🔰 لوح | ۱۶ آذر متعلق به دانشجوی ضدآمریکاست
🔻 رهبر انقلاب اسلامی در روایتی از دلیل تظاهرات دانشجویان در ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲میگویند: جالب است توجه کنید که ۱۶ آذر در سال ۳۲ که در آن سه نفر دانشجو به خاک و خون غلتیدند، تقریباً چهار ماه بعد از ۲۸ مرداد اتفاق افتاده؛ یعنی بعد از کودتای ۲۸ مرداد و آن اختناق عجیب - سرکوب عجیب همهی نیروها و سکوت همه - ناگهان به وسیلهی دانشجویان در دانشگاه تهران یک انفجار در فضا و در محیط به وجود میآید. چرا؟ چون نیکسون که آن وقت معاون رئیس جمهور آمریکا بود، آمد ایران. به عنوان اعتراض به آمریکا، به عنوان اعتراض به نیکسون که عامل کودتای ۲۸ مرداد بودند، این دانشجوها در محیط دانشگاه اعتصاب و تظاهرات میکنند، که البته با سرکوب مواجه میشوند و سه نفرشان هم کشته میشوند. حالا ۱۶ آذر در همهی سالها، با این مختصات باید شناخته شود. ۱۶ آذر مال دانشجوی ضد نیکسون است، دانشجوی ضد آمریکاست، دانشجوی ضد سلطه است. ۱۳۸۷/۰۹/۲۴
#روز_دانشجو #نفوذ #ایران_قوی
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻رسالت #دانشجو امروز در این است که همچنان به صورت عنصر اصلی انقلابی جامعه بمانند... 🥀
#روز_دانشجو
#شهید_بهشتی
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 197
خواب به چشمم نمیآید. از سینه خاکریز پایگاه بالا میروم و به دشت که در تاریکی فرو رفته نگاه میکنم.
سیاوش صدایم میزند:
- داش حیدر، نمیای بخوابی؟
برمیگردم:
- نه داداش، شما بخواب.
راهش را کج میکند به سمت خاکریز و میگوید:
- اشکال نداره همراهت کشیک بدم؟
بد نیست با هم باشیم. اینطوری اگر یک نفرمان خوابش برد، آن یکی هست که حواسش باشد.
سیاوش از پای خاکریز، یک راکتانداز آرپیجی را برمیدارد و روی دوشش میاندازد؛ بعد هم جعبه مهمات را یک تنه بلند میکند و میآورد بالای خاکریز.
میگویم:
- اینا رو برای چی آوردی؟
- یهو لازم شد. مگه نگفتی این نامردا یه برنامهای دارن؟
تا نزدیک صبح، با دوربین حرارتی روی خاکریز کشیک میکشم.
ظاهرش این است که همهجا تاریک است؛ اما از پشت لنز این دوربین میتوانم حرکت حدود پنجاه ماشین مجهز به توپ، و سلاح کالیبر بیست و سه و چهارده میلیمتری را ببینم.
تلاش میکنم به حاج احمد بیسیم بزنم و بگویم که تحرکات بیش از حد عادی خطرناک به نظر میرسد:
- حبیب حبیب، حیدر...
فقط صدای فشفش میآید. هر کاری که میکنم، ارتباط برقرار نمیشود.
بیسیمهای دیگر را هم که شنود میکنم، میبینم اوضاع همین است و مشکل ارتباطی داریم.
یا کار نیروهای آمریکاییِ مستقر در تنف است یا خود داعشیها؛ احتمالاً با جَمِر در ارتباطات بیسیم اختلال ایجاد کردهاند.
زیر لب شروع میکنم به آیهالکرسی خواندن. میدانم احتمالاً به زودی، اینجا قیامت خواهد شد.
سیاوش متوجه میشود که نگرانم و میگوید:
- چیزی میبینی؟ چه خبره؟
فکر کردن به حدسی که زدهام هم برایم سخت است؛ چه رسد به این که بخواهم آن را به زبان بیاورم.
سیاوش سوالش را تکرار میکند و من مجبور میشوم جواب بدهم:
- شاید... انتحاری...
سیاوش دراز میکشد روی خاکریز و خیره میشود به آسمان:
- من نمیدونم با چه عقلی فکر میکنن اگه ما و خودشونو با هم بترکونن میرن بهشت؟
هرچه دقت میکنم، ترسی در چهرهاش نمیبینم. میگویم:
- نمیترسی؟
سرش را میچرخاند به سمتم و چشمک میزند:
- از پسشون برمیایم.
زمزمه میکنم:
- انشاءالله.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 198
اذان صبح را که میگویند، با سیاوش نوبتی نماز میخوانیم. ساعت چهار صبح است و بقیه هم کمکم بیدار شدهاند.
نماز خوانده و نخوانده روی خاکریز دراز میکشم و با دوربین، دشت مقابلمان را از نظر میگذرانم. چشمانم از بیخوابی میسوزد.
ناگاه در سطح دشت، یک ماشین را میبینم که با تمام سرعتش به سمتمان میآید و از پشت سرش خاک بلند شده.
با کمی دقت، میتوانم بفهمم بدنه ماشین زرهی ست و این سرعت سرسامآور و دیوانهوارش یعنی قصد عملیات انتحاری دارد.
نامردها میخواهند قبل از حمله، با یک عملیات انتحاری حسابی از ما تلفات بگیرند و سردرگممان کنند.
تمام قدرتم را در حنجرهام میریزم و داد میکشم:
- انتحاری! انتحاری!
پایگاه بهم میریزد. نیروها سردرگم و خوابآلودند. حسین قمی را میبینم که میان نیروها ایستاده و سعی دارد مدیریتشان کند.
سیاوش که تا الان کنار من نشسته بود، با شنیدن فریاد من سریع موشک آرپیجی را روی لانچر میبندد.
صدایم را بلند میکنم تا در میان هیاهو، به سیاوش برسد:
- چکار میکنی؟ فرار کن!
سیاوش موشک را روی لانچر محکم میکند و میگوید:
- فاصله این انتحاری کوفتی چقدره؟
دوباره دوربین را مقابل چشمانم میگیرم و از روی مدار مدرج دوربین، میتوانم فاصله را حدود چهارصد متر تخمین بزنم.
داد میزنم:
نمیشه سیاوش! از این فاصله نمیتونی بزنیش!
و در ذهنم محاسبه میکنم که موشک آرپیجی فقط تا صدمتر میتواند آتش دقیقی داشته باشد و در فاصله سیصد، چهارصدمتری، احتمال برخوردش به هدف حدوداً بیست درصد است.
سیاوش روی خاکریز زانو میزند؛ انگار حرفم را نشنیده. دارد با خودش چیزی را زمزمه میکند:
- نامردِ ضعیفکُش!
نگاهم برمیگردد به سمت بچههای پایگاه که با کمک فرماندهی حسین قمی، خودشان را پیدا کردهاند و آماده تخلیه پایگاهند.
یکی دو نفر از بچهها خودشان را میرسانند به خاکریز و شروع میکنند به تیراندازی؛ هرچند میدانم فایده ندارد و گلولههایشان به بدنه زرهی انتحاری نفوذ نمیکند.
تنها چیزی که میتواند جواب بدهد، همین موشک آرپیجی ست که قابلیت نفوذ به زره را دارد؛ که از این فاصله امید چندانی به برخورد با هدفش نیست.
از پشت دوربین، انتحاری را میبینم که در دل صحرا میتازد و حالا به سیصد متری پایگاه رسیده است.
سیاوش چشمش را پشت دوربین راکتانداز میگذارد و بعد از چند لحظه، از عمق جانش فریاد میزند:
- یا حسیـــــــن!
و شلیک میکند. زیر لب، ثانیهها را میشمارم:
- هزار و یک، هزار و دو، هزار و...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi
سلام
متاسفانه نمیشناسم؛ البته ممکنه چنین شهیدی باشه ولی چون خاطرات بانوان شهید درست ثبت نشده، ما اطلاع نداریم.
#پاسخگویی_فرات
سلام
لازم نیست حتما روسری مشکی بپوشید؛ میتونید از رنگهای ملایم استفاده کنید(چون رنگهای جیغ خیلی جلب توجه میکنند). روسری با طرحهای ساده و رنگ ملایم هم زیباست هم تبرج نیست.
برای بنده، بستگی داره کجا قراره برم. اگه جایی که میرم بیشتر خانم باشن و بدونم خیلی با نامحرم مواجه نیستم، رنگهای روشنتر میپوشم ولی ملایم. و اگر بدونم محیطی که میرم رسمیتره و با نامحرم سر و کار دارم، رنگهای تیره میپوشم(مشکی، قهوهای، سرمهای، سبز تیره و...).
البته گاهی هم چادر رو تا لبه روسری جلو میارم و طوری رو میگیرم که روسری خیلی پیدا نباشه. این مدل هم خوبه.
#پاسخگویی_فرات
aghighe firoozeie.pdf
حجم:
1.5M
📚فایل کامل 📚رمان✨ #عقیق_فیروزه_ای ✨
📚روایت دلدادگی یاران آخرالزمانی پسر فاطمه ارواحنا فداه...💞
✍️نویسنده: #فاطمه_شکیبا
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
📚فایل کامل 📚رمان✨ #عقیق_فیروزه_ای ✨ 📚روایت دلدادگی یاران آخرالزمانی پسر فاطمه ارواحنا فداه...💞 ✍️ن
سلام
عذرخواهی میکنم از این که پاسخ ندادم.
اتفاقاً پیام شما رو از قبل توی ذهنم بود که پاسخ بدم؛ اما متاسفانه فراموش کردم.
منو ببخشید.
پیدیاف به پیامتون ریپلای شد و لینک دسترسی سریع رو هم اصلاح کردم.
#پاسخگویی_فرات