☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
سلام
بافت شهری همیشه مهم هست. آشنایی با شکل کوچهها و ساختمانها، فرهنگ مردم و... باعث میشه عباس بتونه درست برنامهریزی کنه و تعقیب و مراقبت بهتری داشته باشه.
همیشه باید اول از همه، محیط رو شناخت.
قسمتی که شروع ماجرای جانبازی هست رو ریپلای زدم به پیامتون
#پاسخگویی_فرات
سلام
بله شاید... منظور من همون بیتفاوتی بود. ضمن این که خواستم اشاره کنم مسعود در پنهان کردن احساساتش انقدر ماهر هست که حتی از نگاه به چشمهاش هم نمیشه چیزی از درونش رو فهمید.
#پاسخگویی_فرات
#بسم_الله_قاصم_الجبارین
سلام خدمت همراهان گرامی کانال.
عید مبعث حضرت رسول صلوات الله علیه رو تبریک میگم.🌷✨
چند وقتی هست که تصمیم داشتم روند پاسخگویی پیامهای ناشناس کانال رو تغییر بدم. چون حجم پیامهای ارسالی بالاست و داره از حوزه تخصصی من خارج میشه و دربرابر پاسخهایی که غیرتخصصی هستند، مسئولم.
از این خوشحالم که شما عزیزان بنده رو شایسته مشورت و درد دل میدونید و نظر لطف شما عزیزانه.☺️ اما بنده واقعا برای بسیاری از مشورتهای شما پاسخ مناسب ندارم؛ چون اولا علم کافی در این زمینه ندارم و دوما گاهی شرایط شما طوری هست که نیاز به یک مشاوره طولانی و تخصصی داره و با چند خط پیام، نمیشه مشکل رو حل کرد. و من عمیقاً از این که نمیتونم به شما کمک کنم و پاسخ مناسبی بدم، ناراحت میشم. گاهی حتی تا چندروز ذهنم درگیر میشه که چرا نتونستم راه بهتری پیشنهاد کنم یا اصلا کمکی نکردم.😓😔
درنتیجه، با عزیزان مهشکن مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که میزان پاسخگوییها رو کمتر کنیم؛ پاسخگویی رو به شبهات اعتقادی محدود کنیم و از شما هم خواهش کنیم در مسائل پیچیده، به یک مشاور متخصص و امین مراجعه کنید.🙂 شاید در حد خیلی کم در زمینه انتخاب رشته، نحوه درس خوندن یا بعضی دغدغههای شما عزیزان، بتونم با استفاده از تجربه خودم به شما کمک کنم؛ اما بعضی مسائل واقعا نیاز به مشاوره قویتری داره.(در فکر طراحی یک ساز و کار هستیم برای فراهم کردن دسترسی و ارجاع عزیزان به مشاوران امین و متخصص.)
خواهشی که داریم، اینه که امکان ارسال پاسخ رو فعال کنید. چون بعضی پیامها صلاح نیست که در کانال منتشر بشن به دلایل مختلف. اگر درد دلی داشتید هم، لینک ناشناس برای شماست و شنوای غمها و حرفهای ناگفته دلتون هستم.☺️ اما برای پاسخ دادن، نمیتونم قولی بدم؛ مگر این که امکان ارسال پاسخ رو فعال کرده باشید.
انشاءالله با دونفر از اعضای مهشکن که در زمینه نوجوان و مشاوره سررشته دارند، در تدارک تولید محتوای مناسب هستیم تا سوالات شما رو در چارچوبی بهتر و علمیتر پاسخ بدیم. برامون دعا کنید تا بتونیم این مسئولیت رو به خوبی انجام بدیم.✨🌿
باز هم از اعتماد شما ممنونم و از این که بنده رو شایسته مشورت کردن میبینید.☺️ انشاءالله که شایسته این اعتماد باشم و ناامیدتون نکنم.
ممنونم که درکنار مهشکن میمونید و حمایت میکنید.💚
باز هم عیدتون مبارک✨🌸
#پاسخگویی_فرات
دل خستهاے که همهی زار و نزار دنیا را ریخته دور
و حالا
دل،
مےخواهد،
یـــک کسی را داشته باشد که نورانے ✨باشد؛
سرعتِ نورِ حضورش و قدرت تابش وجودش، وجود را روشن کند،
ذهن را آرام کند،
تپش قلب♥️ را منظم کند،
اشک چشم را راه بیندازد و...
لطف و بخشندگی خدا باز هم در را باز کرد به روی بشر؛
تو را هدیه داد...
#عید_مبعث
#مبعث
#ماه_رجب
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۶
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۷
کمی به اطراف نگاه میکنم.
- اینجا حرف بزنیم؟ به نظر یکم جای نامناسبی باشه!
سرش را بالا و پایین میکند و دستش را به سمت ماشینش میگیرد.
- بفرمایید تو ماشین.
از مدل ماشینش معلوم است وضع مالی خوبی دارد. سوار ماشینش که میشود من هم درب سمت دیگر را باز میکنم. فکر کنم اولین بار است سوار بنز شدهام.
- خوب، میشنوم.
به سمتش کج میشوم.
- آدرس شما رو حاج کاظم بهم دادن. گفتن که شما میتونید کمکمون کنید.
چشمانش را ریز میکند:
- حاج کاظم! منظورت زبرجدی خودمونه دیگه؟
لبخندی میزنم:
- بله خودشونن.
- چه عجب یاد من افتاده! من درخدمتم پسرم.
از موضع خود پایین آمده است و دارد آرامتر حرف میزند. خیلی دلم میخواهد که بدانم این مرد کیست؟
- راستش ماجرا به قتلهای اخیر برمیگرده.
- خوب، درجریان هستم.
- حاجی دنبال تحلیل و نظر افراد حزب مشارکت هست، گفتن اگه به شما بگم میتونید کمکمون کنین.
- فعلا که چیز زیادی نمیدونم، باید یه سر برم حزب. یه شماره تلفن بهت میدم فردا بعد از اذان ظهر یه زنگ بزن بهم.
سری تکان میدهم و شمارهای را که بر روی کاغذ نوشته است میگیرم.
- به حاجی سلام برسون ، بهش بگو خیلی بی معرفتی.
- چشم حتما. با اجازه دیگه من برم دیر وقته.
لبخندی میزند. بعد از خداحافظی، از ماشین پیاده میشوم . تک بوقی میزند و میرود.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 353
مسعود ساکت میماند تا ادامه حرفم را بشنود.
میگویم:
- این بنده خدا رو میشناسم؛ از چندین سال پیش. الان باید سوریه باشه درسته؟
این را خطاب به محسن میپرسم و جواب مثبت میگیرم.
- ای بابا... چقدر حرف میزنید... نمیذارید آدم دو دقیقه بخوابه...
این را جواد میگوید و خمیازهکشان از اتاق استراحتشان خارج میشود.
محسن نگاه سرزنشآمیزی به جواد میاندازد:
- صبح بخیر!
جواد ولو میشود کنار سفره صبحانه که هنوز پهن است و دوباره خمیازه میکشد:
- خوبه خودت گفتی بعد نماز یکم بخوابیم!
محسن زیر لب غرولند میکند:
- چقدرم که خوابیدم.
جواد با دهان پر از نان و پنیر، برمیگردد به سمت مسعود:
- شما چطوری جانسون جان؟
مسعود اصلا به جواد نگاه نمیکند؛ انگار اصلا حرفش را نشنیده است.
میگویم:
- جانسون دیگه کیه؟
جواد از جا بلند میشود:
- دواین جانسون دیگه! نمیشناسیش؟
در کتابخانه مغزم این اسم را جست و جو میکنم؛ اما هیچ نتیجهای نمیگیرم.
جواد که حالا خودش را رسانده به مسعود، میخندد:
- بابا همین بازیگر آمریکاییه دیگه! این مسعود داداش دوقلوی اونه انگار. فقط چشماشون رنگش فرق داره. مطمئنی نمیشناسیش؟
- نه. اصلا فیلم نمیبینم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 354
و دست میاندازد دور گردن مسعود.
مسعود با بیحوصلگی دست جواد را از دور گردنش برمیدارد و آرام میغرد:
- کم مزه بریز بچه!
جواد دوباره میرود به سمت سفره صبحانه:
- باشه بابا چرا برزخ میشی؟
برای این که حواس خودم و بقیه را دوباره روی کار متمرکز کنم، با صدای تقریبا بلندی مشخصات اعضای هیئت محسن شهید را میخوانم
بین همه، یک نفرشان توجهم را بیشتر از بقیه جلب میکند:
«صالح قاضیزاده. متولد هزار و سیصد و پنجاه و چهار، عراق، نجف. پدر روحانی، مادر خانهدار. تا سال پنجاه و شش ساکن عراق بوده و بعد همراه خانواده به قم مهاجرت کرده. کارشناسی ارشد برق دانشگاه تهران. نامبرده در دوران دانشجویی از اعضای فعال حزب منحل شده جبهه مشارکت ایران اسلامی بوده و در جریان کوی دانشگاه تهران و هجدهم خرداد سال هفتاد و هشت، دستگیر و با وساطت پدر آزاد شد. پس از آن به کشور انگلستان مهاجرت کرد و تا سال هزار و سیصد و نود و سه، در این کشور اقامت داشت...»
یک دور دیگر آنچه خوانده بودم را میخوانم.
نمیتوان به طور قطع بگویم این آدم مهره اصلی ست؛ اما جای کار دارد.
بالای برگه مربوط به او را یک تای کوچک میزنم و به محسن میگویم:
- ببین میتونی بفهمی وقتی توی انگلستان بوده دقیقا کجا کار میکرده و با کیا ارتباط داشته؟
- چشم. از بچههای برونمرزی استعلام میگیرم.
- تمام ارتباطات مجازی و حقیقیش رو دربیار.
و نگاهی به برنامههای هیئت میاندازم. دهه دوم و سوم محرم، صبحها تا ساعت نُه برنامه دارند.
میگویم:
- جواد! صبحانهت رو خوردی؟
جواد چندبار سرفه میکند؛ انگار لقمه در گلویش گیر کرده.
با دهان پر میگوید:
- نه... یعنی بله... یکمش مونده...
- خب، بقیهش رو برو توی همین هیئت محسن شهید بخور.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
چون سعی کردند مطابق خواست خدا کار کنند و زندگی کنند...
إن الذین آمنوا و عملوا الصالحات، سیجعل لهم الرحمن ودا...
#پاسخگویی_فرات