eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋◍⃟| هواپیمایم که در فرودگاه وین نشست..🛬 یک لحظه حس کردم فرصت‌هایم جمع شدند دورم💫 و همه‌جا شد پنجره‌ای که در یک دنیای متفاوت برایم باز شده است... 🤩 🌙◍⃟| پنجره‌ای که تمام زوایای شهر وین را نشان می‌داد...🏞 اولینش هم نظم زمان بود...🕰 🌱◍⃟| برای امثال من که دوست داریم از هر ثانیه.. یک برداشت داشته باشیم..✨ این منظم بودنِ همه‌چیز✅ یک دریچه بود به سمت پیشرفتی که آرزویمان بود.😇 ✨◍⃟| زیبایی خیابان‌ ها 🛣 و ساختمان‌ ها 🏢 و هستۀ سکوت‌ مدارانۀ شهری که در وین جریان داشت چشم پر کن بود…👌🏻 📚 🎓 ✈️
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 199 بوووووم! صحرا از نور انفجار انتحاری روشن می‌شود و موج انفجار، من و سیاوش و چند نفری که روی خاکریز بودند را عقب می‌اندازد. سرم را که بلند می‌کنم، سیاوش را می‌بینم که با لباس و چهره خاک‌آلود دارد می‌خندد. دیگر برای دیدن انتحاری نیاز به دوربین نیست؛ حجم آتشش انقدر بزرگ است که به راحتی دیده می‌شود. رو به سیاوش می‌کنم: - زدیش! دمت گرم! سیاوش باز هم می‌خندد؛ من هم. کمیل شانه‌ام را تکان می‌دهد: - حواست کجاست؟ بازم هست! لبخند روی لبانم می‌ماسد. حجم گرد و خاک و دودی که از انفجار انتحاری اول برخاسته، حتماً دید پهپادهای خودی را کور کرده و از سویی ارتباطات رادیویی هم قطع است؛ پس نمی‌توانیم زودتر از آمدنش مطلع شویم. این پایگاه دو خاکریز جلوتر از ما هم دارد؛ اما ارتفاع و استحکام خاکریزها به قدری نیست که جلوی انتحاری را بگیرد. داد می‌زنم: - تخلیه کنید این‌جا رو! از دور، گرد و خاکی که به هوا برخاسته را می‌بینم؛ انتحاری دوم. روی ماشین زرهی انتحاری دوم، یک تیربارچی مستقر است و به سمت‌مان تیراندازی می‌کند. از دو سوی دیگر، چند ماشین مجهز به تیربار و توپ به سمت‌مان می‌تازند و تیراندازی می‌کنند. در عرض چند ثانیه، آسمان پر می‌شود از نور قرمز گلوله‌های رسام کالیبر بیست و سه. دیگر می‌توان ماشین‌ها و نیروهای پیاده داعشی که به سمت‌ پایگاه می‌آیند را هم در دوربین ترمال دید. دست می‌اندازم و یقه سیاوش را می‌گیرم تا سرش را بیاورم پایین. برخورد گلوله‌ها به خاکریز، خاک‌ها را در هوا پخش می‌کند. داد می‌زنم: - نمی‌تونی اینو بزنی سیاوش. بیا بریم عقب! سیاوش اما دارد موشک را روی لانچر می‌بندد و می‌گوید: - می‌زنمش. تو برو بگو تخلیه کنن. می‌گویم: - اگه دیدی نمی‌تونی بزنیش زود بیا عقب، پشت خاکریز اول. و از خاکریز می‌دوم پایین. این پایگاه دو خاکریز دارد؛ خاکریز دوم به شکل نعل اسب دور نیروهاست و یک خاکریز هم عقب‌تر، مقابل نیروها. در همهمه‌ای که میان نیروها افتاده، یک جمله توجهم را جلب می‌کند. چند نفر می‌گویند: - جابر شهید شد! جابر شهید شد! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 200 پس او هم این‌جا بوده؛ اما حتماً چون به چهره نمی‌شناختمش، متوجه بودنش نشده‌ام. رد صدا را می‌گیرم و می‌رسم به یکی از بچه‌های فاطمیون که دارد چندنفر را سوار ماشین می‌کند تا عقب بروند. شانه‌اش را می‌گیرم و تکان می‌دهم: - جابر کجاست؟ - شهید شد. بردنش عقب. خودم هم نمی‌دانم فهمیدن سرنوشت جابر چرا انقدر برایم مهم شده است؛ کسی که فقط صدایش را پشت بی‌سیم شنیده‌ام. دلم برای لهجه نجف‌آبادی جابر تنگ شده؛ هرچند یک حسی می‌گوید خبر شهادتش را باور نکن... یک نفر از کنارم رد می‌شود و تنه می‌زند؛ همزمان می‌گوید: - بیا بریم عقب سید! حسین قمی گفت همه رو بیارین عقب، پشت خاکریز اول درگیر بشیم. برمی‌گردم تا سیاوش را پیدا کنم؛ باید با هم برویم عقب. میان چادرها می‌دوم و سیاوش را صدا می‌زنم؛ نیست. صحرا شده است صحرای محشر. حسین قمی میان نیروها می‌دود و هدایتشان می‌کند برای عقب‌نشینی. در این باران گلوله، تنها کسی که راست ایستاده و دنبال جان‌پناه نمی‌گردد، خود حسین قمی ست. حالا همه نیروها رفته‌اند پشت خاکریز اول و خودشان را برای ادامه درگیری پیدا کرده‌اند. اسلحه‌ام را برمی‌دارم و پشت یکی از خاکریزها، تیربارچی یکی از ماشین‌ها را هدف می‌گیرم. حرف حاج حسین می‌آید توی ذهنم: - با دستات شلیک نکن، با چشمات هم نشونه‌گیری نکن. بذار صاحبش نشونه بگیره. زیر لب ذکر همیشگی‌ام را می‌گویم: - یا مولاتی فاطمه اغیثینی... انگشتم روی ماشه می‌لغزد. از دوربین کلاشینکف، تیربارچی را می‌بینم که پرت می‌شود به عقب. صدای تکبیر بلند می‌شود. حسین قمی هم راننده یکی از ماشین‌ها را می‌زند؛ این تنها راه جلوگیری از پیشروی نیروهای داعش است. هنوز دلهره آن انتحاری را دارم؛ هنوز صدای انفجارش را نشنیده‌ام. صدای آشنایی به گوشم می‌خورد؛ صدای سیاوش است انگار که داد می‌زند: - اومد! فرار کنید! ناگاه کسی بازویم را می‌گیرد و به سمت خودش می‌کشد. صدای فریادش را گنگ می‌شنوم. دستی نامرئی هلم می‌دهد و به عقب پرت می‌شوم؛ همراهش موجی از گرما از روی سر و صورتم عبور می‌کند. یک دستم را بالا می‌گیرم تا آن را سپر صورتم کنم. زمین می‌لرزد و همه‌جا پر از خاک می‌شود. هیچ چیز نمی‌بینم و فقط گرما را حس می‌کنم. صدای فریاد مبهمی در گوشم می‌پیچد و بعد، صداها قطع می‌شوند. می‌خواهم از روی زمین بلند شوم، اما نمی‌توانم. انگار دوخته شده‌ام به زمین. بدنم داغ شده است؛ انقدر داغ که حس می‌کنم دارم می‌سوزم و ناخودآگاه داد می‌زنم: - یا حسین... 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام برای درست نوشتن، باید دین رو درست بشناسید. مطالعه در زمینه مفاهیم دینی و سایر زمینه‌ها رو بیشتر کنید.
سلام چندنفر دیگر از عزیزان هم لینک کانال خانم رحیمی رو خواسته بودند. این لینک کانالشونه: @forsatezendegi و البته دیروز لینک مصاحبه ایشون رو گذاشتم در کانال تا بیشتر باهاشون آشنا بشید.
سلام سلامت باشید این قسمت‌های رو یکم پاک کردم که ادامه داستان لو نره🙂 نگران نباشید..
سلام. سلامت باشید، ممنون از لطف شما. فعلا معلوم نیست.
امروز و فردا به مناسبت ، مطالب ویژه‌ای داریم... منتظر باشید...🌿🌷
💎 💎 📖 داستانک 💞 ✍️ نویسنده: 🌿 🌷به مناسبت علیها السلام🌷 فکر می‌کنند من دیوانه شده‌ام؛ فکر می‌کنند باور نکرده‌ام. هرچه بیشتر سکوت می‌کنم، اطرافیانم مطمئن‌تر می‌شوند که من دچار شوک شده‌ام و به یک روان‌پزشک نیاز دارم؛ اما علت سکوت من این نیست. سکوت کرده‌ام چون اگر لب باز کنم، کسی حرفم را نمی‌فهمد. این‌ها نمی‌فهمند... بگذار مُهر جنون بزنند به پیشانی‌ام. نه گریه کرده‌ام، نه ضجه زده‌ام، نه سیاه پوشیده‌ام. مثل همیشه‌ام؛ شاید حتی خوشحال‌تر. برای همین عادی رفتار کردنم است که می‌گویند دیوانه شده‌ام. سبک شده‌ام؛ انگار بعد از سال‌ها یک بار سنگین را زمین گذاشته‌ام. انگار دیگر به چیزی که برایش به دنیا آمده‌ام رسیده‌ام؛ دیگر کاری در این دنیا ندارم. به هرچه می‌خواستم رسیده‌ام دیگر... برای همین است که هر وقت بی‌کار می‌شوم، یک گوشه می‌نشینم و خیره می‌شوم به نقطه‌ای نامعلوم و لبخند می‌زنم؛ گاهی هم از ته دل می‌خندم. - مامان! حبیب چند روزه که توی معراج شهداست. نمی‌خواید ببینیدش؟ دفنش می‌کنند ها... صدای عاجزانه و گرفته‌ی زینب است. گریه کلامش را می‌بُرد. این چند روز انقدر گریه کرده که چشمانش قرمز شده. با گوشه روسری مشکی‌اش، اشکش را پاک می‌کند. چند بار آنچه این چند روز شنیده‌ام را مرور می‌کنم؛ ده روزی طول کشید تا پیکر حبیب برگردد؛ با این حساب حتماً ده روز بی‌کفن روی زمین مانده. می‌گویم: - حتماً باید بیام؟ - مادر همه شهدا میان برای وداع، بعد دفنشون می‌کنن. من وداعم را قبلا کرده‌ام. اصلا مگر حبیب مال من بود؟ هدیه‌ای بود که دادم رفت دیگر... برای قبلی این دردسرها را نداشتم؛ وهب را می‌گویم. پیکرش ماند؛ برنگشت. همه نگران من بودند؛ اما من خیالم راحت بود. جای بدی نفرستاده بودمش که نگران باشم. فکر می‌کنند من بی‌عاطفه‌ام؛ اما هرکس من را بشناسد می‌داند حبیب و وهب را از خودم هم بیشتر دوست داشتم؛ ولی این را نمی‌دانند که من حسینِ فاطمه را نه تنها از خودم، بلکه از بچه‌هایم هم بیشتر می‌خواستم... 🌷 🌷 🌷 🌷 ✍️ نویسنده: 🌿 https://eitaa.com/istadegi