سلام
خودتون به هیچ وجه شرکت نکنید.
با ۱۱۴ تماس بگیرید و گزارش بدید.
#پاسخگویی_فرات
▪️ «مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یوْمَ الْقِیمَةِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یوْمَ الْقِیمَةِ.»
#امام_کاظم (علیه السلام) فرمودند:
هر که خود را از ریختن آبروی مردم نگه دارد، خدا در روز قیامت از لغزشش میگذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.
#شهادت_امام_کاظم
#ماه_رجب
http://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 347
سر از سجده بعد نماز که برمیدارم، کمیل را میبینم که چهارزانو مقابلم نشسته.
فرصت را غنیمت میشمارم:
- خیلی احساس غربت میکنم کمیل. کاش تو...
دستش را بالا میآورد و سریع میگوید:
- اگه میخوای لوسبازی در بیاری و بگی کاش تو بودی، همچین میزنم دهنت که حالت جا بیاد. یه طوری حرف نزن که انگار من کنارت نیستم. پس من چیام هان؟ نکنه توهم زدی؟
به مِنمِن میافتم و سعی دارم خطایم را جبران کنم:
- نه نه... منظورم این بود که...
- دیگه هیچی نگو، عین اینا که نوک دماغشونو میبینن هم حرف نزن.
و بعد، لبخند قشنگی میزند: خیلی مواظب خودت باش عباس. این ماموریت با همه قبلیا فرق داره.
- از چه نظر؟
- خودتم حالت یه طوریه نه؟
- آره. حالا بگو از چه نظر؟
چشمک میزند و از جا بلند میشود:
- مهمه دیگه. اصلا تو مگه کار و زندگی نداری؟ برو پی زندگیت. بنده خدا ربیعی یه لنگهپا منتظر توئه.
دست میگذارم روی زانو تا از جا بلند شوم. سر خم میکنم تا جانماز را جمع میکنم و وقتی دوباره سرم را بلند میکنم، کمیل نیست.
سریع فکرم را اصلاح میکنم:
هست. اما من نمیفهمم و نمیبینمش.
ربیعی و همان مردِ مسعود نام، طبقه بالا دور یک سفره نشستهاند و دارند صبحانه میخورند.
مسعود همسن خودم است؛ شاید حتی یکی دو سالی بزرگتر. هیکلش هم مثل خودم درشت است؛ اما کمی کوتاهتر از من.
صورتش را سهتیغه تراشیده و سرش را از ته کچل کرده.
همه اینها در کنار پوست سبزه، لبهای کبود و تیره و چشمان سبز، باعث میشود کمی خشن به نظر برسد و البته برداشت اولم از اخلاقش هم، این بود که دوست ندارد خیلی با غریبهها گرم بگیرد.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 348
هردو من را که میبینند، به احترام از جا بلند میشوند. این کارشان کمی معذبم میکند.
به زور میخندم و با تعارف آقای ربیعی، سر سفره مینشینم.
ربیعی سعی میکند سر شوخی را باز کند تا بیشتر گرم بگیرد:
- داشتم به مسعود میگفتم عباس نمیاد، بیا سهمش رو بخوریم.
نه من میخندم نه مسعود. جو هنوز سنگین است؛ شاید بخاطر برخورد خشک مسعود.
باز هم لبم را کمی کج میکنم تا ادای خندیدن دربیاورم. ربیعی بفرما میزند و خودش هم جدی میشود:
- اخیرا یه پایگاه بسیج به ما گزارش فعالیت مشکوک یه هیئت رو داده. اینطور که خود بچههای بسیج مسجد صاحبالزمان گفتن، فعالیتشون شبیه طرفدارهای صادق شیرازیه. ما بررسی کردیم، دیدیم درسته. چون خیلی جذب بالایی داشتن، باید حتما بررسی بشه. اینطور که پروندهت رو خوندم، تو در زمینه فرقههای تکفیری تندرو کار کردی قبلا. برای همین خواستم ازت کمک بگیریم توی این پرونده.
سرم را کمی خم میکنم و تکه کوچکی از نان بربری روی سفره را میکَنَم. یخ کرده و شده مثل لاستیک.
میگویم:
- من در خدمتم. انشاءالله که خیره.
مسعود دستش را میتکاند و از سر سفره برمیخیزد. به سمت میزی میرود که گوشه اتاق، زیر پنجره گذاشتهاند.
چند برگه را از روی آن برمیدارد و میدهد به من:
- اینا گزارشهای نیروهای بسیجه.
تکه نان میان لبهایم میماند. با چشمانم سریع نوشتهها را مرور میکنم.
هیئت محسن شهید. اولین چیز همین انتخاب اسم است؛ دست گذاشتن روی یکی از مهمترین نقاط اختلاف شیعه و سنی.
ادامه گزارش هم خلاصه سخنرانیها و ساعت سخنرانی و تحلیل رفتارهای هیئت است...
همانطور که ربیعی تحلیل کرده بود، درست تشخیص دادهاند و این هیئت گرایشهای تکفیری دارد.
ته دلم آفرینی به هشیاری و تشخیص درست و به موقع بچههای بسیج آن مسجد میگویم.
- خب، چکار کنیم عباس آقا؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
همیشه هم نباید منتظر دیگران بود. گاهی باید خودتون بایستید جلوشون.
یکی از اقوام ما بودند که خیلی مذهبی نبودند. و قبل از این که من تکلیف بشم، عادت داشتن با من دست بدند و گاهی حتی روبوسی هم بکنند. (چون کلا به من یاد داده بودند به مردهای نامحرم فامیل بگم عمو و واقعا هم مثل عموی خودم باهاشون رفتار میکردم).
وقتی تکلیف شدم خب فهمیدم که این آقا نامحرم هستند و من نباید باهاشون دست بدم. یک روز که اومدند خونه ما، مثل همیشه دستشون رو دراز کردند تا با من دست بدند. من هم فقط ۹ سالم بود و نمیدونستم باید دقیقا چکار کنم. پدر و مادرم هم هیچی نگفتند.
من تنها کاری که کردم این بود که هردو دستم رو بردم پشت سرم و محکم به هم قلاب کردم و لبخند زدم. ایشون هم بعد چند لحظه قضیه رو فهمیدن و با شوخی و خنده تمام شد.
شاید اگر مثلا پدرم حرفی میزدند، این آقا ناراحت میشد ولی وقتی دیدند من خودم مصمم هستم که رعایت کنم، به خواست من احترام گذاشتند.
#پاسخگویی_فرات
سلام
ورزش در سطح قهرمانی(هر رشته ورزشی که میخواد باشه) معمولا خطرات و آسیبهای زیادی چه برای خانمها و چه آقایون داره.
برای همین من شخصاً علاقهای به ورزش قهرمانی نداشتم و بیشتر دوست داشتم و دارم که ورزش رو فقط برای سلامت بدن و آمادگی جسمی انجام بدم.
اما این که ورزش رزمی برای خانمها خوب نیست، مخالفم. اگر اصول ایمنی رعایت بشه و رژیم غذایی مناسب (طبق نظر پزشک) داشته باشید، این ورزش فواید زیادی داره.
اتفاقا لازمه که خانمها دفاع از خودشون رو بلد باشند.
یک نکته رو هم توجه داشته باشید. ورزش حرفهای (هر ورزشی) باعث افزایش سطح ترشح هورمون مردانه میشه(چه در بانوان و چه آقایان) که ممکنه به مرور زمان، فیزیک بدن و خلق و خوی فرد رو مردانهتر کنه یا بر فرزندآوری اثر بذاره. برای جلوگیری از این اثر، حتما با پزشک مشورت کنید.
اما بازهم اینها به این معنی نیست که دخترخانمها کلا ورزش رو رها کنند.
#پاسخگویی_فرات
سلام
۱.قدرت تحلیل اولا به اطلاعات زیاد نیاز داره و دوما باید بتونید به خوبی ارتباط میان مفاهیم رو پیدا کنید و اونها رو به هم ربط بدید. پس تفکر نقادانه و سواد رسانه خیلی به شما کمک میکنه.
۲.بستگی داره شبهه در چه زمینهای باشه. کتابی که درباره همه شبهات در همه زمینهها باشه نمیشناسم.
۳.خودتون رو با درس درگیر کنید. مثلا یادداشتبرداری کنید، زیر جملات مهم خط بکشید و شکل و نمودار ترسیم کنید. سعی کنید مطالب درسی جدید رو با قبلیها به هم ربط بدید. برای خودتون مثال بزنید و درس رو مثل یک داستان یا به زبان طنز، برای خودتون تعریف کنید. درس خوندن رو به یه کار جذاب تبدیل کنید تا ازش خسته نشید.
#پاسخگویی_فرات