eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
766 ویدیو
87 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام این که شما کجا درس بخونید، به علاقه و استعداد خودتون ربط داره؛ اما فکر می‌کنم ورود به حوزه از دبیرستان اشتباه باشه. اگر هم می‌خواید وارد حوزه بشید، حداقل بعد از متوسطه دوم باشه(هرچند اگر بعد از کارشناسی برید خیلی بهتره). شاید حوزه، اون چیزی که شما تصور می‌کنید نباشه. بیشتر درباره‌ش تحقیق کنید و حتما با افرادی که در حوزه درس می‌خونن صحبت کنید.
سلام بدون ولایت فقیه، اصلا زمینه ظهور فراهم نخواهد شد. دوتا روایت هست که برای اثبات ولایت فقیه بهشون استناد می‌شه: ۱. بخشی از توقیع امام زمان ارواحنا فداه: «در حوادثی که برایتان پیش می‌آید، به راویان حدیث ما مراجعه کنید؛ زیرا آنان حجت من بر شما و من حجت خدا بر آنان هستم.» صدوق، کمال‌الدین، ۱۳۹۵ق، ج۲، ص۴۸۴ ۲.روایتی از امام صادق علیه‌السلام: عمر بن حنظله می‌گوید از امام صادق(ع) درباره دو نفر از دوستانمان (یعنی شیعه) که نزاعی بینشان بود در مورد قرض یا میراث، و به قضات برای رسیدگی مراجعه کرده بودند، سؤال کردم که آیا این رواست؟ فرمود: هر که در مورد دعاوی حق یا دعاوی ناحق به ایشان مراجعه کند، در حقیقت به طاغوت مراجعه کرده باشد؛ و هر چه را که به حکم آنها بگیرد، در حقیقت به طور حرام می‌گیرد؛ گرچه آن را که دریافت می‌کند حق ثابت او باشد؛ زیرا که آن را به حکم و با رأی طاغوت و آن قدرتی گرفته که خدا دستور داده به آن کافر شود. خدای تعالی می‌فرماید: یریدُونَ انْ یتَحاکَمُوا إلَی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِروا أَنْ یکْفُرُوا به. پرسیدم: چه باید بکنند؟ فرمود: باید ببینند از شما چه کسی است که حدیث ما را روایت کرده، و در حلال و حرام ما مطالعه نموده، و صاحب‌نظر شده و احکام و قوانین ما را شناخته است... بایستی او را به عنوان قاضی و داور بپذیرند، زیرا که من او را حاکم بر شما قرار داده‌ام. پس آنگاه که به حکم ما حکم نمود و پس آنگاه که به حکم ما حکم نمود و از وی نپذیرفتند بی‌گمان حکم خدا را سبک شمرده و به ما پشت کرده‌اند و کسی به ما پشت کند به خداوند پشت کرده و این در حد شرک به خداوند است.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
سلام بافت شهری همیشه مهم هست. آشنایی با شکل کوچه‌ها و ساختمان‌ها، فرهنگ مردم و... باعث می‌شه عباس بتونه درست برنامه‌ریزی کنه و تعقیب و مراقبت بهتری داشته باشه. همیشه باید اول از همه، محیط رو شناخت. قسمتی که شروع ماجرای جانبازی هست رو ریپلای زدم به پیام‌تون
سلام بله شاید... منظور من همون بی‌تفاوتی بود. ضمن این که خواستم اشاره کنم مسعود در پنهان کردن احساساتش انقدر ماهر هست که حتی از نگاه به چشم‌هاش هم نمی‌شه چیزی از درونش رو فهمید.
سلام خدمت همراهان گرامی کانال. عید مبعث حضرت رسول صلوات الله علیه رو تبریک می‌گم.🌷✨ چند وقتی هست که تصمیم داشتم روند پاسخگویی پیام‌های ناشناس کانال رو تغییر بدم. چون حجم پیام‌های ارسالی بالاست و داره از حوزه تخصصی من خارج میشه و دربرابر پاسخ‌هایی که غیرتخصصی هستند، مسئولم. از این خوشحالم که شما عزیزان بنده رو شایسته مشورت و درد دل می‌دونید و نظر لطف شما عزیزانه.☺️ اما بنده واقعا برای بسیاری از مشورت‌های شما پاسخ مناسب ندارم؛ چون اولا علم کافی در این زمینه ندارم و دوما گاهی شرایط شما طوری هست که نیاز به یک مشاوره طولانی و تخصصی داره و با چند خط پیام، نمیشه مشکل رو حل کرد. و من عمیقاً از این که نمی‌تونم به شما کمک کنم و پاسخ مناسبی بدم، ناراحت میشم. گاهی حتی تا چندروز ذهنم درگیر میشه که چرا نتونستم راه بهتری پیشنهاد کنم یا اصلا کمکی نکردم.😓😔 درنتیجه، با عزیزان مه‌شکن مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که میزان پاسخگویی‌ها رو کم‌تر کنیم؛ پاسخگویی رو به شبهات اعتقادی محدود کنیم و از شما هم خواهش کنیم در مسائل پیچیده، به یک مشاور متخصص و امین مراجعه کنید.🙂 شاید در حد خیلی کم در زمینه انتخاب رشته، نحوه درس خوندن یا بعضی دغدغه‌های شما عزیزان، بتونم با استفاده از تجربه خودم به شما کمک کنم؛ اما بعضی مسائل واقعا نیاز به مشاوره قوی‌تری داره.(در فکر طراحی یک ساز و کار هستیم برای فراهم کردن دسترسی و ارجاع عزیزان به مشاوران امین و متخصص.) خواهشی که داریم، اینه که امکان ارسال پاسخ رو فعال کنید. چون بعضی پیام‌ها صلاح نیست که در کانال منتشر بشن به دلایل مختلف. اگر درد دلی داشتید هم، لینک ناشناس برای شماست و شنوای غم‌ها و حرف‌های ناگفته دلتون هستم.☺️ اما برای پاسخ دادن، نمی‌تونم قولی بدم؛ مگر این که امکان ارسال پاسخ رو فعال کرده باشید. ان‌شاءالله با دونفر از اعضای مه‌شکن که در زمینه نوجوان و مشاوره سررشته دارند، در تدارک تولید محتوای مناسب هستیم تا سوالات شما رو در چارچوبی بهتر و علمی‌تر پاسخ بدیم. برامون دعا کنید تا بتونیم این مسئولیت رو به خوبی انجام بدیم.✨🌿 باز هم از اعتماد شما ممنونم و از این که بنده رو شایسته مشورت کردن می‌بینید.☺️ ان‌شاءالله که شایسته این اعتماد باشم و ناامیدتون نکنم. ممنونم که درکنار مه‌شکن می‌مونید و حمایت می‌کنید.💚 باز هم عیدتون مبارک✨🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دل خسته‌اے که همه‌ی زار و نزار دنیا را ریخته دور و حالا دل، مےخواهد، یـــک کسی را داشته باشد که نورانے ✨باشد؛ سرعتِ نورِ حضورش و قدرت تابش وجودش، وجود را روشن کند، ذهن را آرام کند، تپش قلب♥️ را منظم کند، اشک چشم را راه‌ بیندازد و... لطف و بخشندگی خدا باز هم در را باز کرد به روی بشر؛ تو را هدیه داد... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۶
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۷ کمی به اطراف نگاه می‌کنم. - اینجا حرف بزنیم؟ به نظر یکم جای نامناسبی باشه! سرش را بالا و پایین می‌کند و دستش را به سمت ماشینش می‌گیرد. - بفرمایید تو ماشین. از مدل ماشینش معلوم است وضع مالی خوبی دارد. سوار ماشینش که می‌شود من هم درب سمت دیگر را باز می‌کنم. فکر کنم اولین بار است سوار بنز شده‌ام. - خوب، می‌شنوم. به سمتش کج می‌شوم. - آدرس شما رو حاج کاظم بهم دادن. گفتن که شما می‌تونید کمکمون کنید. چشمانش را ریز می‌کند: - حاج کاظم! منظورت زبرجدی خودمونه دیگه؟ لبخندی می‌زنم: - بله خودشونن. - چه عجب یاد من افتاده! من درخدمتم پسرم. از موضع خود پایین آمده است و دارد آرام‌تر حرف می‌زند. خیلی دلم می‌خواهد که بدانم این مرد کیست؟ - راستش ماجرا به قتل‌های اخیر برمی‌گرده. - خوب، درجریان هستم. - حاجی دنبال تحلیل و نظر افراد حزب مشارکت هست، گفتن اگه به شما بگم می‌تونید کمکمون کنین. - فعلا که چیز زیادی نمی‌دونم، باید یه سر برم حزب. یه شماره تلفن بهت می‌دم فردا بعد از اذان ظهر یه زنگ بزن بهم. سری تکان می‌دهم و شماره‌ای را که بر روی کاغذ نوشته است می‌گیرم. - به حاجی سلام برسون ، بهش بگو خیلی بی معرفتی. - چشم حتما. با اجازه دیگه من برم دیر وقته. لبخندی می‌زند. بعد از خداحافظی، از ماشین پیاده می‌شوم . تک بوقی می‌زند و می‌رود. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 353 مسعود ساکت می‌ماند تا ادامه حرفم را بشنود. می‌گویم: - این بنده خدا رو می‌شناسم؛ از چندین سال پیش. الان باید سوریه باشه درسته؟ این را خطاب به محسن می‌پرسم و جواب مثبت می‌گیرم. - ای بابا... چقدر حرف می‌زنید... نمی‌ذارید آدم دو دقیقه بخوابه... این را جواد می‌گوید و خمیازه‌کشان از اتاق استراحت‌شان خارج می‌شود. محسن نگاه سرزنش‌آمیزی به جواد می‌اندازد: - صبح بخیر! جواد ولو می‌شود کنار سفره صبحانه که هنوز پهن است و دوباره خمیازه می‌کشد: - خوبه خودت گفتی بعد نماز یکم بخوابیم! محسن زیر لب غرولند می‌کند: - چقدرم که خوابیدم. جواد با دهان پر از نان و پنیر، برمی‌گردد به سمت مسعود: - شما چطوری جانسون جان؟ مسعود اصلا به جواد نگاه نمی‌کند؛ انگار اصلا حرفش را نشنیده است. می‌گویم: - جانسون دیگه کیه؟ جواد از جا بلند می‌شود: - دواین جانسون دیگه! نمی‌شناسیش؟ در کتابخانه مغزم این اسم را جست و جو می‌کنم؛ اما هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرم. جواد که حالا خودش را رسانده به مسعود، می‌خندد: - بابا همین بازیگر آمریکاییه دیگه! این مسعود داداش دوقلوی اونه انگار. فقط چشماشون رنگش فرق داره. مطمئنی نمی‌شناسیش؟ - نه. اصلا فیلم نمی‌بینم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi