اتفاقا هستند اشاره کردم که من و خانم شکیبا ایده پردازی داستان خط قرمز و یک داستان دیگه رو باهم انجام دادیم🌹
#پاسخگویی_اروند
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 11
وارد آشپزخانه میشوم و در یخچال قدیمی مادرم را باز میکنم. همانی که مال جهازش بود و خیلی وقت پیش فروختیمش. داخل یخچال، نان و تخممرغها و گوجههایی که حاج حسین خریده را میبینم. مثل این که از قبل گزینه املت را در نظر داشته. خیلی خب، باشد. گوجهها را از یخچال درمیآورم و میشویم. حس همان وقتی را دارم که اولین بار مادر یادم داد املت بپزم. شش، هفت سالم بود؛ در همین آشپزخانه. آن موقع همه چیز را بزرگ میدیدم چون خودم کوچک بودم؛ اما حالا خودم بزرگ شدهام و آشپزخانه را کوچک میبینم.
دارم گوجه خرد میکنم و بچههایم(!) با هم حرف میزنند. نورا میآید داخل آشپزخانه: کمک نمیخواید؟
نگاهش میکنم. دقیقاً عین خود زهراست؛ هم صورتش هم صدایش و حتی همین اخلاق مهربان و کاریاش. میپرسم: ببینم، تو چرا اومدی پیش من؟ تو که شخصیت رمان من نیستی! من اصلا نمیفهمم چه خبره.
نورا شانه بالا میاندازد: ما هم دقیق نمیدونیم؛ ولی یه خبراییه و فهمیدیم تو و زهرا و محدثه در خطرید؛ از همه بیشتر هم خودِ تو. برای همین تصمیم گرفتیم بهتون کمک کنیم.
-چه خطری؟
-دقیق نمیدونم. راستش من نگران زهرام.
-مگه کجاست؟
-نمیدونم.
ماهیتابه را میگذارم روی گاز و زیرش را روشن میکنم. گوجهها را میریزم داخل روغن داغ ماهیتابه. کاسهای برمیدارم و تخممرغها را داخلش میشکنم و هم میزنم. ابوالفضل و حاج حسین نشستهاند پای تلوزیون قدیمیمان و دارند سعی میکنند خبری بگیرند از اوضاع خیابان. بشری و حورا هردو دارند تلفنی با کسی صحبت میکنند و عباس یک نگاهش به صفحه گوشیاش است و یک نگاهش به پنجره.
تخممرغ را میریزم روی گوجههای سرخ شده و نانها را روی گاز داغ میکنم. سفره را از جای همیشگیاش پیدا میکنم و به نورا میدهم تا پهن کند.
بالاخره سفره ناهار آماده میشود. همه نشستهاند سر سفره بجز بشری که گوشی به دست و نگران میگوید: اریحا توی ترافیک گیر کرده. نمیتونه برگرده خونه.
همه دوباره به من نگاه میکنند. چقدر مادر بودن سخت است! این که هرا اتفاقی میافتد همه به تو نگاه میکنند؛ آن هم درحالی که تو هم یک آدم معمولی مثل آنهایی و کاری از دستت برنمیآید. میگویم: خب باید چکار کنیم؟
حاج حسین میگوید: ببین، من حدس میزنم تو هر چیزی که بنویسی برای ما اتفاق میافته. شاید اینطوری بتونی اریحا خانم رو نجات بدی.
باورش سخت است؛ اما باید باور کنم. میپرسم: خب از کجا معلوم؟
بشری به کیفم اشاره میکند: امتحانش کن! یه چیزی توی دفترت بنویس.
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
💠 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💠
📖داستان #نیمهٔ_تاریک 🌔
✍️به قلم #فاطمه_شکیبا ✒️
قسمت 12
سراغ کیفم میروم و دفتر و خودکارم را برمیدارم. صفحهای را باز میکنم و نگاهی به جمع میاندازم. بعد بدون این که کسی صفحه دفتر را ببیند، مینویسم: عباس سر سفره نشست و به بقیه تعارف کرد بنشینند.
عباس بیدرنگ مینشیند سر سفره و به همه تعارف میکند بنشینند. ناباورانه دوباره امتحان میکنم. این بار مینویسم: حاج حسین یک بشقاب برداشت و به ابوالفضل داد.
حاج حسین یک بشقاب برمیدارد و به ابوالفضل میدهد. میخندم. چه توانایی عجیبی. میگویم: این کارا رو بخاطر این انجام دادین که من نوشتم.
بشری میگوید: خب پس چرا معطلی؟ زود یه فکری به حال اریحا بکن!
توی دفتر مینویسم: اریحا به خانه ما رسید.
صدای زنگ در میآید. حاج حسین بلند میشود و گوشیِ آیفون را برمیدارد: کیه؟
از شنیدن پاسخ چهرهاش باز میشود و دکمه باز شدن در را فشار میدهد. همه با شوق به من نگاه میکنند. تعارف میزنم که بنشینند سر سفره. چند دقیقه بعد، دوباره یک دختر جوان دقیقاً عین خودم وارد خانه میشود که حدس میزنم اریحاست. به من نگاه میکند و میگوید: سلام مامان!
وا میروم. دوباره احساس پیری میکنم؛ یک دختر همسن خودم دارد به من میگوید مامان! اریحا میگوید: اوضاع خیلی خرابه. اصلا معلوم نیست چی به چیه. هیچجا نمیشه رفت.
من هم کنار سفره مینشینم و کمی املت برای خودم در بشقاب میگذارم. میپرسم: الان برای چی بهزاد دنبال منه؟ اون خطری که نورا میگه ما رو تهدید میکنه چیه؟
عباس میگوید: ما هم هنوز دقیقاً نمیدونیم؛ ولی من حدس میزنم اونم این خاصیت دفتر تو رو میدونه، میخواد سرنوشت خودش رو تغییر بده.
حاج حسین هم میگوید: منم همین فکر رو میکنم.
میپرم وسط حرفشان: خب من میتونم توی دفتر یه چیزی بنویسم که نتونه بیاد.
حاج حسین میگوید: اگه از این قضیه خبر داشته باشه، حتماً فکر اینجاش رو هم کرده.
نورا انگشت اشارهاش را بالا میگیرد و میگوید: بعدشم، موضوع فقط تو نیستی. شخصیتهای رمانای زهرا و محدثه هم هستن، اونا تحت تاثیر قلم تو نیستن.
عباس آخرین لقمه املتش را قورت میدهد و میگوید: من فکر میکنم یه هدف بزرگتر از تغییر سرنوشتشون دارن.
-چه هدفی؟
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149
#...
#روایت_عشق 💞
سلام بر همه همراهان کانال
امروز صبح بنده خونه نبودم و نشد پاسخگوی پیامهای ناشناس شما باشم.
فقط خانم صدرزاده زحمت ارسال دو قسمت رمان رو کشیدند.
انشاءالله الان پیامهاتون رو پاسخ میدم
نظرات شما عزیزان🌿
سلام.
راستش خودم هم خیلی به ژانر عاشقانه علاقه ندارم.
حس میکنم باید به مسائل جدی تر پرداخت.
شاید یه روز نظرم تغییر کرد؛ اما فعلا که بر این نظر استوارم🙂
#پاسخگویی_فرات
نظرات شما عزیزان🌿
سلام.
کمکم پیام داستان مشخص میشه.
امیدوارم خوب منتقلش کنم.
ممنون از لطف همه شما عزیزان
#پاسخگویی_فرات