امروز روز پاسدارانی ست که راه جهاد حسین بن علی را ادامه دادند...
دفاع از دین و امت رسول الله...
روزتان مبارک!
نه تنها لشکر قدس، که تمامی شما مدافعان حرمید.
مگر نگفت شهید والا مقاممان که جمهوری اسلامی حرم است؛ اگر این حرم از دست برود باقی حرم ها هم خواهد رفت...
اگر شما نبودید نهال کوچک انقلاب را چه کسی حراست میکرد تا تناور شود و با تبرهای دشمنان زمانه نشکند؟
و همان بود که هر تبری به ما زدند جوانه ای تازه شد بر پیکره این درخت تنومند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی...
همه میدانیم اگر نبود این انقلاب و کشوری که به یاری صاحب الزمان تنها حکومت شیعی جهان شد، کسی نمیتوانست محافظت کند از حرم اهل بیت رسول الله.
و مگر حرمی هم بالاتر از دین حقیقی رسول خدا بود که باید حفاظت میشد؟؟...
#روز_پاسدار
#ارسالی_اعضا
#میلاد_امام_حسین
تبریک #روز_پاسدار و #روز_جانباز از سوی شما عزیزان...
هزاربار هم از عزیزان جانباز و پاسدار تشکر کنیم باز هم این حق ادا شدنی نیست...
☀️ زیارتنامه حضرت عباس علیه السلام
🌺 اَلسّلامُ عَلیک أیهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ الْمُطِیعُ للّه وَ لِرَسُولِهِ وَ لاَِمِیرِالْمُؤمِنِینَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَینِ ؛ اَلسَّلامُ عَلَیک وَرَحْمَةُ اللّه وَ بَرَکاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ رِضْوَانُهُ وَ عَلی رُوحِک وَ بَدَنِک .
أَشْهَدُ وَاُشْهِدُ اللّه أنَّک مَضَیتَ عَلَی مَا مَضَی بِهِ الْبَدْرِیونَ وَالُْمجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّه الْمُناصِحُونَ لَهُ فِی جِهَادِ أعْدَائِهِ الْمُبَالِغُونَ فِی نُصْرَةِ أوْلِیائهِ الذَّابُّونَ عَنْ أحِبَّائِهِ فَجزَاک اللّه أفْضَلَ الْجَزَاءِ وَأکثَرَ الْجَزَاءِ وَاَوْفَرَ الْجَزَاءِ وَأوْفَی جَزَاءِ أحَدٍ مِمَّنْ وَفَی بِبَیعَتِهِ وَاسْتَجَابَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَأطَاعَ وُلاةَ أمْرِهِ أشْهَدُ أنَّک قَدْ بَالَغْتَ فِی النّصِیحَةِ وَأعْطَیتَ غَایةَ الَْمجْهُودِ فَبَعَثَک اللّه فِی الشُّهَداءِ وَجَعَلَ رُوحَک مَعَ أَروَاحِ السُّعَدَاءِ وَأعْطَاک مِنْ جِنَانِهِ أفسَحَهَا مَنْزِلاً وَأفْضَلَهَا غُرَفاً وَرَفَعَ ذِکرَک فِی عِلِّیینَ وَحَشَرَک مَعَ النَّبِیینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِک رَفِیقاً أشْهَدُ أنّک لَمْ تَهِنْ ولَمْ تَنْکلْ وَأنَّک مَضَیتَ عَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ أمْرِک مُقْتَدِیاً بِالصّالِحِینَ وَمُتَّبِعاً لِلنَّبِیینَ فَجَمَعَ اللّه بَینَنَا وَبَینَک وَبَینَ رَسُولِهِ وأولِیائِهِ فِی مَنَازِلِ الُمخْبِتِینَ فَاِنّهُ أرْحَمَُ الرّاحِمِینَ .
اَلسّلامُ عَلیک یا أبَاالْفَضْلِ الْعَبّاسَ بْنَ أمِیرِالمُؤمِنِینَ ؛ اَلسّلامُ عَلیک یابْنَ سَیدالْوَصِیینَ اَلسّلامُ عَلیک یابْنَ أوَّلِ الْقَومِ إسْلاماً وَأقْدَمِهِمْ إیمَاناً وَأقْوَمِهِمْ بِدِینِ اللّه وَأحْوَطِهِمْ عَلَی الاْسْلامِ أشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ للّه وَلِرَسُولِهِ وَلاَِخِیک فَنِعْمَ الاْءخُ الْمُواسِی فَلَعَنَ اللّه اُمَّةً قَتَلَتْک وَلَعَنَ اللّه اُمَّةً ظلَمَتْک وَلَعَنَ اللّه اُمَّةً اسْتَحَلَّتْ مِنْک الَْمحارِمَ وَانْتَهَکتْ حُرْمَةَ الاِْسلامِ فَنِعْمَ الصّابِرُ الُْمجاهِدُ الُْمحَامِی النّاصِرُ وَالاْءخُ الدّافِعُ عَنْ أخِیهِ الُْمجِیبُ اِلی طَاعَةِ رَبِّهِ الرّاغِبُ فِیما زَهِدَ فِیهِ غَیرُهُ مِنَ الثَّوابِ الْجَزِیلِ وَالثَّناء الْجَمِیلِ وَاَلْحَقَک اللّه بِدَرجَةِ آبائِک فِی جَنّاتِ النَّعِیمِ .
اَللّهُمَّ إنّی تَعَرّضْتُ لِزِیارَةِ أوْلِیائِک رَغْبَةً فِی ثَوابِک وَرَجاءً لِمَغْفِرَتِک وَجَزِیلِ اِحْسَانِک فَأسْألُک أنْ تُصَلّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرِینَ وأنْ تَجْعَلَ رِزْقِی بِهِمْ دَارّاً وَعَیشِی بِهِمْ قَارّاً وَزِیارَتِی بِهِمْ مَقْبُولَةً وَحَیاتِی بِهِمْ طَیبَةً وأدرِجْنِی إدْراجَ الْمُکرَمِینَ واجْعَلْنِی مِمَّنْ ینْقَلِبُ مِنْ زِیارَةِ مَشَاهِدِ أحِبّائِک مُفْلِحاً مُنْجِحاً قَدِ اسْتَوْجَبَ غُفْرَانَ الذُّنُوبِ وَسَتْرَ الْعُیوبِ وکشْفَ الْکرُوبِ اِنَّک أهْلُ التّقْوی وأهْلُ الْمَغفِرَةِ 🌺
(التماس دعای فرج)
#میلاد_حضرت_عباس
#میلاد_امام_حسین
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۸
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۱۹
نام سه تا از بیمارستان ها را میگوید وجلوی هر کدام اسمی مینویسد. نگاهم میکند:
-برو ببینم چیکار میکنی. به دونفر دیگه هم گفتم بقیه بیمارستان ها رو سر بزنن.
-چشم حاجی، یاعلی.
به اولین بیمارستان میرسم، وارد بخش پذیرش میشوم و به خانمی که پشت میز نشسته است نگاهی می اندازم. حسابی مشغول حرف زدن با تلفن بیمارستان است. کمی می ایستم که تلفنش تمام میشود.
-بفرمایید.
-میخواستم ببینم جنازههای حسین سودمند و پیروز دوانی اینجاست؟
زن با تعجب من را نگاه میکند:
- اینا تقریبا دو سه روزه جنازههاشون را به پزشکی قانونی بردند.
زیر لب ممنونی میگویم. تا میآیم قدم اول را بردارم صدای پرستار به گوشم می رسد:
-بله، بله من مطمئنم، یکی ازاینایی هست که یقشو تا ته بسته.
دستی به یقه ام میکشم و لبخند محوی میزنم. دیگر جایز نمیدانم که در بیمارستان بمانم. سریع به سمت در میروم، اما رو به روی در چند نگهبان ایستادهاند و معلوم است دنبال من میگردند
دور و اطراف را نگاهی می اندازم. چند مرد را میبینم. من هم لابه لای آنها از در خارج میشوم و نفسی عمیق میکشم.
در بیمارستان دوم هم همان حرف ها را زدنند. امیدوار هستم که حداقل در سومین بیمارستان ردی پیدا کنم.
وارد بیمارستان میشوم. این بیمارستان نسبت به قبلیها شلوغتر است. باز هم به سمت پذیرش میروم.
-خانم ببخشید.
تا میخواهد حرفی بزند، مردی با عجله میگوید:
- من دارم به همراه این جنازهها میرم پزشکی قانونی، جناب رئیس که اومدن بهشون بگید ماجرا چی بوده.
مرد حرفش را میزند و میرود. من هم با عجله همین طور که با چشمانم رفتن مرد را نگاه میکنم میگویم:
-خانم جنازههای قاسملو و بقایی کجاست؟
-همین الان رفت اما...
سریع به سمت درب بیمارستان میدوم و به بقیه حرف پرستار گوش نمیدهم. به درب ورودی که میرسم آمبولانس حرکت میکند.
دنبالش راه میافتم. به پزشکی قانونی که میرسم، مبولانس دور میزند تا از دری دیگر وارد شود. من هم پشت سرش میروم. از موتور پیاده میشوم و به سمت درب میروم که نگهبان جلویم را میگیرد.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
تبریک #روز_جانباز و #روز_پاسدار از زبان شما عزیزان🌿
انشاءالله خدا به همه جانبازان و پاسداران و خانوادههاشون سلامتی بده و حفظشون کنه.
پ.ن: باور کنید بلاهایی که سر عباس میاد ربطی به عصبانیت من نداره، جزو پیرنگ داستانه🙄
پ.ن۲: یکی از دلایلی که اسم شخصیت خط قرمز رو عباس گذاشتم، ارادت خاصم به حضرت عباس علیهالسلام بود.
کربلاییجواد مقدمیارم اباالفضله، دلدارم اباالفضله.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
✨🌙
یارم اباالفضله...
دلدارم اباالفضله...
🎤 کربلاییجواد مقدم
#میلاد_حضرت_عباس
#ماه_شعبان
#روز_جانباز
http://eitaa.com/istadegi
#میلاد_امام_سجاد
🌸امشب ای اهل دعا روح دعا میآید
🌸پسر خامس اصحاب کسا میآید...
🌸مؤمنین گرد هم آیید به محراب دعا
🌸صف ببندید که مولای شما میآید...
✨میلاد باسعادت سیدالساجدین، امام زین العابدین علیهالسلام را به محضر مولایمان #امام_زمان و شیعیانشان تبریک میگوییم.✨
#ماه_شعبان
http://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 367
گوشیام در جیبم ویبره میرود. شماره نیفتاده.
جواب میدهم و صدای حاج رسول را از پشت خط میشنوم:
- سلام عباس جان. خوبی؟ کارا روبهراهه؟
چقدر مهربان شده حاج رسول! فکر کنم حالا که نیستم، قدرم را دانسته!
-سلام حاجی! چه عجب یادی از ما کردین.
-ما که همش به یادتیم. هرچی دردسر و بدبختی برامون پیش میاد یادت میکنم.
-ممنون از محبتتون.
-خب دیگه خودتو لوس نکن. زنگ زدم بگم اون دختربچهای که توی دیرالزور پیداش کرده بودی رو آوردن ایران!
-چی؟
این را انقدر بلند گفتهام که مطمئنم مسعود و محسن هردو گوش تیز کردهاند که بفهمند چه شده است.
حاج رسول میگوید:
-یه دوره کوتاه برای درمان آوردنش. همراه چندتا مجروح سوری دیگه.
-خب...الان کجاست؟
-تهرانه. خواستم بهت بگم که اگه وقت داشتی یه سری بهش بزنی. شاید حالش بهتر شد.
مردد میشوم که بروم یا نه. بروم بیشتر وابسته میشود و نروم، در انتظار دست و پا میزند.
دارم تلاش میکنم این دوگانگی را حل کنم که حاج رسول میگوید:
-آدرس رو برات پیامک میکنم. فقط عباس، جان هرکی دوست داری احتیاط کن. باشه؟ هنوزم اونایی که قصد ترورت رو داشتن رو دستگیر نکردیم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 368
با حواس پرت، چندبار «چشم» و «تشکر» میپرانم و تلفن را قطع میکنم.
منتظرم صدای مسعود را از پشت سرم بشنوم که بپرسد «کی بود؟» اما نمیشنوم.
یکباره سالن پر شده است از سکوت و انگار دارد سرم فریاد میزند که:
الان وقت داری فکر کنی؛ زود فکر کن. زود فکر کن که به زودی تمام دردسرهای عالم روی سرت خراب میشود، طوری که اسم خودت هم یادت برود چه رسد به سلما!
صدای زنگ پیامک، مثل ناقوس در سکوت اتاق میپیچد.
آدرس مرکز درمانی ست و ساعات ملاقاتش: از دو تا سه و نیم بعدازظهر؛ و الان یک ربع مانده به دو.
مردد دست میبرم به سمت اورکتم که آن را روی صندلی رها کرده بودم.
بروم... نروم... شاید حالش بهتر شود. شاید...
اورکت را از روی مبل میقاپم و با صدای بلند به محسن میگویم:
-برای من مرخصی ساعتی رد کن.
مسعود مقابلم میایستد:
-کجا؟
یک لحظه همه چیز متوقف میشود. دوست دارم داد بزنم سرش و بگویم تو که سیر تا پیاز گذشته من را میدانی، دیگر پرسیدن ندارد!
حوصله ندارم ماجرای سلما را برایش توضیح بدهم و اصلا دلیلی هم ندارد چیزی بگویم. او مافوق من نیست!
-یه کار کوچولوئه. زود میرم و میام.
مسعود کت و سوئیچ موتورش را برمیدارد و صدا بلند میکند برای محسن:
-برای منم مرخصی رد کن.
حرصم میگیرد از این خودسریاش. حداقل یک اجازه میگرفت بد نبود!
کمیل تکیه داده میز و هرهر به قیافهام میخندد:
-خدا صبر ایوب بهت بده عباس. گردش با دواین جانسون خوش بگذره!
به کمیل چشمغره میروم. و جلوتر از مسعود، از خانه امن خارج میشوم.
سوز سرد میخورد به صورتم. این خیابان، این شهر به چشمم عجیب میآید. انگار زیادی آرام است.
شاید از وقتی از سوریه آمدم این احساس را دارم.
حس میکنم دنیا ایستاده است و فقط منم که دارم دست و پا میزنم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi