eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۸
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۹ نام سه تا از بیمارستان ها را می‌گوید وجلوی هر کدام اسمی می‌نویسد. نگاهم می‌کند: -برو ببینم چیکار می‌کنی. به دونفر دیگه هم گفتم بقیه بیمارستان ها رو سر بزنن. -چشم حاجی، یاعلی. به اولین بیمارستان می‌رسم، وارد بخش پذیرش می‌شوم و به خانمی که پشت میز نشسته است نگاهی می اندازم. حسابی مشغول حرف زدن با تلفن بیمارستان است. کمی می ایستم که تلفنش تمام می‌شود. -بفرمایید. -می‌خواستم ببینم جنازه‌های حسین سودمند و پیروز دوانی اینجاست؟ زن با تعجب من را نگاه می‌کند: - اینا تقریبا دو سه روزه جنازه‌هاشون را به پزشکی قانونی بردند. زیر لب ممنونی می‌گویم. تا می‌آیم قدم اول را بردارم صدای پرستار به گوشم می رسد: -بله، بله من مطمئنم، یکی ازاینایی هست که یقشو تا ته بسته. دستی به یقه ام می‌کشم و لبخند محوی می‌زنم. دیگر جایز نمی‌دانم که در بیمارستان بمانم. سریع به سمت در می‌روم، اما رو به روی در چند نگهبان ایستاده‌اند و معلوم است دنبال من می‌گردند دور و اطراف را نگاهی می اندازم. چند مرد را می‌بینم. من هم لابه لای آن‌ها از در خارج می‌شوم و نفسی عمیق می‌کشم. در بیمارستان دوم هم همان حرف ها را زدنند. امیدوار هستم که حداقل در سومین بیمارستان ردی پیدا کنم. وارد بیمارستان می‌شوم. این بیمارستان نسبت به قبلی‌ها شلوغ‌تر است. باز هم به سمت پذیرش می‌روم. -خانم ببخشید. تا می‌خواهد حرفی بزند، مردی با عجله می‌گوید: - من دارم به همراه این جنازه‌ها می‌رم پزشکی قانونی، جناب رئیس که اومدن بهشون بگید ماجرا چی بوده. مرد حرفش را می‌زند و می‌رود. من هم با عجله همین طور که با چشمانم رفتن مرد را نگاه می‌کنم می‌گویم: -خانم جنازه‌های قاسملو و بقایی کجاست؟ -همین الان رفت اما... سریع به سمت درب بیمارستان می‌دوم و به بقیه حرف پرستار گوش نمی‌دهم. به درب ورودی که می‌رسم آمبولانس حرکت می‌کند. دنبالش راه می‌افتم. به پزشکی قانونی که می‌رسم، مبولانس دور می‌زند تا از دری دیگر وارد شود. من هم پشت سرش می‌روم. از موتور پیاده می‌شوم و به سمت درب می‌روم که نگهبان جلویم را می‌گیرد. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
تبریک و از زبان شما عزیزان🌿 ان‌شاءالله خدا به همه جانبازان و پاسداران و خانواده‌هاشون سلامتی بده و حفظشون کنه. پ.ن: باور کنید بلاهایی که سر عباس میاد ربطی به عصبانیت من نداره، جزو پیرنگ داستانه🙄 پ.ن۲: یکی از دلایلی که اسم شخصیت خط قرمز رو عباس گذاشتم، ارادت خاصم به حضرت عباس علیه‌السلام بود.
🌸امشب ای اهل دعا روح دعا می‌آید 🌸پسر خامس اصحاب کسا می‌آید... 🌸مؤمنین گرد هم آیید به محراب دعا 🌸صف ببندید که مولای شما می‌آید... ✨میلاد باسعادت سیدالساجدین، امام زین العابدین علیه‌السلام را به محضر مولایمان و شیعیانشان تبریک می‌گوییم.✨ http://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 367 گوشی‌ام در جیبم ویبره می‌رود. شماره نیفتاده. جواب می‌دهم و صدای حاج رسول را از پشت خط می‌شنوم: - سلام عباس جان. خوبی؟ کارا روبه‌راهه؟ چقدر مهربان شده حاج رسول! فکر کنم حالا که نیستم، قدرم را دانسته! -سلام حاجی! چه عجب یادی از ما کردین. -ما که همش به یادتیم. هرچی دردسر و بدبختی برامون پیش میاد یادت می‌کنم. -ممنون از محبت‌تون. -خب دیگه خودتو لوس نکن. زنگ زدم بگم اون دختربچه‌ای که توی دیرالزور پیداش کرده بودی رو آوردن ایران! -چی؟ این را انقدر بلند گفته‌ام که مطمئنم مسعود و محسن هردو گوش تیز کرده‌اند که بفهمند چه شده است. حاج رسول می‌گوید: -یه دوره کوتاه برای درمان آوردنش. همراه چندتا مجروح سوری دیگه. -خب...الان کجاست؟ -تهرانه. خواستم بهت بگم که اگه وقت داشتی یه سری بهش بزنی. شاید حالش بهتر شد. مردد می‌شوم که بروم یا نه. بروم بیشتر وابسته می‌شود و نروم، در انتظار دست و پا می‌زند. دارم تلاش می‌کنم این دوگانگی را حل کنم که حاج رسول می‌گوید: -آدرس رو برات پیامک می‌کنم. فقط عباس، جان هرکی دوست داری احتیاط کن. باشه؟ هنوزم اونایی که قصد ترورت رو داشتن رو دستگیر نکردیم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 368 با حواس پرت، چندبار «چشم» و «تشکر» می‌پرانم و تلفن را قطع می‌کنم. منتظرم صدای مسعود را از پشت سرم بشنوم که بپرسد «کی بود؟» اما نمی‌شنوم. یکباره سالن پر شده است از سکوت و انگار دارد سرم فریاد می‌زند که: الان وقت داری فکر کنی؛ زود فکر کن. زود فکر کن که به زودی تمام دردسرهای عالم روی سرت خراب می‌شود، طوری که اسم خودت هم یادت برود چه رسد به سلما! صدای زنگ پیامک، مثل ناقوس در سکوت اتاق می‌پیچد. آدرس مرکز درمانی ست و ساعات ملاقاتش: از دو تا سه و نیم بعدازظهر؛ و الان یک ربع مانده به دو. مردد دست می‌برم به سمت اورکتم که آن را روی صندلی رها کرده بودم. بروم... نروم... شاید حالش بهتر شود. شاید... اورکت را از روی مبل می‌قاپم و با صدای بلند به محسن می‌گویم: -برای من مرخصی ساعتی رد کن. مسعود مقابلم می‌ایستد: -کجا؟ یک لحظه همه چیز متوقف می‌شود. دوست دارم داد بزنم سرش و بگویم تو که سیر تا پیاز گذشته من را می‌دانی، دیگر پرسیدن ندارد! حوصله ندارم ماجرای سلما را برایش توضیح بدهم و اصلا دلیلی هم ندارد چیزی بگویم. او مافوق من نیست! -یه کار کوچولوئه. زود میرم و میام. مسعود کت و سوئیچ موتورش را برمی‌دارد و صدا بلند می‌کند برای محسن: -برای منم مرخصی رد کن. حرصم می‌گیرد از این خودسری‌اش. حداقل یک اجازه می‌گرفت بد نبود! کمیل تکیه داده میز و هرهر به قیافه‌ام می‌خندد: -خدا صبر ایوب بهت بده عباس. گردش با دواین جانسون خوش بگذره! به کمیل چشم‌غره می‌روم. و جلوتر از مسعود، از خانه امن خارج می‌شوم. سوز سرد می‌خورد به صورتم. این خیابان، این شهر به چشمم عجیب می‌آید. انگار زیادی آرام است. شاید از وقتی از سوریه آمدم این احساس را دارم. حس می‌کنم دنیا ایستاده است و فقط منم که دارم دست و پا می‌زنم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت369 حس می‌کنم دنیا ایستاده است و فقط منم که دارم دست و پا می‌زنم. سوریه اینطور نبود. یک صبح تا ظهرش به اندازه یک قرن حادثه داشت. گاه کاری می‌کرد که در عرض یک ثانیه تبدیل بشوی به یک آدم دیگر. انگار این آرامشِ بیش از حد تهران به من نمی‌سازد. آدم‌هایی که جنگ رفته‌اند اینطور می‌شوند... در ذهنشان شهر را با منطقه جنگی مقایسه می‌کنند و فاصله‌شان را با شهادت می‌سنجند و آه می‌کشند. نه این که ناراحت باشم از آرامش تهران؛ خیلی هم خوشحالم. اصلا حاضرم برای این آرامش جان بدهم؛ اما دلم تلاطم می‌خواهد. بدون تلاطم، راکد می‌شوم و فاسد. کمیل که دارد پشت سرم قدم می‌زند، آرام در گوشم می‌گوید: -ربطی نداره کجایی. مهم خودتی. می‌فهمی؟ - بیا بالا! صدای مسعود است که جلوتر از من رفته و سوار موتورش شده. راستی فکرش را نکرده بودم... در تهران وسیله نقلیه ندارم. کمی شرمنده می‌شوم از فکرهایی که درباره‌اش کردم. سوار می‌شوم و آدرس را نشان مسعود می‌دهم. ده ثانیه هم طول نمی‌کشد برای حفظ کردن آدرس و راه می‌افتد. - باید یه فکری برای رفت و آمدت بکنی. درخواست یه موتور بده. -چرا موتور؟ -چون ترافیک تهران هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. حال سلما از قبل بهتر است؛ خودش و لباسش هم از قبل تمیزتر و مرتب‌ترند. حتی یکی دوبار بلند خندید و چند کلمه نامفهوم به زبان آورد. مثل قبل هم نیست که بیاید فقط به من بچسبد و به کسی اعتماد نکند. حالا بیشتر دوست دارد مقابلم بنشیند و بازی کردنش را برایم به نمایش بگذارد. در دلم برای حال بهترش ذوق می‌کنم و به کمکش، بلوک‌های پلاستیکی و رنگی ساختمانی را روی هم می‌چینم. داریم با هم یک خانه کوچک برای سلما می‌سازیم. یک خانه که خاطره بدی از باغچه‌اش نداشته باشد. یک خانه بدون سایه شوم داعش. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 370 باز هم سایه نگاه مسعود افتاده روی سرم. دست به سینه، تکیه داده به در و نگاهمان می‌کند. مطمئنم یک بار از گوشه چشم دیدمش که به سلما لبخند می‌زند. سلما هم چند باری با تردید نگاهش را میان من و مسعود چرخاند که این کیست؟ و من توضیح دادم دوست من است و لازم نیست از او بترسد. سلما یک دفتر نقاشی برایم می‌آورد با یک جعبه مدادرنگی شش رنگ. امروز دارم مرتکب کارهایی می‌شوم که مدت‌ها بود انجام نداده بودم. اصلا یادم رفته بود چنین کارهایی هم جزء زندگی ست و زندگی در جنگ و تعقیب و گریز خلاصه نمی‌شود... سلما رنگ سبز مدادرنگی را در دستان من می‌گذارد و خودش مداد مشکی را برمی‌دارد. یادم نیست آخرین باری که نقاشی کشیدم کی بود؛ آخرین باری که دستم خورد به مداد رنگی. فکر کنم دبستان بودم. همیشه یک دشت سبز می‌کشیدیم و کوه‌های هشتی و درخت و رودخانه. نقاشی‌ام فکر کنم در همان حد دبستان باشد؛ تازه آنوقت هم اصلا نقاش خوبی نبودم. حالا نمی‌دانم سلما می‌خواهد چه بکشد. وقتی سلما مدادش را می‌گذارد روی کاغذ، من هم می‌فهمم باید شروع کنم درحالی که نمی‌دانم باید چه بکشم. صدای ظریف و مهربان مطهره را می‌شنوم: -خب چمن بکش دیگه! مطهره با همان چادر سفید نشسته بالای سر ما دوتا و خم شده روی دفتر نقاشی. خوب شد به دادم رسید. کشیدن چمن راحت به نظر می‌رسد؛ خط‌های متراکم سبز. هنوز درگیر چمن‌ها هستم که مطهره دوباره می‌گوید: -ببین چی کشیده! چشم می‌چرخانم به سمت نقاشی سلما. یک آدم کشیده. یک آدم بزرگ؛ اما با همان متد چشم‌چشم دو ابرو. ریش دارد و تفنگ. مطهره می‌خندد: -این تویی! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا