سلام
من دقیقا اطلاع ندارم که چقدر مفیده و برای چه بیماری کلیوی ای مفید هست؛ و اصلا واقعا هست یا نه.
اما در احکام اسلامی، قید شده که اگر پزشک تشخیص بده که مشروب باید به عنوان دارو مصرف بشه و هیچ جایگزین دیگری هم نمیشه براش پیدا کرد، مصرفش در حد کم به عنوان دارو، شرعا اشکالی نداره(تکرار میکنم، خیلی خیلی کم در حد دارو).
این نشون میده که خواص دارویی محدودی داره یا حداقل در گذشته اینطور فکر میکردند که داره و برای همین این مسئله رو در احکام در نظر گرفتند.
ولی تشخیص مفید بودنش بر عهده پزشک متخصص و امین هست. و حداقل من نشنیدم تاحالا که پزشکی برای بیمارش مشروب تجویز کنه. یا مثلا توصیه کنه که: مشروب مصرف کنید که خیلی برای کلیه هاتون مفیده!!!!
#پاسخگویی_فرات
سلام
بنده هم از این رفتارها اصلا خوشم نمیاد و کلا شوخیای که باعث آسیب دیدن یک نفر یا وسایل یک نفر بشه، اعصابم رو بهم میریزه.
و تجربه شخصیم با این افراد اینه که از اول وارد شوخیهاشون نمیشم و خیلی سنگین و بیتوجه برخورد میکنم باهاشون. اگر هم خدای نکرده وارد این جریان شدم، یک طوری برخورد میکنم که از شوخی با من پشیمون بشن🙄(دیگه چطوریش رو نمیگم، میتونید از رفقای دبیرستانم بپرسید).
واقعا هم راهش همینه. اگر با تذکر حاضر نیستند بپذیرند که رفتارشون رو درست کنند، باید یک فاصله و حریمی رو باهاشون حفظ کنید که باعث بشه اذیتتون نکنن(منظورم قطع ارتباط نیست. بلکه اینه که طوری سنگین باشید که رودربایستی پیدا کنند با شما).
#پاسخگویی_فرات
سلام
فایده این طرح، اینه که فضای مجازی رو از آشفتگی و بیقانونی خارج میکنه.
متاسفانه فضای مجازی در ایران خیلی بیقانون و اصطلاحا هرکی به هرکیه. و برای همین این حجم محتوای نامناسب رو میبینیم که به راحتی در اختیار نوجوانان و کودکان هست؛ جرایم سایبری زیادی اتفاق میافته و مشکلات فرهنگی، اقتصادی و حتی امنیتی زیادی رو باهاش در این فضا مواجهیم.
اگر طرح صیانت دقیق تدوین بشه و درست اجرا بشه، یکم از آشفتگی این فضا کم میشه
#پاسخگویی_فرات
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۱
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۲
توجه مردم یکی یکی به سمت ما جلب میشود. گازی به موتور میدهم و با سرعت میروم.
صدای داد های مرد تا چند متر جلوتر هم به گوش میرسد.
حرفهای مرد ذهنم را درگیر کرده است. چند سال پیش مردم وقتی یک فرد به قول خودشان حزباللهی میدیدند، اشک در چشمانشان جمع میشد و یادی از شهدا میکردند اما حالا... عجب ماجرایی راه انداختهاند.
به فلکه که میرسم، میخواهم به سمت خیابانی که به خانه میرسد بروم؛ اما تابلو "مرقد شاه عبدالعظیم" توجهم را جلب میکند.
با تصمیمی ناگهانی راهم را عوض میکنم. شاید حرم حضرت عبد العظیم بتواند کمی ذهن آشفتهام را آرام کند.
به بازار منتهی به حرم میرسم. موتور را در گوشهای زیر سایه میگذارم. داخل بازار که میشوم به یاد گذشته میافتم.
کوچکتر که بودیم، بابا دست من و مهدی را میگرفت و جمعهها میآوردمان اینجا.
به درب ورودی رسیدهام. حرم خلوت است. جلوتر میروم و بند کفشهایم را باز میکنم.
از وقتی نتوانستم با مهدی به جبهه بروم، سبک لباسهایم را عوض کردهام و همیشه آمادهباش هستم.
داخل میشوم و آیینهکاریهای دورتادور حرم، حالم را دگرگون میکند. چشمانم به ضریح میافتند، دستی به سینه میگذارم و سلام میدهم.
سکوت در حرم برقرار است. روبهروی حرم، روی سرامیکها سر میخورم و مینشینم.
حس کسی را دارم که به بنبست رسیده. ای کاش حداقل راهی بود که مهدی را بازداشت نمیکردند.
تنها دعایی که الان به ذهن خستهام میخورد گرهگشایی از این پرونده است. از کتابخانه چوبی کنارم یکی از زیارت نامهها را بر میدارم و شروع به خواندن میکنم.
بعد از خواندن زیارتنامه، کمکم جمعیت افراد زیاد میشود. ادای احترامی میکنم و بیرون میروم.
از دیروز تا به حال به خانه نرفتهام، قطعا حالا هم اگر دیر بروم مادر از دستم ناراحت میشود.
با سرعت به سمت خانه میروم . کمتر از پنج دقیقه طول میکشد تا برسم. همان طور که سوار بر موتور هستم زنگ خانه را فشار میدهم. بدون پرسش در باز میشود.
موتور را کنار حیاط میگذارم. خانه سوت و کور است. به یاد آیه میافتم سرم و را پایین می اندازم.
- یا الله، سلام.
صدای مادر میآید:
- سلام حیدرم، چه بیخبر اومدی مادر.کسی خونه نیست. بیا.
لبخندی میزند و داخل آشپز خانه میرود. روی صندلیهای حصیری کنار اتاق مینشینم و جورابهایم را در میآورم.
بلند میشوم و دریچه روی دیوار را باز میکنم. مادر به سمتم بر میگردد.
- جانم مادر، چیزی میخوای؟
سرم را از دریچه داخل میبرم و بوی پیاز داغ معدهام را تحریک میکند.
- نه کاری نبود. میخواستم ببینم چیکار میکنین؟
سینی چای را از روی اپن بر میدارد و به دستم میدهد.
-برو. الان زیر گاز رو خاموش میکنم و میام.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
قاتلین که هنوز مشخص نشدن که اما به مهدی اتهام قتل زدن و حالا باید منتظر باشیم که ببینیم چی میشه.
#پاسخگویی_صدرزاده
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 341
چراغ راهنمایش را روشن میکند و محکم فرمان را میگیرد.
سعی دارد از میان صف طولانی ماشینها، خودش را کنار بکشد و برساند به یکی از کوچههای فرعی کنار خیابان.
صدای بوق ماشینها از پشت سرمان بلند میشود به نشان اعتراض؛ اما راننده توجه نمیکند و به تلاشش برای باز کردن راه فرعی ادامه میدهد و موفق میشود.
از لحظه ورود به فرعی، نگرانی خفیفی وجودم را پر میکند که نکند این هم یک تله باشد؟
شاید به اشتباه به او اعتماد کردم. من تهران را مثل اصفهان بلد نیستم و نمیتوانم بفهمم دقیقا کجا میرود...
موبایلم را در میآورم و یک پیامک بدون متن به حاج رسول میفرستم؛ یعنی احساس خطر میکنم اما مطمئن نیستم. و باز هم مسلح نیستم.
از گوشه چشم به حرکات راننده نگاه میکنم و تمام حواسم را میدهم به او و البته، مسیری که طی میکند.
کوچههای تهران، انقدر پر پیچ و خماند و شیبهای تند دارند که دارم کمکم به سرگیجه میافتم.
فشاری که موقع پرواز به پرده گوشم وارد شد هم مزید بر علت میشود تا حالم بدتر شود؛ اما تمام تلاشم را به کار میبندم تا در چهرهام اثری از بدحالی نباشد.
بالاخره بعد از نیمساعت بالا و پایین شدن در کوچههای فرعی، راننده مقابل یک خیابان باریک توقف میکند و میگوید:
- بفرمایین. اینم آدرس که داده بودی. همینجاست دیگه؟
متحیرانه به خیابان نگاه میکنم و زیر لب میگویم:
- آره!
دست در جیب میکنم تا کرایه را بپردازم. یاد قولی میافتم که راننده به دخترش داده بود؛ پاستل گچی بیست و چهار رنگ.
اگر قیمت یک دوازده رنگ، بیست و چهارهزار تومان بوده باشد، احتمالا قیمت یک بیست و چهار رنگ دو برابر است.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 342
همین محاسبه ساده و کوتاه کافی ست تا یک تراول پنجاهی را از جیب در بیاورم و بگذارم لابهلای اسکناسهای پنج و ده هزارتومانی.
کرایه را به مرد میدهم و میگویم: خیلی لطف کردین. واقعاً ممنونم. برای همین یکم بیشتر گذاشتم کرایه رو. خدا خیرتون بده.
- قابلت رو نداشت جوون. برو به سلامت.
پول را میگیرد و من، قبل از این که بخواهد آنها را بشمارد، از ماشین پیاده میشوم. انقدر تند از ماشینش فاصله میگیرم که نتواند تذکر بدهد که پول اضافه است.
مهرماه است و کمکم، سوز تقریباً سرد پاییزی از میان برگهای زرد درختان، راه باز میکند و خودش را میرساند به من.
صدای خشخش وهمآلود برگها در خیابان خلوت و خالی میپیچد و پسزمینهاش، صدای دود و سر و صدای خیابان اصلیای ست که فاصله زیادی با اینجا ندارد.
دسته ساک را در دستم جابهجا میکنم و طبق آدرسی که قبلا داشتم، در امتداد همان خیابان فرعی پیش میروم.
برای امنیت بیشتر، قرار بوده ده دقیقه در خیابانهای اطراف خانه امن قدم بزنم تا مطمئن شوم کسی تعقیبم نمیکند.
هیچکس این اطراف نیست و صدای برخورد نیمپوتینهای من آسفالت خیابان، به نظر خیلی بلند میآید.
صدای برخورد چیزی با یک شیء آهنی، باعث میشود قدمهایم را آهستهتر بردارم.
مطمئنم صدای تکان خوردن چیزی را پشت سرم شنیدم؛ اما برنمیگردم و به راهم ادامه میدهم؛ اینبار در جهتی که از خانه امن دورتر شوم.
و باز هم صدای حرکت چیزی... صدای برخورد.
نفس عمیقی میکشم و با دقتتر به صداهای اطرافم گوش میدهم؛ صدای بوق ماشینها از دور، صدای خشخش برگها، صدای قدمهای خودم...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
فرقی نمیکنه خواننده آهنگ چه کسی باشه. قبلا توی کانال، ویژگیهای موسیقی حرام رو گذاشتم. اگه این موسیقی ویژگی موسیقی حرام رو نداشته باشه، خب حرام هم نیست حتی اگر خواننده ش ایرانی نباشه.
شاید مثلا یک آهنگ از یک خواننده حلال باشه و یک آهنگ دیگهش حلال.
#پاسخگویی_فرات