eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
767 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 339 صدای زنگ موبایل بلند می‌شود؛ اما موبایل من نیست. راننده، تلفن همراه قدیمی‌اش را از روی داشبورد برمی‌دارد و نگاهی به شماره آن می‌اندازد. زیر لب چیزی می‌گوید و جواب می‌دهد: - الو! نه می‌شنوم و نه می‌خواهم بشنوم کسی که پشت خط است چه می‌گوید. فقط چهره راننده را از گوشه چشم می‌بینم که کمی سرخ می‌شود و یکی دوبار لبش را می‌گزد. نگاهم را می‌چرخانم به بیرون ماشین؛ به پیاده‌رویی که با نور چراغ مغازه‌ها روشن شده و تنها سایه مردمی که از مقابل آن‌ها رد می‌شوند را می‌توان دید. - آخه بابا جان من که نمی‌تونم... خیلی... باشه باشه. ببینم چکار می‌تونم بکنم. باشه... فهمیدم. بیس چار رنگ. فهمیدم... بذار ببینم چکار می‌شه کرد... بالاخره مکالمه راننده، با یک آه غلیظ و پر درد تمام می‌شود. عصبی و پریشان، موبایل را می‌اندازد جلوی کیلومترشمار ماشین و زیر لب غر می‌زند. لازم نیست چیزی بپرسم؛ چون خودش زبان به شکایت باز می‌کند: - دخترم زنگ زده می‌گه براش پاستل گچی بگیرم. برای درس هنرشون می‌خواد. می‌دونی چقدر گرونه؟ دفعه پیش یه دوازده رنگش رو خریدم بیس و چار هزار تومن. الان می‌گه بیس چار رنگ می‌خواد. حتما خیلی گرون‌تره... و باز هم همان آه عمیق. احساس می‌کنم یک نفر گلویم را فشار می‌دهد. حس خوبی ندارم از این که مرد غرورش را مقابل من شکسته است. در ذهن دنبال راه حلی برای مشکل راننده می‌گردم، بدون این که به غرورش بر بخورد. صدای زنگ خوردن دوباره موبایل، رشته افکارم را پاره می‌کند. حاج رسول است که بدون سلام و احوال‌پرسی، با صدایی خشن می‌گوید: - تو چرا هنوز خودت رو معرفی نکردی؟ -ا ولا سلام. دوما سوار تاکسی‌ام و توی ترافیک گیر کردم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 340 حاج رسول طوری از خشم پشت تلفن فوت می‌کند که گوشم درد می‌گیرد و آن را با سرم فاصله می‌دهم. بعد می‌گویم: - حالا حرص نخورین. بالاخره می‌رسم. پرواز که نمی‌تونم بکنم! حاج رسول چیزی می‌گوید که متوجه نمی‌شوم؛ چون مخاطبش کس دیگری آن سوی خط بود. بعد هم با همان صدای دورگه شده می‌گوید: - باشه! فعلا! صدای بوق اشغال را می‌شنوم و دهانم که برای پرسیدن وضعیت حاج احمد باز شده بود، آرام بسته می‌شود. نومیدانه گوشی را داخل جیبم می‌گذارم و دست به سینه، خیره می‌شوم به صف طولانی ماشین‌های مقابلم. راننده می‌گوید: - عجله داری پسرم؟ سری تکان می‌دهم. راننده نگاهی به چپ و راستش می‌اندازد و می‌گوید: - یکم صبر کن، از یه راه فرعی یه طوری می‌رسونمت کف کنی. - می‌تونید؟ - من توی این کوچه‌پس‌کوچه‌ها بزرگ شدم. تهرونو عین کف دستم بلدم. -دستتون درد نکنه... اذیت می‌شید... لبخند می‌زند و صمیمانه دست می‌زند روی زانویم: - تو هم مثل پسر خودمی. مهرت به دلم نشسته. بالاخره همین شماها هستین که یه کاری می‌کنین اوضاع مملکت یکم بهتر بشه. جمله‌اش شوک بدی به مغزم وارد می‌کند؛ او از کجا می‌داند شغل من چیست؟ گیج به روبه‌رویم خیره می‌شوم و بعد از چند ثانیه، وقتی یادم می‌افتد به او گفته بودم از اردوی جهادی برگشته‌ام، لبخند نصفه‌نیمه‌ای می‌زنم. چراغ راهنمایش را روشن می‌کند و محکم فرمان را می‌گیرد. سعی دارد از میان صف طولانی ماشین‌ها، خودش را کنار بکشد و برساند به یکی از کوچه‌های فرعی کنار خیابان. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله، با ذکر نام نویسنده و آیدی کانال.
سلام من دقیقا اطلاع ندارم که چقدر مفیده و برای چه بیماری کلیوی ای مفید هست؛ و اصلا واقعا هست یا نه. اما در احکام اسلامی، قید شده که اگر پزشک تشخیص بده که مشروب باید به عنوان دارو مصرف بشه و هیچ جایگزین دیگری هم نمیشه براش پیدا کرد، مصرفش در حد کم به عنوان دارو، شرعا اشکالی نداره(تکرار می‌کنم، خیلی خیلی کم در حد دارو). این نشون میده که خواص دارویی محدودی داره یا حداقل در گذشته اینطور فکر می‌کردند که داره و برای همین این مسئله رو در احکام در نظر گرفتند. ولی تشخیص مفید بودنش بر عهده پزشک متخصص و امین هست. و حداقل من نشنیدم تاحالا که پزشکی برای بیمارش مشروب تجویز کنه. یا مثلا توصیه کنه که: مشروب مصرف کنید که خیلی برای کلیه هاتون مفیده!!!!
سلام بنده هم از این رفتارها اصلا خوشم نمیاد و کلا شوخی‌ای که باعث آسیب دیدن یک نفر یا وسایل یک نفر بشه، اعصابم رو بهم میریزه. و تجربه شخصیم با این افراد اینه که از اول وارد شوخی‌هاشون نمی‌شم و خیلی سنگین و بی‌توجه برخورد می‌کنم باهاشون. اگر هم خدای نکرده وارد این جریان شدم، یک طوری برخورد می‌کنم که از شوخی با من پشیمون بشن🙄(دیگه چطوریش رو نمیگم، می‌تونید از رفقای دبیرستانم بپرسید). واقعا هم راهش همینه. اگر با تذکر حاضر نیستند بپذیرند که رفتارشون رو درست کنند، باید یک فاصله و حریمی رو باهاشون حفظ کنید که باعث بشه اذیت‌تون نکنن(منظورم قطع ارتباط نیست. بلکه اینه که طوری سنگین باشید که رودربایستی پیدا کنند با شما).
سلام فایده این طرح، اینه که فضای مجازی رو از آشفتگی و بی‌قانونی خارج می‌کنه. متاسفانه فضای مجازی در ایران خیلی بی‌قانون و اصطلاحا هرکی به هرکیه. و برای همین این حجم محتوای نامناسب رو می‌بینیم که به راحتی در اختیار نوجوانان و کودکان هست؛ جرایم سایبری زیادی اتفاق می‌افته و مشکلات فرهنگی، اقتصادی و حتی امنیتی زیادی رو باهاش در این فضا مواجهیم. اگر طرح صیانت دقیق تدوین بشه و درست اجرا بشه، یکم از آشفتگی این فضا کم میشه‌
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۱
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۲ توجه مردم یکی یکی به سمت ما جلب می‌شود. گازی به موتور می‌دهم و با سرعت می‌روم. صدای داد های مرد تا چند متر جلوتر هم به گوش می‌رسد. حرف‌های مرد ذهنم را درگیر کرده است. چند سال پیش مردم وقتی یک فرد به قول خودشان حزب‌اللهی می‌دیدند، اشک در چشمانشان جمع می‌شد و یادی از شهدا می‌کردند اما حالا... عجب ماجرایی راه انداخته‌اند. به فلکه که می‌رسم، می‌خواهم به سمت خیابانی که به خانه می‌رسد بروم؛ اما تابلو "مرقد شاه عبدالعظیم" توجهم را جلب می‌کند. با تصمیمی ناگهانی راهم را عوض می‌کنم. شاید حرم حضرت عبد العظیم بتواند کمی ذهن آشفته‌ام را آرام کند. به بازار منتهی به حرم می‌رسم. موتور را در گوشه‌ای زیر سایه می‌گذارم. داخل بازار که می‌شوم به یاد گذشته می‌افتم. کوچک‌تر که بودیم، بابا دست من و مهدی را می‌گرفت و جمعه‌ها می‌آوردمان اینجا. به درب ورودی رسیده‌ام. حرم خلوت است. جلوتر می‌روم و بند کفش‌هایم را باز می‌کنم. از وقتی نتوانستم با مهدی به جبهه بروم، سبک لباس‌هایم را عوض کرده‌ام و همیشه آماده‌باش هستم. داخل می‌شوم و آیینه‌کاری‌های دورتادور حرم، حالم را دگرگون می‌کند. چشمانم به ضریح می‌افتند، دستی به سینه می‌گذارم و سلام می‌دهم. سکوت در حرم برقرار است. روبه‌روی حرم، روی سرامیک‌ها سر می‌خورم و می‌نشینم. حس کسی را دارم که به بن‌بست رسیده. ای کاش حداقل راهی بود که مهدی را بازداشت نمی‌کردند. تنها دعایی که الان به ذهن خسته‌ام می‌خورد گره‌گشایی از این پرونده است. از کتابخانه چوبی کنارم یکی از زیارت نامه‌ها را بر می‌دارم و شروع به خواندن می‌کنم. بعد از خواندن زیارتنامه، کم‌کم جمعیت افراد زیاد می‌شود. ادای احترامی می‌کنم و بیرون می‌روم. از دیروز تا به حال به خانه نرفته‌ام، قطعا حالا هم اگر دیر بروم مادر از دستم ناراحت می‌شود. با سرعت به سمت خانه می‌روم . کم‌تر از پنج دقیقه طول می‌کشد تا برسم. همان طور که سوار بر موتور هستم زنگ خانه را فشار می‌دهم. بدون پرسش در باز می‌شود. موتور را کنار حیاط می‌گذارم. خانه سوت و کور است. به یاد آیه می‌افتم سرم و را پایین می اندازم. - یا الله، سلام. صدای مادر می‌آید: - سلام حیدرم، چه بی‌خبر اومدی مادر.کسی خونه نیست. بیا. لبخندی می‌زند و داخل آشپز خانه می‌رود. روی صندلی‌های حصیری کنار اتاق می‌نشینم و جوراب‌هایم را در می‌آورم. بلند می‌شوم و دریچه روی دیوار را باز می‌کنم. مادر به سمتم بر می‌گردد. - جانم مادر، چیزی می‌خوای؟ سرم را از دریچه داخل می‌برم و بوی پیاز داغ معده‌ام را تحریک می‌کند. - نه کاری نبود. می‌خواستم ببینم چیکار می‌کنین؟ سینی چای را از روی اپن بر می‌دارد و به دستم می‌دهد. -برو. الان زیر گاز رو خاموش می‌کنم و میام. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
سلام قاتلین که هنوز مشخص نشدن که اما به مهدی اتهام قتل زدن و حالا باید منتظر باشیم که ببینیم چی میشه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 341 چراغ راهنمایش را روشن می‌کند و محکم فرمان را می‌گیرد. سعی دارد از میان صف طولانی ماشین‌ها، خودش را کنار بکشد و برساند به یکی از کوچه‌های فرعی کنار خیابان. صدای بوق ماشین‌ها از پشت سرمان بلند می‌شود به نشان اعتراض؛ اما راننده توجه نمی‌کند و به تلاشش برای باز کردن راه فرعی ادامه می‌دهد و موفق می‌شود. از لحظه ورود به فرعی، نگرانی خفیفی وجودم را پر می‌کند که نکند این هم یک تله باشد؟ شاید به اشتباه به او اعتماد کردم. من تهران را مثل اصفهان بلد نیستم و نمی‌توانم بفهمم دقیقا کجا می‌رود... موبایلم را در می‌آورم و یک پیامک بدون متن به حاج رسول می‌فرستم؛ یعنی احساس خطر می‌کنم اما مطمئن نیستم. و باز هم مسلح نیستم. از گوشه چشم به حرکات راننده نگاه می‌کنم و تمام حواسم را می‌دهم به او و البته، مسیری که طی می‌کند. کوچه‌های تهران، انقدر پر پیچ و خم‌اند و شیب‌های تند دارند که دارم کم‌کم به سرگیجه می‌افتم. فشاری که موقع پرواز به پرده گوشم وارد شد هم مزید بر علت می‌شود تا حالم بدتر شود؛ اما تمام تلاشم را به کار می‌بندم تا در چهره‌ام اثری از بدحالی نباشد. بالاخره بعد از نیم‌ساعت بالا و پایین شدن در کوچه‌های فرعی، راننده مقابل یک خیابان باریک توقف می‌کند و می‌گوید: - بفرمایین. اینم آدرس که داده بودی. همین‌جاست دیگه؟ متحیرانه به خیابان نگاه می‌کنم و زیر لب می‌گویم: - آره! دست در جیب می‌کنم تا کرایه را بپردازم. یاد قولی می‌افتم که راننده به دخترش داده بود؛ پاستل گچی بیست و چهار رنگ. اگر قیمت یک دوازده رنگ، بیست و چهارهزار تومان بوده باشد، احتمالا قیمت یک بیست و چهار رنگ دو برابر است. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi