eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 345 پشت در می‌ایستم و سرم را به در نزدیک می‌کنم. دونفر دارند با هم صحبت می‌کنند؛ نمی‌فهمم چه می‌گویند. کسی دسته در را لمس می‌کند و می‌خواهد آن را پایین بکشد که خودم سریع در را باز می‌کنم. انقدر سریع که دست کسی که می‌خواست در را باز کند، در هوا می‌ماند. دونفری که پشت در بودند، هاج و واج سر جایشان مانده‌اند و خیره‌اند به من. یکی‌شان، جوانی ست تپل و با صورتی گرد و سفید و ریش کم‌پشت و دیگری، جوانی باریک و قلمی و قدبلند؛ و پوست سبزه و موهای فرفری. تقریبا متضاد هم هستند در ظاهر. طوری نگاهم می‌کنند که انگار همین الان از کره ماه برگشته‌ام. می‌خواهم بگویم «شما؟» که جوان لاغر، با آرنج به پهلوی جوان چاق می‌زند و می‌گوید: - دیدی گفتم! اخم می‌کنم: - ببخشید شما؟ جوان لاغر می‌خواهد دهان باز کند که جوان چاق قدمی به جلو می‌گذارد و مودبانه می‌گوید: - می‌خواستیم برای نماز بیدارتون کنیم آقا... جوان لاغر دیگر تاب نمی‌آورد ساکت بماند و می‌پرد وسط حرف دوستش: - ولی مثل این که خودتون از قبل بیدار بودید! دیدی گفتم ایشون خواب نمی‌مونن؟ و پیروزمندانه به رفیقش نگاه می‌کند. هنوز از رفتارشان سر در نمی‌آورم. می‌گویم: - ممنون. بیدار بودم. جوان لاغر، سریع برای دست دادن دست دراز می‌کند: - من جوادم. با تردید دست جلو می‌برم تا دستش را بگیرم. محکم دستم را می‌فشارد و تکان می‌دهد: - شما عباس آقایید؟ من خیلی تعریف‌تون رو شنیدم. شما... اجازه نمی‌دهم حرفش را کامل کند: - کجا می‌تونم وضو بگیرم؟ الان اذان می‌شه. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 346 این بار جوان چاق به پهلوی جواد ضربه می‌زند و لبش را می‌گزد. بعد راهنمایی‌ام می‌کند به سمت سرویس بهداشتی: - بفرمایید از این طرف. جواد پشت سرم راه می‌افتد و می‌گوید: - این داداشمونم قبلا اسمش محسن بود، الان دیگه اسمش اوباماست. صورت محسن سرخ می‌شود و به جواد چشم‌غره می‌رود. باز هم اخم می‌کنم: - چی؟ اوباما؟ جواد می‌خندد و محسن بیشتر سرخ می‌شود. جواد می‌گوید: - آخه گفت بیایم شما رو صدا کنیم. بعد من بهش گفتم این آقا عباسی که من تعریفش رو شنیدم بعیده این ساعت خواب باشه و خودش زودتر بیدار شده. محسنم گفت اگه بیدار بود من اسمم رو عوض می‌کنم می‌ذارم اوباما. و باز هم می‌خندد. لبخند ملیح و کوچکی می‌زنم؛ هرچند شوخی بامزه‌ای ست، برایم سخت است گرم گرفتن با کسانی که چندان نمی‌شناسمشان. محسن برای جواد چشم و ابرو می‌آید: - بذار آقا برن وضوشون رو بگیرن. زشته جواد. و رو به من اضافه می‌کند: - نماز رو که خوندین، تشریف بیارین طبقه بالا. آقای ربیعی می‌خوان باهاتون صحبت کنن. با اجازه... و با چشمانش به جواد علامت می‌دهد که برویم. صدایشان را از پشت سرم می‌شنوم که می‌روند طبقه بالا و جواد خنده‌کنان دارد به محسن می‌گوید: - ولی خداییش اصلا شبیه اوباما نیستیا! و بلند می‌خندد. نماز را در اتاق می‌خوانم. دیدن جواد و محسن، من را به یاد بچه‌های اداره خودمان انداخته است. پس بچه‌های تهران هم برخلاف آنچه فکر می‌کردم، خیلی خشک و جدی نیستند؛ اما آخرش جای امید و میلاد و مرصاد را نمی‌گیرند. سر از سجده بعد نماز که برمی‌دارم، کمیل را می‌بینم که چهارزانو مقابلم نشسته. فرصت را غنیمت می‌شمارم: - خیلی احساس غربت می‌کنم کمیل. کاش تو... دستش را بالا می‌آورد و سریع می‌گوید: - اگه می‌خوای لوس‌بازی در بیاری و بگی کاش تو بودی، همچین می‌زنم دهنت که حالت جا بیاد. یه طوری حرف نزن که انگار من کنارت نیستم. پس من چی‌ام هان؟ نکنه توهم زدی؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ذکری برای این مسئله بلد نیستم. مهارت کنترل خشم بیشتر نیاز به تمرین داره. تمرین کنید که قبل از هر حرف و رفتاری، یکم صبر داشته باشید و به عواقبش فکر کنید.
سلام عباس خشک و خشن نیست، فقط یکم دیر ارتباط می‌گیره با غریبه‌ها. همین
سلام چقدر دل پری دارید...😔 من فکر می‌کنم اصل مشکل شما با مراجعه خودتون و خانواده به مشاور حل می‌شه؛ چون مشاور کمک می‌کنه درک متقابل بیشتری از هم داشته باشید و مادرتون هم شما رو درک کنند. هرکسی یه نقاط ضعف و قوتی داره. این نیست که فقط شما ضعف داشته باشید. درست اینه که نقاط ضعف خودتون رو(اگر قابل تغییر نیست) با نقاط قوت جبران کنید. مثلا سعی کنید مهارت‌ها و توانمندی‌هایی به دست بیارید که اعتماد به نفس شما رو تقویت کنه و دیگران هم نتونن به شما ایراد بگیرن. مثلا فکر کنم درس شما خیلی خوبه که دانش‌آموزان دیگه برای کمک درسیشون پیش شما میان. این یه نقطه قوته. درباره ظاهرتون هم، چرا فکر می‌کنید زیبا نیستید؟ چون دیگران میگن؟ اصلا مهم نیست. بینی خیلی‌ها بزرگه، خیلی از نوجوان‌ها از جمله خودم در دوران نوجوانی صورتشون جوش داشته و... پس چیز عجیبی نیست که مختص شما باشه. مطمئن باشید شما همون‌طور که خلق شدید زیبایید چون مخلوق خدا هستید. همه انسان‌ها زیبا هستند. باید اول از همه خودتون زیبایی‌تون رو ببینید و بپذیرید تا بقیه هم این رو بفهمند. (حالا فرض که یه نفر خیلی زیبا باشه مثلا پوستش صاف باشه، بینی‌ش قلمی باشه، و... . آخرش چی؟ صورت قشنگش پیر و چروکیده می‌شه. می‌ره زیر خاک و بعد یه مدت می‌پوسه. اون دنیا کسی اهمیت نمیده که ظاهر شما چطور بود، با باطن زیبای شما کار دارند.) تا وقتی خودتون خودتون رو دوست نداشته باشید، از بقیه هم انتظار احترام نداشته باشید. شما دوست‌داشتنی هستید چون خدا دوستتون داره، پس اهمیت ندید که نظر بقیه چیه. باز هم تاکید میکنم، حتما با مادر به یک مشاور مراجعه کنید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📣📣📣خبرخوب📣📣📣 ✨عید مبعث امسال✨ ✨فضای شهر✨ ✨عطراگین می‌شود✨ ✨با شکوفه‌های✨ ✨گل یاس✨ 💌جشن 🎉شاد 🎊جذاب 🛍متنوع با مسابقه و جوایز 🎁نفیس برای شرکت‌کنندگان 💎دختران شہر همہ دعوتید💎 ۱۲ تا۱۸ سال زمان : بعدازظهر۳شنبه ۱۰ اسفند ساعت ۱۵🎈 مکان : میدان امام اصفهان💝
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۵ سرم درد می‌گیرد از این همه مغالطه. طوری کنار هم چیده‌اند که هیچ شکی درش نماند. اما باز هم اطلاعاتش خیلی به درد نمی‌خورد. - حالا تو بگو حیدر، ماجرا چیه؟ چرا حرف این جماعت برات مهم شده؟ خدا را شکر نمی‌داند من هم از همان اطلاعاتی‌هایی هستم که انگ قتل بهشان چسبانده‌اند. به زور لبخندی می‌زنم. می‌خواهم جوابش را بدهم که صدای اذان بلند می‌شود. این بار لبخند روی لب‌هایم واقعی است؛ خدا به دادم رسید وگرنه نمی‌دانستم چه دروغی باید سر هم کنم! انگار با صدای شنیدن اذان به یاد کارهای عقب افتاده‌اش می‌افتد: -وای، من باید برم. به بچه‌ها قول دادم یک ربعه حرفام تموم بشه. بلند می‌شود. یا علی می‌گوید و سریع می‌رود. بلند می‌گویم: - دمت گرم، لطف کردی. یا علی. در همان حال بر می‌گردد، لبخندی می‌زند و سریع وارد اتاق بسیج می‌شود. نمی‌دانم چه کنم. با حرف‌هایی که زد بعید می‌دانم که حاج کاظم قانع شود. بلند می‌شوم و به سمت جماعتی می‌روم که در حال نماز خواندن‌اند. نماز که تمام می‌شود به سمت اداره حرکت می‌کنم. در طول راه به جمله‌ای فکر می‌کنم که فرهاد گفته است. وقتی به اداره می‌رسم، به سمت اتاق حاجی می‌روم. بدون در زدن در را باز می‎کنم و داخل می‌شوم. گوشه‌ی اتاق بر روی سجاده‌اش نشسته و با تسبیح عقیقش ذکر می‌گوید. - سلام، اتفاقی افتاده؟ اینجوری و با این سرعت اومدی؟ نفسی عمیق می‌کشم و شروع به حرف زدن می‌کنم: - سلام. راسش یکی از دوستام که قرار بود برام از حزب اطلاعاتی بیاره آخرین تحلیل اونا رو برام گفت، اما حاجی زیاد بدرد بخور نیستن حرفاش. از جایش بلند می‌شود. همین‌طور که سجاده‌اش را جمع می‌کند می‌گوید: - خوب بگو ببینم چی گفت؟ تمام حرف‌های فرهاد را برایش می‌گویم. سری تکان می‌دهد و روی صندلی می‌نشیند و با دستش اشاره می‌کند بنشینم. به نظر می‌رسد ذهن حاجی، درگیر شده است. دستی به ریشش می‌کشد. - با این که به حرفای آقای حسینی هیچ شکی نداشتم اما حرفات باعث شد شوکه بشم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «شخصیت موسی بن جعفر در داخل زندان هم همان شخصیت مشعل روشنگری است که تمام اطراف خودش را روشن می‌کند، ببینید حق این است. حرکت فکر اسلامی و جهاد متکی به قرآن یک چنین حرکتی است، هیچ وقت متوقف نمی‌ماند، حتی در سخت‌ترین شرایط.» ۱۳۶۴/۰۱/۲۳ https://eitaa.com/istadegi