eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 💠 📖داستان 🌔 ✍️به قلم ✒️ قسمت 12 سراغ کیفم می‌روم و دفتر و خودکارم را برمی‌دارم. صفحه‌ای را باز می‌کنم و نگاهی به جمع می‌اندازم. بعد بدون این که کسی صفحه دفتر را ببیند، می‌نویسم: عباس سر سفره نشست و به بقیه تعارف کرد بنشینند. عباس بی‌درنگ می‌نشیند سر سفره و به همه تعارف می‌کند بنشینند. ناباورانه دوباره امتحان می‌کنم. این بار می‌نویسم: حاج حسین یک بشقاب برداشت و به ابوالفضل داد. حاج حسین یک بشقاب برمی‌دارد و به ابوالفضل می‌دهد. می‌خندم. چه توانایی عجیبی. می‌گویم: این کارا رو بخاطر این انجام دادین که من نوشتم. بشری می‌گوید: خب پس چرا معطلی؟ زود یه فکری به حال اریحا بکن! توی دفتر می‌نویسم: اریحا به خانه ما رسید. صدای زنگ در می‌آید. حاج حسین بلند می‌شود و گوشیِ آیفون را برمی‌دارد: کیه؟ از شنیدن پاسخ چهره‌اش باز می‌شود و دکمه باز شدن در را فشار می‌دهد. همه با شوق به من نگاه می‌کنند. تعارف می‌زنم که بنشینند سر سفره. چند دقیقه بعد، دوباره یک دختر جوان دقیقاً عین خودم وارد خانه می‌شود که حدس می‌زنم اریحاست. به من نگاه می‌کند و می‌گوید: سلام مامان! وا می‌روم. دوباره احساس پیری می‌کنم؛ یک دختر همسن خودم دارد به من می‌گوید مامان! اریحا می‌گوید: اوضاع خیلی خرابه. اصلا معلوم نیست چی به چیه. هیچ‌جا نمی‌شه رفت. من هم کنار سفره می‌نشینم و کمی املت برای خودم در بشقاب می‌گذارم. می‌پرسم: الان برای چی بهزاد دنبال منه؟ اون خطری که نورا می‌گه ما رو تهدید می‌کنه چیه؟‌ عباس می‌گوید: ما هم هنوز دقیقاً نمی‌دونیم؛ ولی من حدس می‌زنم اونم این خاصیت دفتر تو رو می‌دونه، می‌خواد سرنوشت خودش رو تغییر بده. حاج حسین هم می‌گوید: منم همین فکر رو می‌کنم. می‌پرم وسط حرفشان: خب من می‌تونم توی دفتر یه چیزی بنویسم که نتونه بیاد. حاج حسین می‌گوید: اگه از این قضیه خبر داشته باشه، حتماً فکر این‌جاش رو هم کرده. نورا انگشت اشاره‌اش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: بعدشم، موضوع فقط تو نیستی. شخصیت‌های رمانای زهرا و محدثه هم هستن، اونا تحت تاثیر قلم تو نیستن. عباس آخرین لقمه املتش را قورت می‌دهد و می‌گوید: من فکر می‌کنم یه هدف بزرگ‌تر از تغییر سرنوشت‌شون دارن. -چه هدفی؟ ⚠️ ⚠️ 🖋 ⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐 https://eitaa.com/istadegi/3149 #... 💞
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بر همه همراهان کانال امروز صبح بنده خونه نبودم و نشد پاسخگوی پیام‌های ناشناس شما باشم. فقط خانم صدرزاده زحمت ارسال دو قسمت رمان رو کشیدند. ان‌شاءالله الان پیام‌هاتون رو پاسخ می‌دم
نظرات شما عزیزان🌿 سلام. راستش خودم هم خیلی به ژانر عاشقانه علاقه ندارم. حس می‌کنم باید به مسائل جدی تر پرداخت. شاید یه روز نظرم تغییر کرد؛ اما فعلا که بر این نظر استوارم🙂
نظرات شما عزیزان🌿 سلام. کم‌کم پیام داستان مشخص می‌شه. امیدوارم خوب منتقلش کنم. ممنون از لطف همه شما عزیزان
سلام سوال دوم خیلی تکرار شده و بنده یک‌بار برای همیشه توضیح میدم؛ هرچند مایل به توضیحش نبودم. به ریحانه می‌گم اریحا تا بخشی از رمان شاخه زیتون لو نره. درباره مطهره، بنده نمی‌تونم همه شخصیت‌های رمان‌ها رو بیارم توی نیمه تاریک؛ چون دیگه خیلی شلوغ میشه!! این شخصیت‌ها بیشتر شخصیت های اصلی هستند. مطهره شخصیت فرعی بود.
سلام موافقم. البته به زودی حامد هم وارد داستان میشه ولی دیگه مرصاد رو نشد بیارمش.