eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
💎 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 💎 📖 داستانک #جنون 💞 ✍️ نویسنده: #فاطمه_شکیبا 🌿 🌷به مناسبت #میلاد_حضرت_زین
سلام خیلی ممنونم. الحمدلله. ان‌شاءالله خود حضرت راضی باشند از ما. داستان رو به پیام‌تون ریپلای کردم. (مسابقه عقیله‌النساء به مناسبت ولادت حضرت زینب علیهاالسلام در باغ انار برگزار شد و داستانک بنده در بخش داستانک این مسابقه برنده شد).
کتاب زندگی‌نامه در طاقچه موجود شده، با ۸۰درصد تخفیف. (نسخه چاپی کتاب ۱۲۰هزار تومنه و توی خود طاقچه ۶۰هزار تومان. الان با تخفیف شده ۱۲هزار تومان). چون شهید رو در رمان و کانال معرفی کرده بودم، گفتم اطلاع بدم ‌که اگر کسی دوست داره، می‌تونه بخره. (می‌تونید هم صبر کنید توی طاقچه بی‌نهایت موجود بشه) اگر هم طاقچه ندارید، می‌تونید این‌جا دانلود کنید: http://www.taaghche.com/invitation/qpgeapypch791904
سلام متوجه منظورتون نشدم. کتابی می‌خواید که به خود نوجوان بدید بخونه؟ یا کتابی که خودتون بخونید برای تربیت نوجوان؟ کتاب جوان و انتخاب بزرگ از استاد طاهرزاده خوبه اما به طور تخصصی در زمینه روانشناسی نیست. باید از یکی از دوستانم بپرسم.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 213 پوریا چشمکی می‌زند و عینکش را روی چشمانش جابه‌جا می‌کند: - می‌دونم. مواظب خودت باش. می‌خواهد برود که دوباره چیزی یادش می‌آید: - ممکنه تغییر فشار هوا یکم اذیتت کنه. دستش را می‌گذارد روی لوله‌ای که از مقابل بینی‌ام گذشته و می‌گوید: - این کمک می‌کنه راحت‌تر نفس بکشی. نگران نباش... دیگه سفارش نکنم، من نمی‌تونم همراهت بیام حواسم بهت باشه. مواظب خودت باش. - چشم. می‌خواهد برود که می‌گویم: - دستت درد نکنه پوریا. خیلی زحمت کشیدی. می‌خندد: - امیدوارم دیگه گذرت به من نیفته! و می‌دود به سمت رمپ. چراغ‌های هواپیما بی‌رمق و کم‌نورند. حرکت سریع هواپیما را روی باند حس می‌کنم و بعد، کنده شدنش از زمین را. خیره می‌شوم به تابوت شهدایی که روی آن‌ها پرچم ایران و پرچم فاطمیون کشیده‌اند. کاش من هم بجای این که روی برانکارد برگردم، با تابوت برمی‌گشتم. حتماً سیاوش هم در یکی از همین تابوت‌هاست؛ اما چقدر فاصله داریم با هم. - نه داش حیدر، بدن من نیومد عقب. یعنی نشد بیارنش عقب. مونده پشت خاکریز. صدای سیاوش را با وجود صدای گوش‌خراش موتور هواپیما، واضح و روشن می‌شنوم. به سختی لب باز می‌کنم: - پس مامانت چی سیاوش...؟ - خودم میرم پیشش. مگه بهت نگفتم من بچه‌ننه‌م؟ فکر کردی به این راحتی ولش می‌کنم میرم؟ من الانم کنارشم. دیگه می‌تونم هر روز هزاربار دورش بگردم. فرق شهید با ما همین است دیگر؛ هرجا دلش بخواهد می‌رود، دستش باز است، محدود نیست. خسته‌ام اما خوابم نمی‌برد. با تکان‌های هواپیما، برانکاردم به این سو و آن سو متمایل می‌شود و سرگیجه می‌گیرم. روی سینه‌ام احساس فشار می‌کنم. هرچه هواپیما بیشتر ارتفاع می‌گیرد، فاصله من هم از آسمان بیشتر می‌شود نه کم‌تر. گاهی باید آسمان را در زمین جست و جو کرد. زمینی که در آن خون بندگان خوب خدا ریخته باشد، از آسمان آسمانی‌تر است. مطهره دستش را می‌گذارد روی پیشانی‌ام. سرم آرام می‌شود. دیگر نه صدای همهمه را می‌شنوم و نه صدای غرش موتور هواپیما را. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 214 ادراک بعدی‌ام از واقعیت، دوباره همان بوی تند الکل است و صدای مبهم گفت و گو. دوباره بیمارستان؛ حتماً این بار دمشق. طوری در هواپیما از هوش رفتم که نفهمیدم کی به دمشق رسیدیم و کی از هواپیما پیاده‌ام کردند و کی در یکی از اتاق‌ها بستری شدم. هنوز هم گیجم. از حضرت زینب خجالت می‌کشم که اینطور برگشته‌ام و حالا نمی‌توانم بروم زیارت؛ هرچند آرامش خاصی که از هوای حرم در تمام اتمسفر دمشق منتشر می‌شود، در وجود من هم نفوذ کرده است. هرچه از بی‌حالی بدنم کم می‌شود، درد بیشتر خودش را به رخم می‌کشد. دوباره عرق سرد می‌نشیند روی پیشانی‌ام. حاشیه‌های تیز ترکش را حس می‌کنم که به جان بافت ریه‌ام افتاده. دوباره تنگیِ نفس به کمک درد می‌آید و بیچاره‌ام می‌کنند. ماسک اکسیژنی که روی صورتم گذاشته‌اند هم از پس آن برنمی‌آید. می‌خواهم نفس عمیق بکشم؛ اما نمی‌توانم. وقتی کوچک‌ترین تکانی به قفسه سینه‌ام می‌دهم، درد با تمام قدرت در بدنم پخش می‌شود. از میان دندان‌های به هم قفل شده‌ام، فقط یک جمله درمی‌آید و چندبار تکرار می‌شود: - یا مولاتی فاطمه اغیثینی... سرم را به بالشت فشار می‌دهم. دوست دارم بمیرم از شدت درد. صدای ساییده شدن دندان‌هایم روی هم را می‌شنوم. دوباره دست مطهره روی سرم قرار می‌گیرد. ملتمسانه نگاهش می‌کنم؛ اما صدایم در نمی‌آید. دوست دارم بگویم من را ببر پیش خودت. دوست دارم بگویم دیگر تحمل ندارم؛ اما نمی‌گویم یعنی نمی‌توانم. دستش را گذاشته روی پیشانی‌ام و موهایم را از روی پیشانی‌ام کنار می‌زند. دارم بیهوش می‌شوم. دیگر تاب بیدار ماندن ندارم. چشمانم تار شده است؛ می‌بندمشان. دستم را روی جای ترکش می‌گذارم. می‌سوزد. ملافه زیر دستم مچاله می‌شود. از میان چشمان نیمه‌بازم، پرستاری را می‌بینم که وارد اتاق می‌شود؛ نمی‌شناسمش. هیچ‌کس را در این بیمارستان نمی‌شناسم. ماسک زده است و اصلا صورتش را نمی‌بینم. پرستار دارد چیزی را از روی ترالی کنار دستش برمی‌دارد؛ اما دقیقا نمی‌فهمم چکار می‌کند. تصویر مبهمی از پرستار می‌بینم که دارد با سرنگ، چیزی را داخل سرمم می‌ریزد. مسکن است یا دارو؟ نمی‌دانم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بنده هم تلسیت می‌گم؛ ان‌شاءالله عزاداری هامون مورد قبول حضرت باشه. چشم. سعی می‌کنم ان‌شاءالله
سلام جنبش الاحوازیه، یک جنبش ملی‌گرای عربی هست که هدفش جدایی استان خوزستان از ایرانه. عملیات‌های تروریستی و خرابکارانه زیادی هم در این استان انجام داده که بیشترش با شکست مواجه شد؛ اما یک نمونه‌ش حمله به رژه اهواز در سال ۱۳۹۷ هست. البته ربطی به عبدالمالک ریگی نداره؛ چون ریگی سرکرده گروهک تروریستی جندالله(جندالشیطان) در شرق کشور و استان سیستان و بلوچستان بود. گروهک الاحوازیه، اصلا گرایش‌های دینی ندارند و صرفاً به ملیت عربی معتقدند؛ اما گروهک ریگی گرایش‌های مذهبی داشتند و به عنوان گروهک‌های تکفیری شناخته می‌شن. گروهک ریگی ساختار منسجم‌تری داشت و عملیات‌های تروریستی زیادی در استان سیستان و بلوچستان انجام داد و بسیاری از مردم مظلوم این استان رو شهید کرد. البته شکی نیست که هرجا گروهک جدایی‌طلب و تروریستی هست، حتما پای حامیان آمریکاییش هم وسطه و سر همه این گروهک‌های تروریستی، توی آخور غرب هست!!!
سلام هعی... این قسمت‌ها رو ننوشتم که صفحه پر کنم‌... فقط می‌خوام با عمق دردی که عزیزان مدافع حرم و مدافع امنیت می‌کشند آشنا بشید...
بسم الله الرحمن الرحیم سلام خدمت شما عزیزان خیلی به این فکر کردم که برای امسال، چه برنامه‌ای در کانال داشته باشیم... اولین چیزی که به ذهنم رسید، مجموعه سخنرانی‌های استاد مهدی طائب با عنوان اسلام و یهود بود. این سخنرانی‌ها رو بنده فاطمیه پارسال گوش دادم؛ چندین بار. و واقعاً بهره معنوی و معرفتی بردم. ان‌شاءالله هر روز یک قسمتش رو می‌ذارم در کانال تا ان‌شاءالله شما هم استفاده کنید. برنامه دیگری که داریم، زیارت حضرت زهرا سلام الله علیها ست. بنده چند ساله که همراه دوستانم، چهل روز مونده به شهادت حضرت، زیارت ایشون رو هر روز به نیابت از یک شهید می‌خونیم. هر سال هم دایره ش رو گسترده‌تر کردیم. امسال هم این چله رو گرفتیم؛ اما بنده در کانال اطلاع ندادم. تصمیم دارم ان‌شاءالله ادامه چله رو با شما عزیزان همراه بشم. ان‌شاءالله از شهادت حضرت زهرا به روایت اول(یعنی شنبه این هفته) تا شهادت حضرت به روایت دوم (یعنی ۱۶ دی‌ماه)، هر روز به نیابت از شهدا، زیارت حضرت زهرا سلام الله علیها می‌خونیم.(به مدت ۲۰ روز) می‌تونید اسم شهیدی که مدنظرتون هست رو به لینک ناشناس بفرستید تا به نیابت از ایشون هم زیارت خونده بشه. https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh ان‌شاءالله از شنبه شروع می‌کنیم. یا زهرا.
MobarezClip.comTaeb-Eslam-yahod01.mp3
زمان: حجم: 4.6M
1 ⭕️ چی شد که بعد از پیامبر خلافت به امیرالمومنین علی علیه السلام نرسید؟ 🔸 استاد طائب 🌷 🌷 🌷
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 215 تصویر مبهمی از پرستار می‌بینم که دارد با سرنگ، چیزی را داخل سرمم می‌ریزد. مسکن است یا داروی دیگری؟ نمی‌دانم. در چشم بهم زدنی پرستار می‌رود. از بیرون اتاق صدای گفت و گوی مردم را می‌شنوم و بلندگوی بیمارستان که هربار به زبان عربی کسی را صدا می‌زند. مطهره با نگرانی نگاهم می‌کند؛ آرامش قبل را ندارد. چشم می‌دوزم به قطره‌قطره‌ای که داخل محفظه قطره می‌چکد. ترکش دارد با دیواره ریه‌ام می‌جنگد. یاد پدر می‌افتم و ترکش‌های ریز و درشتی که در بدنش جا مانده بود. سر تا پایش پر بود از ترکش. یکی از همان ترکش‌های لعنتی به نخاعش زد تا برای همیشه ویلچرنشین شود. چندبار مثل الان من مُرد و زنده شد؟ من با یک ترکش به این حال افتاده‌ام؛ اگر بخواهم دردی که پدر کشید را تخمین بزنم، باید درد الانم را ضرب در تعداد ترکش‌ها کنم یا به توان تعداد ترکش‌ها برسانم؟ پدر هیچ‌وقت گله نمی‌کرد؛ هیچ‌وقت نمی‌گفت آخ. الان زشت نیست من برای یک ترکش بخواهم ناله کنم؟ کم‌کم احساس سبکی می‌کنم؛ احساس بی‌حسی. پلک‌هایم سنگین شده‌اند. پس داروی داخل سرم مسکن بوده... دردم کم‌رنگ می‌شود و صداها و تصاویر محو. انگار در زمین و هوا شناورم. نفس راحتی می‌کشم؛ بدون درد. تنها چیزی که واضح آن را می‌بینم، چهره مطهره است که بالای سرم ایستاده. من حالم خوب است؛ از همیشه خوب‌تر. پس چرا در چشمان مطهره نگرانی موج می‌زند؟ بیمارستان می‌چرخد، تخت می‌چرخد، من می‌چرخم. فقط مطهره در مرکز دیدم ثابت مانده است؛ اما مطهره هم محو می‌شود و هیچ نمی‌ماند جز تاریکی و سکوت. *** نه سرما را حس می‌کنم، نه گرما را و نه درد را. از یک پر کاه هم سبک‌ترم. خوبم؛ آرامم. از همه غم‌ها و پریشانی‌ها خلاص شده‌ام. خوبِ خوبم. اگر هزاران سال هم بگذرد، من باز هم دوست دارم در همین حال بمانم. خلسه شیرین و لذت‌آوری ست. پرچم به نرمی روی گنبد می‌رقصد؛ روی گنبد طلایی زینبیه. چقدر دلم لک می‌زد برای زیارت این‌جا. انقدر دلم تنگ شده بود که حتی بدنم را هم روی تخت جا گذاشتم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi