✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨
📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۳
چشمی میگویم و سرم را بیرون می آورم. سینی را روی میز میگذارم و مینشینم. مادر هم همان دقیقه میآید.
- بقیه کجان؟
همانطور که روی زمین مینشیند، میگوید:
- خواهرت که دنبال آیه رفت دانشگاه. باباتم که مسجد رفته برا نماز.
اسم آیه را که میشنوم باز به یاد اتفاقات امروز میافتم.
- چیه رفتی تو فکرمادر؟
لبخندی به رویش میزنم.
- یکم ذهنم خسته شده.
مادر نگاهی به چشمانم میکند:
- بلند شو برو یه دوش بگیر حالت جا بیاد.
پیشنهادخوبی است؛ قطعا یه دوش آب گرم میتواند ذهنم را باز کند. چایی را بر میدارم و آرام آرام مینوشم.
یادم میآید وقتهایی که بابا و آقا سید، از جبهه بر میگشتند من عمامه بابا را بر سر میگذاشتم و روی پشتیهای کنار اتاق مینشستم.
مهدی هم لباسهای جبهه آقا سید را میپوشید هرچند که برایش گشاد بود.
مادر بلند میشود چادر گلدارش را بر میدارد و رو به قبله می ایستد.
بعد از دوشی که واقعا حالم را خوب کرده است جلوی آیینه میایستم و موهایم را شانه میکنم.
- سلام خاله جون ما اومدیم.
از صدایش میشناسمش؛ آیه است. باید کمی دیرتر بیرون بروم که شرمندگیام را نبیند. این بار صدای زهرا هم میآید.
- وای مامان! آیه گفت بریم سر کارش چند تا برگه برداره. بعد فهمیدیم که چند تا از مامورایی که نفوذی بودن رو گرفتن.
آب دهانم را پایین میدهم. این که خود بچههای سپاه هم باور کردهاند که قاتلین اصلی دستگیر شدهاند، جای تعجب دارد.
دسته در اتاق را پایین میکشم و "یا الله" میگویم. آیه و زهرا را میبینم، روبه روی آشپزخانه ایستاده اند و دارند با مادر حرف میزنند.
- سلام.
هر دو بر میگردند به سمتم. فکر کنم "یا الله" من را نشنیدهاند. آیه کمی چادرش را جمع میکند و سرش را پایین می اندازد.
زهرا با لبخند و شیطنت همیشگیاش میگوید:
- کی اومدی داداش؟
- تازه اومدم. غروب هم باز میرم.
آیه سرش را بالا می آورد و با تعجب میگوید:
-پس مهدی کو؟
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 343
نفس عمیقی میکشم و با دقتتر به صداهای اطرافم گوش میدهم؛ صدای بوق ماشینها از دور، صدای خشخش برگها، صدای قدمهای خودم...
و صدای جیغ!
سریع برمیگردم. صدای ریز جیغ بر سکوت خیابان پنجه میاندازد.
گربه سیاهی از پشت سطل زباله بزرگ و سبزرنگ خیابان بیرون میپرد و معترضانه میومیو میکند.
نفسی که در سینه حبس کرده بودم را بیرون میدهم و لبخند بیرمقی میزنم.
پشت سرش، گربه دیگری هم از پشت سطل زباله بیرون میپرد و فشفش کنان، پشت سر گربه قبلی قدم میزند.
انگار گربه سیاه به قلمروی او تجاوز کرده بوده و داشتند سر غذاهای داخل سطل زباله با هم دعوا میکردند.
به راهم ادامه میدهم و اینبار به سمت خانه امن میروم. زنگ در را فشار میدهم و نور چراغهای دور دوربین آیفون تصویری، روی صورتم میافتد.
بعد از چند ثانیه، در باز میشود و قدم به داخل خانه میگذارم.
‼️ نهم: شعله در شعله تنِ ققنوس میسوزد؛ ولی...
ساعدم را از روی پیشانیام برمیدارم. خواب رفته است.
دو ساعت است که دارم روی تخت پهلو به پهلو میشوم و صدای فنرهایش را درمیآورم.
مسئله این نیست که راحت نیستم؛ چون اصلا عادت ندارم به جای خواب گرم و نرم.
شاید علت این بیخوابی، خستگی زیاد باشد. انقدر خستهام که حتی قدرت خوابیدن هم ندارم...
و شاید فکرِ مشغول. از وقتی قدم به این خانه امن گذاشتم، یک حس خاصی میان رگهایم دوید که نه ترس بود، نه اضطراب، نه غم و نه شوق؛ اما باعث میشود ته دلم خالی شود و ضربان قلبم بالا برود.
دلم بدجور برای پدر و مادرم تنگ شده است؛ برای خواهر و برادرهایم. بیشتر از همیشه.
شاید چون بیخبر برگشتهام ایران و نرفتهام خانه. دلم برای همه آدمهای دنیا تنگ شده؛ حتی آنها که نمیشناختم.
نفس عمیقی میکشم و به خودم میگویم:
- چت شده مرد؟ مگه اولین ماموریتته؟
و صدایی از عمق جانم، آرام زمزمه میکند:
- آره شاید...
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 344
شاید هم این حس، حس غربت باشد. محیط غریب و آدمهای ناآشنا...
نه کمیل هست، نه حامد، نه امید، نه مرصاد، نه حاج رسول و حاج حسین. تنها شدهام انگار.
اینهایی که امشب دیدم آدمهای بدی نبودند. آقای ربیعی که گویا مقام همرده حاج رسول است و مسعود، جوانی همسن خودم و با جایگاه سازمانی مشابه من.
بجز یک سلام و احوالپرسی کوتاه و چند کلمه برای آشنایی بیشتر، حرفی نزدیم و من را فرستادند داخل این اتاق که استراحت کنم.
دست میکشم روی دیوار گچی و رنگنخورده کنار تخت که پر است از خط و خش. مثل دیوار اتاق خودم است در خانه قبلیمان.
بچه که بودم، کنار دیوار میخوابیدم و تا قبل از این که خوابم ببرد، در ذهنم با خشهای بیمعنای روی دیوار داستان میساختم.
یکی از خطها شبیه چهره یک غول بود. یکی شبیه ستاره. یکی شبیه یک ابر.
انقدر در ذهنم به هم ربطشان میدادم که خوابم ببرد. خمیازه میکشم از خستگی و سرم را روی بالش جابهجا میکنم.
الان تمام خطهای روی دیوار شبیه مطهره و حامد و کمیل شدهاند و زل زدهاند به من.
دوباره غلت میزنم تا نگاهی به ساعت روی دیوار بیندازم. عقربهها و اعداد شبرنگ ساعت، روی صفحه سپیدش میدرخشند و ساعت یک و نیم بامداد را نشان میدهند.
باز هم خمیازه میکشم؛ اینبار به خودم نهیب میزنم:
- باید بخوابی وگرنه فردا چرت میزنی!
و چشمانم را محکم میبندم. یادم نیست آخرین خواب عمیق و راحتی که داشتم کی بوده.
عادت کردهام به خوابیدن با چشمان نیمهباز و مغزِ هشیار. نمیدانم چقدر از خوابِ نهچندان سنگینم گذشته که چشم باز میکنم.
خستگی تا حد زیادی از تنم رفته. چشمانم را ریز میکنم تا ساعت را ببینم. چهار و سی دقیقه است و نزدیک اذان.
سه ساعت گذشت؟ اصلا احساس کسی که سه ساعت خوابیده را ندارم.
دستی به صورتم میکشم و از جا بلند میشوم. میخواهم از اتاق بیرون بروم برای گرفتن وضو که صدای پچپچی از پشت در اتاق میشنوم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
اول این که، اگر میتونید دوستانی انتخاب کنید که اخلاقشون رو راحتتر بپذیرید.
دوم این که، من نمیدونم دقیقا دوستان شما چه اخلاقی دارند که ناراحتتون میکنه؛ اما یک راه حل اینه که به دوستتون بگید رفتارش شما رو اذیت میکنه. شاید علت این رفتارش اینه که نمیدونه شما ناراحت میشید.
از همه مهمتر، توی هر رابطهای باید یک حرمت بین دونفر باشه؛ حتی یه جور رودربایستی.
اگر این حرمت نیست، سعی کنید ایجادش کنید با سنگین رفتار کردن.
#پاسخگویی_فرات
سلام
به نظرم کار درستی نیست چون باعث جلب توجه نامحرم میشه.
اجازه بدید چند روز بگذره، بعد غیرمستقیم بهش تذکر بدید؛ با فرستادن یک مطلب یا کلیپ درباره این که حتی با چادر هم نباید در فضای مجازی جلب توجه کرد.
طوری که متوجه نشه منظور شما تذکر برای فیلم خودش بوده. و درضمن مطلبی که میفرستید، محترمانه باشه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
برای بنده هم جالب بود اما متوجه شدم که اصلا شهیدی به نام سیدطاها ایمانی در بین شهدای مدافع حرم ثبت نشده و چنین شخصیتی وجود نداره بلکه یک اسم مستعار هست.
این که نویسنده این رمانها اصرار داشته با این نام و اسمش مطرح بشه، برای من هم علتش نامعلومه
#پاسخگویی_فرات
سلام.
واقعاً متاسفم بخاطر شرایط سختی که برای شما پیش اومده. باز هم خوشحال باشید که خانواده خودتون پشتتون هستند.
به نظرم لازمه که شما یک بار محترمانه با فامیل صحبت کنید و بگید که اینطوری راحتید.
غصه هم نخورید چون شما کار بدی نکردید و نباید شرمنده باشید.
اما واقعاً راه بهتری به ذهنم نمیرسه چون این یک مسئله خانوادگی هست و باید با همفکری خانواده حل بشه.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ریاضی فقط با تکرار و تمرین توی ذهن میمونه و یادش میگیرید. خواندنی و حفظ کردنی نیست.
از یک نفر بخواید براتون روش حل یک مسئله رو توضیح بده و وقتی فهمیدید چندین مسئله مثل اون حل کنید. انقدر که توی ذهن شما ماندگار بشه.
#پاسخگویی_فرات
27.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به عزیزانی که درباره طرح صیانت سوال داشتند توصیه میکنم این کلیپ رو ببینند.
کامل و مختصر توضیح داده شده.
پ.ن: این کلیپ رو یکی از مخاطبان برای بنده فرستادند. ازشون ممنونم. چند روز بود دنبال یه مطلب جامع و کامل درباره طرح صیانت میگشتم.
#ایران_قوی #طرح_صیانت #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi