eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۵ سرم درد می‌گیرد از این همه مغالطه. طوری کنار هم چیده‌اند که هیچ شکی درش نماند. اما باز هم اطلاعاتش خیلی به درد نمی‌خورد. - حالا تو بگو حیدر، ماجرا چیه؟ چرا حرف این جماعت برات مهم شده؟ خدا را شکر نمی‌داند من هم از همان اطلاعاتی‌هایی هستم که انگ قتل بهشان چسبانده‌اند. به زور لبخندی می‌زنم. می‌خواهم جوابش را بدهم که صدای اذان بلند می‌شود. این بار لبخند روی لب‌هایم واقعی است؛ خدا به دادم رسید وگرنه نمی‌دانستم چه دروغی باید سر هم کنم! انگار با صدای شنیدن اذان به یاد کارهای عقب افتاده‌اش می‌افتد: -وای، من باید برم. به بچه‌ها قول دادم یک ربعه حرفام تموم بشه. بلند می‌شود. یا علی می‌گوید و سریع می‌رود. بلند می‌گویم: - دمت گرم، لطف کردی. یا علی. در همان حال بر می‌گردد، لبخندی می‌زند و سریع وارد اتاق بسیج می‌شود. نمی‌دانم چه کنم. با حرف‌هایی که زد بعید می‌دانم که حاج کاظم قانع شود. بلند می‌شوم و به سمت جماعتی می‌روم که در حال نماز خواندن‌اند. نماز که تمام می‌شود به سمت اداره حرکت می‌کنم. در طول راه به جمله‌ای فکر می‌کنم که فرهاد گفته است. وقتی به اداره می‌رسم، به سمت اتاق حاجی می‌روم. بدون در زدن در را باز می‎کنم و داخل می‌شوم. گوشه‌ی اتاق بر روی سجاده‌اش نشسته و با تسبیح عقیقش ذکر می‌گوید. - سلام، اتفاقی افتاده؟ اینجوری و با این سرعت اومدی؟ نفسی عمیق می‌کشم و شروع به حرف زدن می‌کنم: - سلام. راسش یکی از دوستام که قرار بود برام از حزب اطلاعاتی بیاره آخرین تحلیل اونا رو برام گفت، اما حاجی زیاد بدرد بخور نیستن حرفاش. از جایش بلند می‌شود. همین‌طور که سجاده‌اش را جمع می‌کند می‌گوید: - خوب بگو ببینم چی گفت؟ تمام حرف‌های فرهاد را برایش می‌گویم. سری تکان می‌دهد و روی صندلی می‌نشیند و با دستش اشاره می‌کند بنشینم. به نظر می‌رسد ذهن حاجی، درگیر شده است. دستی به ریشش می‌کشد. - با این که به حرفای آقای حسینی هیچ شکی نداشتم اما حرفات باعث شد شوکه بشم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «شخصیت موسی بن جعفر در داخل زندان هم همان شخصیت مشعل روشنگری است که تمام اطراف خودش را روشن می‌کند، ببینید حق این است. حرکت فکر اسلامی و جهاد متکی به قرآن یک چنین حرکتی است، هیچ وقت متوقف نمی‌ماند، حتی در سخت‌ترین شرایط.» ۱۳۶۴/۰۱/۲۳ https://eitaa.com/istadegi
Khamenei.ir13920917_7898_64k.mp3
زمان: حجم: 2.3M
🏴 علیه‌السلام و مبارزه با زره تقیه 🎙رهبر انقلاب: زندگی موسی‌بن‌جعفر یک زندگی شگفت‌آور و عجیبی است... به مناسبت ۲۵ رجب، سالروز علیه‌السلام https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله... درسته.
سلام اولا عذاب خدا خیلی وقت‌ها هست اما ما متوجه نیستیم. مثلا کشورهای غیرمسلمان هم با مشکلاتی مواجه هستند مثل سوانح طبیعی یا مشکلات اقتصادی. یا افراد گناهکار هم مشکلات خودشون رو در زندگی دارند. پس این نیست که خدا عذابشون نکنه. دوم این که، بله گاهی سنت املا و استدراج خداست. یعنی گاهی یک نفر یا یک قوم، انقدر در گناه غرق شده که امیدی به هدایتش نیست. خدا هم رهاش می‌کنه و اتفاقا غرق در نعمتش می‌کنه تا دیگه اون فرد به فکر توبه نیفته. در واقع این نعمت نیست؛ خودش عذاب الهیه. و بعد در آخرت، اون‌ها رو دچار عذاب شدید می‌کنه. خدا عاقبت همه ما رو بخیر کنه...
سلام خودتون به هیچ وجه شرکت نکنید. با ۱۱۴ تماس بگیرید و گزارش بدید.
▪️ «مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یوْمَ الْقِیمَةِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یوْمَ الْقِیمَةِ.» (علیه السلام) فرمودند: هر که خود را از ریختن آبروی مردم نگه دارد، خدا در روز قیامت از لغزشش می‌گذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد. http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 347 سر از سجده بعد نماز که برمی‌دارم، کمیل را می‌بینم که چهارزانو مقابلم نشسته. فرصت را غنیمت می‌شمارم: - خیلی احساس غربت می‌کنم کمیل. کاش تو... دستش را بالا می‌آورد و سریع می‌گوید: - اگه می‌خوای لوس‌بازی در بیاری و بگی کاش تو بودی، همچین می‌زنم دهنت که حالت جا بیاد. یه طوری حرف نزن که انگار من کنارت نیستم. پس من چی‌ام هان؟ نکنه توهم زدی؟ به مِن‌مِن می‌افتم و سعی دارم خطایم را جبران کنم: - نه نه... منظورم این بود که... - دیگه هیچی نگو، عین اینا که نوک دماغشونو می‌بینن هم حرف نزن. و بعد، لبخند قشنگی می‌زند: خیلی مواظب خودت باش عباس. این ماموریت با همه قبلیا فرق داره. - از چه نظر؟ - خودتم حالت یه طوریه نه؟ - آره. حالا بگو از چه نظر؟ چشمک می‌زند و از جا بلند می‌شود: - مهمه دیگه. اصلا تو مگه کار و زندگی نداری؟ برو پی زندگیت. بنده خدا ربیعی یه لنگه‌پا منتظر توئه. دست می‌گذارم روی زانو تا از جا بلند شوم. سر خم می‌کنم تا جانماز را جمع می‌کنم و وقتی دوباره سرم را بلند می‌کنم، کمیل نیست. سریع فکرم را اصلاح می‌کنم: هست. اما من نمی‌فهمم و نمی‌بینمش. ربیعی و همان مردِ مسعود نام، طبقه بالا دور یک سفره نشسته‌اند و دارند صبحانه می‌خورند. مسعود همسن خودم است؛ شاید حتی یکی دو سالی بزرگ‌تر. هیکلش هم مثل خودم درشت است؛ اما کمی کوتاه‌تر از من. صورتش را سه‌تیغه تراشیده و سرش را از ته کچل کرده. همه این‌ها در کنار پوست سبزه، لب‌های کبود و تیره و چشمان سبز، باعث می‌شود کمی خشن به نظر برسد و البته برداشت اولم از اخلاقش هم، این بود که دوست ندارد خیلی با غریبه‌ها گرم بگیرد. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi