلکه نگاهی می‌اندازم. طرف خیابان ولی‌عصر و سروش پر از آدم‌هایی ست که به تماشا ایستاده‌اند و طرف خیابان بزرگمهر فقط دود می‌بینم و جمعیتی که لاستیک آتش زده‌اند و یک نفر میانشان داد و فریاد می‌کند. صدای ترقه می‌آید. از خیابانِ زیرگذر هم دود بلند شده. انگار یک نفر آنجا هم آتش روشن کرده. بعضی از مردم، موبایل به دست فیلم می‌گیرند و بعضی مثل من دارند قدم تند می‌کنند که زود رد شوند. هیچ ماشینی از خیابان رد نمی‌شود، همه ایستاده‌اند. این را وقتی می‌فهمم که به ماشینی خالی از سرنشین جلوی چراغ قرمز خیابان ولی‌عصر برمی‌خورم. موتوری‌ها اما مثل قبل رفت و آمد می‌کنند. یاد افسر پلیس و سربازِ کلاش به دستی می‌افتم که همیشه سر فلکه احمدآباد و کنار کانکس ناجا می‌ایستاد. کانکس ناجا هست؛ اما افسر و سرباز نیستند. تمام فلکه را برای پیدا کردن یک نیروی پلیس یا ضدشورش با چشمانم زیر و رو می‌کنم؛ نیست. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
ان‌شاءالله بعد از ظهر منتظر داستان خانم صدرزاده باشید و شب منتظر داستان خانم اروند😎 این داستان‌ها به هم مرتبط و متصل هستند...
سلام فعلاً سوژه‌ای برای عاشقانه نوشتن ندارم. راستش خیلی علاقه به این ژانر هم ندارم...
سلام معنی این شعر رو جایی ندیدم. _____________________________ سلام به زبان ساده یعنی آمیخته شدن واقعیت و خیال. یعنی اتفاقات غیرواقعی در دنیای واقعی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 مدیر بلند همت 🔻رهبر انقلاب: شهید طهرانی مقدم سراپا اخلاص بود من ۶-۲۵ ساله ایشان را از نزدیک می‌شناسم. همت خیلی بلندی داشت افقهای خیلی بلندی را می‌دید. یکی از خصوصیات برجسته ایشان مدیریت بود. پدر شما یک مدیر طبیعی بود درس مدیریت هم نخوانده بود اما واقعاً یک مدیر بود. ۱۳۹۰/۹/۱ 🌷 انتشار به‌مناسبت سالگرد شهادت شهید حسن طهرانی‌مقدم
سلام شاخه زیتون رفیق
✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ داستان پیش روی شما داستانی است که از نظرمن واقعیات دنیای خیال را رقم زده است و به دلیل علاقه ام به سیاست آن را در فضای آبان ۹۸ رقم زده ام. قهرمان این داستان هویت گمشده محدثه صدرزاده است. تمام تلاش بر این بوده که شماخواننده عزیز عالم خیال را در واقعیت برایتان به تصویر کشیده شود. امیدوارم از خواندن این داستان لذت ببرید.
✨ 📖داستان ✍️به قلم ✒️ قسمت اول به دفترچه داخل دستم نگاه می‌کنم. اعصاب درست و حسابی ندارم. دقیقا صبح که می‌خواستم از خانه بیرون بیایم، از پدر شنیدم که مردم ساعت ۱۰ صبح قرار است اعتراض کنند اما باز هم مانند همیشه آن رابه شوخی گرفتم. هربار این ضدانقلاب ها ساعتی مشخص می‌کنند و بعد تصاویر نامربوط به شاید سال‌ها پیش را به عنوان گزارش آن اعتراض پخش می‌کنند. فکر می‌کردم این بار هم همین گونه است. وقتی سوار تاکسی شدم؛ مردی که راننده بود شروع کرد به اراجیف گفتن و فحش دادن به نظام؛ رگ غیرتم بالا زده بود؛ اما حیف پیرمرد بود و حرمتش واجب. -کم حرص بخور؛الان اون دفترچه سوراخ می‌شه از فشارهای تو. به دفتر داخل دستم نگاه می‌کنم، از عصبانیت زیاد آن را درحد توان فشار داده‌ام اما خدا را شکر سالم است. دفتر را گوشه‌ای می‌اندازم. شروع به قدم زدن می‌کنم. گاهی هم نگاهی به زهرا که با اخم به من خیره است؛ می‌کنم. صدای تقه‌های در مرا به خود می‌آورد. -بفرمایید. با این حرف من عارفه وارد اتاق می‌شود و کنار زهرا می‌نشیند. گیج به هردوی مانگاه می‌کند که با اخم به او نگاه می‌کنیم. کمی سر می‌چرخاند و اتاق را با چشم می‌گردد. -عه، پس فاطمه کو؟ گیج به دور و اطراف نگاه می‌کنم؛ مگر فاطمه رفته بود؟ منتظربه زهرا نگاه می‌کنم. زهرا دستی به شانه عارفه می‌زند و می‌گوید: -رفت خونه؛ تو مگه امتحان نداشتی چی شد؟ تکیه‌ای به صندلی می‌دهد و می‌گوید: -وای خوب شد فاطمه رفت؛استاد زنگ زد گفت خودشو پسرش گیر کردن تو ترافیک. می‌خندد: -امتحان کنسل شد. نه اینگونه نمی‌شود. باید خودم بروم خیابان‌ها را ببینم. چادرم را از چوب لباسی برمی‌دارم و سر می‌کنم. از روی میز هم تنها کیف‌دستی‌ام را برمی‌دارم. ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3159 ارتباط مستقیم با محدثه صدرزاده👇 http://unknownchat.b6b.ir/5393 💞
سلام این داستان در رابطه با آشوب‌های آبان‌ماه سال ۹۸ در اصفهان هست. اگر یادتون باشه، ۲۵ آبان سال ۹۸ بعد از سه برابر شدن قیمت بنزین، اغتشاشات گسترده‌ای در کل ایران اتفاق افتاد که واقعاً وحشتناک و شبیه به جنگ داخلی بود. شروع این حوادث هم از شهر اصفهان بود و اصفهان جزو شهرهایی بود که اعتراضات درش شدید شد. من، خانم صدرزاده و خانم اروند هرسه اون روز گیر کردیم و به سختی رسیدیم خونه
سلام خیلی التماس دعا... ممنونم که به یادم هستید... التماس دعای فرج و شهادت ____________________ سلام بله همینطوره. سعی می‌کنم فضاسازی طوری باشه که همه عزیزان از سراسر کشور بتونن لذت ببرند