سلام
فرقی نمیکنه خواننده آهنگ چه کسی باشه. قبلا توی کانال، ویژگیهای موسیقی حرام رو گذاشتم. اگه این موسیقی ویژگی موسیقی حرام رو نداشته باشه، خب حرام هم نیست حتی اگر خواننده ش ایرانی نباشه.
شاید مثلا یک آهنگ از یک خواننده حلال باشه و یک آهنگ دیگهش حلال.
#پاسخگویی_فرات
سلام
اول از همه باید هدفتون مشخص باشه. اگر هدف مشخص داشته باشید، انگیزه لازم رو به دست میارید برای درس خوندن اما اگر هدفتون فقط رتبه آوردن یا قبول شدن در کنکور باشه، بعد یه مدت خسته میشید.
حتماً یک برنامهریزی داشته باشید مثلا این که روزی ۶ یا ۷ ساعت درس بخونید. این نباشه که یه روز ۱۰ ساعت بخونید و یه روز ۲ ساعت.
درس خوندن رو برای خودتون جذاب کنید؛ مثلا مطالبی که یاد میگیرید رو برای اعضای خانواده هم بگید. اینطوری توی ذهنتون میمونه. یا مطالب درسهای مختلف رو به هم ربط بدید و تحلیل کنید.
از همه مهمتر، موقع درس خوندن با وضو باشید و نیت کنید برای خدا درس بخونید. اینطوری خدا به درس خوندن شما برکت میده.
#پاسخگویی_فرات
پیام یکی از مخاطبان عزیز که در اسکرینشات نمیگنجید:
💬 سلام خانم شکیبا جان خوبین❤️
یه پیام دیدم تو کانالتون یکی از دوستان در مورد نحوه شهادت شهید حججی پرسیده بودن😭
من وقتی کتابشونو خوندم بعدش خیلی نمیدونم چجوی بگم حال و هوایی داشتم خدا میدونه
تو خود کتاب که نوشته بود تا حدودی بخشی از شهادتشونو
اگه میخوایید تو کانالتون بزارید،نمیدونم چجوریه عکس بفرستم اینجا که نیمشه ، اگه میخوایید به ایدیم پیام بدیم براتون بفرستم عکسای اون چند صفحه از کتابو
خلاصش اینه که 😭
بعد از اینکه اسیر میکنند ایشونو دو سه روز بعدش که خب سرشونو ...😭😭😭
بعد از اون بدنشونو مثل فرزند اربابمون اباعبدالله اربا اربا میکنند ....
و تکه های پیکرشون رو میندازن تو بیابون...😭
بعدش وقتی میفهمن نیروهای ایرانی دارن برای تبادل میان، میرن جمع میکنن و میارن حالا نمیدونم چقدر از پیکر میمونه و میارن💔😭
بعد یکی از دوستاشون برای شناسایی ایشون با بچه های هلال احمر اینا میرن جایی که قرار گذاشتن با داعشیا
دوستشون تعریف میکنن که روی لباس نظامیشون دشداشه عربی میندازن و میرن
وارد امبولانس که میشن میفهمن پیکرشون اربا اربا هست😭
و نمیدونن چجوری شناسایی کنن
بعد توسل میکنن به حضرت زهرا سلام الله و وقتی نیروی داعشی حواسش نیست فوری دست میکنن توی حالا اون پارچه ای که بسته بودن و یه تکه از استخون رو برمیدارن و زود میزارن تو جیب لباس نظامیِ زیر دشداششون
که خب تکه استخونی که برداشتن کمی اندازش بزرگه و جا نمیشه تو جیب
یکم فشار میدن تو جیبشون که صدای تق میاد و میره تو جیب
بعدش که بر میگردن تو ماشین برای برگشت ، تکه استخوان رو میدن به همکارشون ببرن برای شناسایی دی ان ای و بعدش حالشون بد میشه و راهی بیمارستان میشن
و بعد از اون فک میکنم یکی دوروز بیهوش هستن و وقتی بهوش میان میفهمن که پیکر،پیکر شهید حججی هستش😭😭😭
بعد از مراسم تشییع به گمانم
دسشونو میبرن تو جیب لباسشون و میبینن یه تکه کوچیک از استخوان هنوز تو جیبشونه😪 که بعدش اونو میدن به پدر شهید حججی
تا جایی که یادم بود اینجوریه ... البته تو کتاب سربلند نوشته اینارو و به گمانم تو سایت ها هم نحوه اسارت و شهادت از زبان برادرشون به چشمم خورد که ندیدم خودم فیلمشو...
خدایی خیلی سخته این صحنه ها ....
فدای دل داغدیده همسر و خانواده شهید😭😭❤️
🌿🌿🌿
سلام
ممنونم😔🥀
#پاسخگویی_فرات
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۳
چشمی میگویم و سرم را بیرون می آورم. سینی را روی میز میگذارم و مینشینم. مادر هم همان دقیقه میآید.
- بقیه کجان؟
همانطور که روی زمین مینشیند، میگوید:
- خواهرت که دنبال آیه رفت دانشگاه. باباتم که مسجد رفته برا نماز.
اسم آیه را که میشنوم باز به یاد اتفاقات امروز میافتم.
- چیه رفتی تو فکرمادر؟
لبخندی به رویش میزنم.
- یکم ذهنم خسته شده.
مادر نگاهی به چشمانم میکند:
- بلند شو برو یه دوش بگیر حالت جا بیاد.
پیشنهادخوبی است؛ قطعا یه دوش آب گرم میتواند ذهنم را باز کند. چایی را بر میدارم و آرام آرام مینوشم.
یادم میآید وقتهایی که بابا و آقا سید، از جبهه بر میگشتند من عمامه بابا را بر سر میگذاشتم و روی پشتیهای کنار اتاق مینشستم.
مهدی هم لباسهای جبهه آقا سید را میپوشید هرچند که برایش گشاد بود.
مادر بلند میشود چادر گلدارش را بر میدارد و رو به قبله می ایستد.
بعد از دوشی که واقعا حالم را خوب کرده است جلوی آیینه میایستم و موهایم را شانه میکنم.
- سلام خاله جون ما اومدیم.
از صدایش میشناسمش؛ آیه است. باید کمی دیرتر بیرون بروم که شرمندگیام را نبیند. این بار صدای زهرا هم میآید.
- وای مامان! آیه گفت بریم سر کارش چند تا برگه برداره. بعد فهمیدیم که چند تا از مامورایی که نفوذی بودن رو گرفتن.
آب دهانم را پایین میدهم. این که خود بچههای سپاه هم باور کردهاند که قاتلین اصلی دستگیر شدهاند، جای تعجب دارد.
دسته در اتاق را پایین میکشم و "یا الله" میگویم. آیه و زهرا را میبینم، روبه روی آشپزخانه ایستاده اند و دارند با مادر حرف میزنند.
- سلام.
هر دو بر میگردند به سمتم. فکر کنم "یا الله" من را نشنیدهاند. آیه کمی چادرش را جمع میکند و سرش را پایین می اندازد.
زهرا با لبخند و شیطنت همیشگیاش میگوید:
- کی اومدی داداش؟
- تازه اومدم. غروب هم باز میرم.
آیه سرش را بالا می آورد و با تعجب میگوید:
-پس مهدی کو؟
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 343
نفس عمیقی میکشم و با دقتتر به صداهای اطرافم گوش میدهم؛ صدای بوق ماشینها از دور، صدای خشخش برگها، صدای قدمهای خودم...
و صدای جیغ!
سریع برمیگردم. صدای ریز جیغ بر سکوت خیابان پنجه میاندازد.
گربه سیاهی از پشت سطل زباله بزرگ و سبزرنگ خیابان بیرون میپرد و معترضانه میومیو میکند.
نفسی که در سینه حبس کرده بودم را بیرون میدهم و لبخند بیرمقی میزنم.
پشت سرش، گربه دیگری هم از پشت سطل زباله بیرون میپرد و فشفش کنان، پشت سر گربه قبلی قدم میزند.
انگار گربه سیاه به قلمروی او تجاوز کرده بوده و داشتند سر غذاهای داخل سطل زباله با هم دعوا میکردند.
به راهم ادامه میدهم و اینبار به سمت خانه امن میروم. زنگ در را فشار میدهم و نور چراغهای دور دوربین آیفون تصویری، روی صورتم میافتد.
بعد از چند ثانیه، در باز میشود و قدم به داخل خانه میگذارم.
‼️ نهم: شعله در شعله تنِ ققنوس میسوزد؛ ولی...
ساعدم را از روی پیشانیام برمیدارم. خواب رفته است.
دو ساعت است که دارم روی تخت پهلو به پهلو میشوم و صدای فنرهایش را درمیآورم.
مسئله این نیست که راحت نیستم؛ چون اصلا عادت ندارم به جای خواب گرم و نرم.
شاید علت این بیخوابی، خستگی زیاد باشد. انقدر خستهام که حتی قدرت خوابیدن هم ندارم...
و شاید فکرِ مشغول. از وقتی قدم به این خانه امن گذاشتم، یک حس خاصی میان رگهایم دوید که نه ترس بود، نه اضطراب، نه غم و نه شوق؛ اما باعث میشود ته دلم خالی شود و ضربان قلبم بالا برود.
دلم بدجور برای پدر و مادرم تنگ شده است؛ برای خواهر و برادرهایم. بیشتر از همیشه.
شاید چون بیخبر برگشتهام ایران و نرفتهام خانه. دلم برای همه آدمهای دنیا تنگ شده؛ حتی آنها که نمیشناختم.
نفس عمیقی میکشم و به خودم میگویم:
- چت شده مرد؟ مگه اولین ماموریتته؟
و صدایی از عمق جانم، آرام زمزمه میکند:
- آره شاید...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 344
شاید هم این حس، حس غربت باشد. محیط غریب و آدمهای ناآشنا...
نه کمیل هست، نه حامد، نه امید، نه مرصاد، نه حاج رسول و حاج حسین. تنها شدهام انگار.
اینهایی که امشب دیدم آدمهای بدی نبودند. آقای ربیعی که گویا مقام همرده حاج رسول است و مسعود، جوانی همسن خودم و با جایگاه سازمانی مشابه من.
بجز یک سلام و احوالپرسی کوتاه و چند کلمه برای آشنایی بیشتر، حرفی نزدیم و من را فرستادند داخل این اتاق که استراحت کنم.
دست میکشم روی دیوار گچی و رنگنخورده کنار تخت که پر است از خط و خش. مثل دیوار اتاق خودم است در خانه قبلیمان.
بچه که بودم، کنار دیوار میخوابیدم و تا قبل از این که خوابم ببرد، در ذهنم با خشهای بیمعنای روی دیوار داستان میساختم.
یکی از خطها شبیه چهره یک غول بود. یکی شبیه ستاره. یکی شبیه یک ابر.
انقدر در ذهنم به هم ربطشان میدادم که خوابم ببرد. خمیازه میکشم از خستگی و سرم را روی بالش جابهجا میکنم.
الان تمام خطهای روی دیوار شبیه مطهره و حامد و کمیل شدهاند و زل زدهاند به من.
دوباره غلت میزنم تا نگاهی به ساعت روی دیوار بیندازم. عقربهها و اعداد شبرنگ ساعت، روی صفحه سپیدش میدرخشند و ساعت یک و نیم بامداد را نشان میدهند.
باز هم خمیازه میکشم؛ اینبار به خودم نهیب میزنم:
- باید بخوابی وگرنه فردا چرت میزنی!
و چشمانم را محکم میبندم. یادم نیست آخرین خواب عمیق و راحتی که داشتم کی بوده.
عادت کردهام به خوابیدن با چشمان نیمهباز و مغزِ هشیار. نمیدانم چقدر از خوابِ نهچندان سنگینم گذشته که چشم باز میکنم.
خستگی تا حد زیادی از تنم رفته. چشمانم را ریز میکنم تا ساعت را ببینم. چهار و سی دقیقه است و نزدیک اذان.
سه ساعت گذشت؟ اصلا احساس کسی که سه ساعت خوابیده را ندارم.
دستی به صورتم میکشم و از جا بلند میشوم. میخواهم از اتاق بیرون بروم برای گرفتن وضو که صدای پچپچی از پشت در اتاق میشنوم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
اول این که، اگر میتونید دوستانی انتخاب کنید که اخلاقشون رو راحتتر بپذیرید.
دوم این که، من نمیدونم دقیقا دوستان شما چه اخلاقی دارند که ناراحتتون میکنه؛ اما یک راه حل اینه که به دوستتون بگید رفتارش شما رو اذیت میکنه. شاید علت این رفتارش اینه که نمیدونه شما ناراحت میشید.
از همه مهمتر، توی هر رابطهای باید یک حرمت بین دونفر باشه؛ حتی یه جور رودربایستی.
اگر این حرمت نیست، سعی کنید ایجادش کنید با سنگین رفتار کردن.
#پاسخگویی_فرات
سلام
به نظرم کار درستی نیست چون باعث جلب توجه نامحرم میشه.
اجازه بدید چند روز بگذره، بعد غیرمستقیم بهش تذکر بدید؛ با فرستادن یک مطلب یا کلیپ درباره این که حتی با چادر هم نباید در فضای مجازی جلب توجه کرد.
طوری که متوجه نشه منظور شما تذکر برای فیلم خودش بوده. و درضمن مطلبی که میفرستید، محترمانه باشه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
برای بنده هم جالب بود اما متوجه شدم که اصلا شهیدی به نام سیدطاها ایمانی در بین شهدای مدافع حرم ثبت نشده و چنین شخصیتی وجود نداره بلکه یک اسم مستعار هست.
این که نویسنده این رمانها اصرار داشته با این نام و اسمش مطرح بشه، برای من هم علتش نامعلومه
#پاسخگویی_فرات