eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 368 با حواس پرت، چندبار «چشم» و «تشکر» می‌پرانم و تلفن را قطع می‌کنم. منتظرم صدای مسعود را از پشت سرم بشنوم که بپرسد «کی بود؟» اما نمی‌شنوم. یکباره سالن پر شده است از سکوت و انگار دارد سرم فریاد می‌زند که: الان وقت داری فکر کنی؛ زود فکر کن. زود فکر کن که به زودی تمام دردسرهای عالم روی سرت خراب می‌شود، طوری که اسم خودت هم یادت برود چه رسد به سلما! صدای زنگ پیامک، مثل ناقوس در سکوت اتاق می‌پیچد. آدرس مرکز درمانی ست و ساعات ملاقاتش: از دو تا سه و نیم بعدازظهر؛ و الان یک ربع مانده به دو. مردد دست می‌برم به سمت اورکتم که آن را روی صندلی رها کرده بودم. بروم... نروم... شاید حالش بهتر شود. شاید... اورکت را از روی مبل می‌قاپم و با صدای بلند به محسن می‌گویم: -برای من مرخصی ساعتی رد کن. مسعود مقابلم می‌ایستد: -کجا؟ یک لحظه همه چیز متوقف می‌شود. دوست دارم داد بزنم سرش و بگویم تو که سیر تا پیاز گذشته من را می‌دانی، دیگر پرسیدن ندارد! حوصله ندارم ماجرای سلما را برایش توضیح بدهم و اصلا دلیلی هم ندارد چیزی بگویم. او مافوق من نیست! -یه کار کوچولوئه. زود میرم و میام. مسعود کت و سوئیچ موتورش را برمی‌دارد و صدا بلند می‌کند برای محسن: -برای منم مرخصی رد کن. حرصم می‌گیرد از این خودسری‌اش. حداقل یک اجازه می‌گرفت بد نبود! کمیل تکیه داده میز و هرهر به قیافه‌ام می‌خندد: -خدا صبر ایوب بهت بده عباس. گردش با دواین جانسون خوش بگذره! به کمیل چشم‌غره می‌روم. و جلوتر از مسعود، از خانه امن خارج می‌شوم. سوز سرد می‌خورد به صورتم. این خیابان، این شهر به چشمم عجیب می‌آید. انگار زیادی آرام است. شاید از وقتی از سوریه آمدم این احساس را دارم. حس می‌کنم دنیا ایستاده است و فقط منم که دارم دست و پا می‌زنم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت369 حس می‌کنم دنیا ایستاده است و فقط منم که دارم دست و پا می‌زنم. سوریه اینطور نبود. یک صبح تا ظهرش به اندازه یک قرن حادثه داشت. گاه کاری می‌کرد که در عرض یک ثانیه تبدیل بشوی به یک آدم دیگر. انگار این آرامشِ بیش از حد تهران به من نمی‌سازد. آدم‌هایی که جنگ رفته‌اند اینطور می‌شوند... در ذهنشان شهر را با منطقه جنگی مقایسه می‌کنند و فاصله‌شان را با شهادت می‌سنجند و آه می‌کشند. نه این که ناراحت باشم از آرامش تهران؛ خیلی هم خوشحالم. اصلا حاضرم برای این آرامش جان بدهم؛ اما دلم تلاطم می‌خواهد. بدون تلاطم، راکد می‌شوم و فاسد. کمیل که دارد پشت سرم قدم می‌زند، آرام در گوشم می‌گوید: -ربطی نداره کجایی. مهم خودتی. می‌فهمی؟ - بیا بالا! صدای مسعود است که جلوتر از من رفته و سوار موتورش شده. راستی فکرش را نکرده بودم... در تهران وسیله نقلیه ندارم. کمی شرمنده می‌شوم از فکرهایی که درباره‌اش کردم. سوار می‌شوم و آدرس را نشان مسعود می‌دهم. ده ثانیه هم طول نمی‌کشد برای حفظ کردن آدرس و راه می‌افتد. - باید یه فکری برای رفت و آمدت بکنی. درخواست یه موتور بده. -چرا موتور؟ -چون ترافیک تهران هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. حال سلما از قبل بهتر است؛ خودش و لباسش هم از قبل تمیزتر و مرتب‌ترند. حتی یکی دوبار بلند خندید و چند کلمه نامفهوم به زبان آورد. مثل قبل هم نیست که بیاید فقط به من بچسبد و به کسی اعتماد نکند. حالا بیشتر دوست دارد مقابلم بنشیند و بازی کردنش را برایم به نمایش بگذارد. در دلم برای حال بهترش ذوق می‌کنم و به کمکش، بلوک‌های پلاستیکی و رنگی ساختمانی را روی هم می‌چینم. داریم با هم یک خانه کوچک برای سلما می‌سازیم. یک خانه که خاطره بدی از باغچه‌اش نداشته باشد. یک خانه بدون سایه شوم داعش. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 370 باز هم سایه نگاه مسعود افتاده روی سرم. دست به سینه، تکیه داده به در و نگاهمان می‌کند. مطمئنم یک بار از گوشه چشم دیدمش که به سلما لبخند می‌زند. سلما هم چند باری با تردید نگاهش را میان من و مسعود چرخاند که این کیست؟ و من توضیح دادم دوست من است و لازم نیست از او بترسد. سلما یک دفتر نقاشی برایم می‌آورد با یک جعبه مدادرنگی شش رنگ. امروز دارم مرتکب کارهایی می‌شوم که مدت‌ها بود انجام نداده بودم. اصلا یادم رفته بود چنین کارهایی هم جزء زندگی ست و زندگی در جنگ و تعقیب و گریز خلاصه نمی‌شود... سلما رنگ سبز مدادرنگی را در دستان من می‌گذارد و خودش مداد مشکی را برمی‌دارد. یادم نیست آخرین باری که نقاشی کشیدم کی بود؛ آخرین باری که دستم خورد به مداد رنگی. فکر کنم دبستان بودم. همیشه یک دشت سبز می‌کشیدیم و کوه‌های هشتی و درخت و رودخانه. نقاشی‌ام فکر کنم در همان حد دبستان باشد؛ تازه آنوقت هم اصلا نقاش خوبی نبودم. حالا نمی‌دانم سلما می‌خواهد چه بکشد. وقتی سلما مدادش را می‌گذارد روی کاغذ، من هم می‌فهمم باید شروع کنم درحالی که نمی‌دانم باید چه بکشم. صدای ظریف و مهربان مطهره را می‌شنوم: -خب چمن بکش دیگه! مطهره با همان چادر سفید نشسته بالای سر ما دوتا و خم شده روی دفتر نقاشی. خوب شد به دادم رسید. کشیدن چمن راحت به نظر می‌رسد؛ خط‌های متراکم سبز. هنوز درگیر چمن‌ها هستم که مطهره دوباره می‌گوید: -ببین چی کشیده! چشم می‌چرخانم به سمت نقاشی سلما. یک آدم کشیده. یک آدم بزرگ؛ اما با همان متد چشم‌چشم دو ابرو. ریش دارد و تفنگ. مطهره می‌خندد: -این تویی! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۲۰ - کجا آقا؟ در ورودی از اون سمته. و با دست، درب اصلی را نشان می‌دهد. حوصله کل‌کل کردن را ندارم، برای همین کارت نیروی انتظامی را نشانش می‌دهم. کمی چشمانش ریز می‌شود و اجازه ورود را می‌دهد. به سمت آمبولانس می‌روم. پرستار ها دو جنازه داخل کاور را بر روی برانکارد می‌گذارند. به دنبال برانکاردها می‌روم. اما میان راه یکی از دکترها چشمش به من می‌افتد، از موهای گندمی‌اش می‌توان حدس زد بالای پنجاه سال عمر دارد. -شما اینجا چیکار می‌کنید؟ باز هم کارت را نشانش می‌دهم. آن را از دستانم می‌گیرد و با دقت مشغول نگاه کردن به آن می‌شود. همیشه از داشتن این کارت حس خوبی داشتم اما این بار این حس نسبت به دفعه‌های قبل بیشتر بود. انگار شده بود یک نوع کلید نجات. کارت را به سمتم می‌گیرد. -ببین پسرجون، من الان یک هفته‌ست اینجام. بهت توصیه می‌کنم نری داخل. -شماکه کارت منو دیدین، مشکل چیه الان؟ تمام حواسم به دو برانکارد است که در پیچ راهرو گم می‌شوند. می‌خواهم کمی تندتر راه بروم که دکتر بازویم را می‌گیرد. -به حرف من گوش بده جوون! تیپ و قیافت باعث تشنج بین خانواده مقتولین می‌شه. از حرف‌هایش تعجب می‌کنم. مگر من آن‌ها را کشته‌ام که باعث حال بد خانواده‌هایشان شوم؟ بازویم را از دستش بیرون می‌کشم و وارد راهرو می‌شوم. درست است که باید احترامش را نگه می‌داشتم اما این قتل ها دارد آبروی یک نسل را می‌برد. وقتی وارد سالن اصلی می‌شوم خبری از جنازه ها نبود. کمی دور و اطراف را نگاه می‌کنم، اما چیزی دستگیرم نمی‌شود. دور و اطراف پر از جمعیتی است که سیاه به تن کرده‌اند و صدای گریه و جیغ زنان همانند میخی که بر آهن کشیده ‌شود، تمرکز من را هم از بین می‌برد. مردی با روپوش سفید از کنارم رد می‌شود. -آقا یک لحظه می‌شه وایسید. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
سلام و درود جبران عدم پاسخگویی صبح👇🏻
سلام متاسفانه نخوندم. هشتگ رو دنبال کنید.
سلام فقط کافیه سری به سایت بانک جهانی یا سایر سایت‌های بین‌المللی بزنید و آمار فقر و فاصله طبقاتی در این کشورها رو ببینید تا ثابت بشه چنین حرفی دروغه. شاید درآمد سرانه این کشورها بالا باشه(که اکثر کشورهای حاشیه خلیج فارس بخاطر فروش نفت درآمد بالایی دارند) ولی فاصله طبقاتی یا ضریب جینی در این کشورها بالاست. اصلا توی اینترنت آمار فقر در این کشورها رو به فارسی جستجو کنید و ببینید چه نتیجه‌ای می‌گیرید.
سلام در این شکی نیست که هرچیزی که حرامه، برای جسم و روح انسان شدیدا خطرناک و مضر هست. از جمله همین شراب. روایتی از امام صادق علیه‌السلام هم هست که خداوند شفا رو در حرام قرار نداده اما اگر احکام مشروب رو دقیق مطالعه کنید، می‌بینید نوشیدن مشروب درصورت نبودن آب و خطر مرگ از تشنگی، درحد خیلی کم و برای رفع عطش جایز هست. البته در این حکم بین علما اختلاف هست و باید نظر مرجع تقلیدتون رو ببینید. همچنین اگر پزشک امین، تشخیص بده که تنها دارو برای یک بیماری مشروب هست، در حد خیلی کم به عنوان دارو اشکال نداره. البته به شرطی که هیچ جایگزینی نداشته باشه. که در این حکم هم بحث‌ها و اختلاف‌هایی هست. اما اصل وجود چنین حکمی و بحث‌های پیرامونش نشون میده که حداقل در قدیم تصور می‌کردند مشروب خاصیت دارویی هم داره یا واقعا خواص محدودی داشته. برای اطلاعات بیشتر، نظر مرجع تقلید خودتون رو ببینید و به کتب فقهی مراجعه کنید
سلام واقعا تعبیر زیبایی بود... امثال عباس سال‌هاست دارن تلاش می‌کنن دنیای ما مثل خیلی از کشورهای اطرافمون خاکستری نشه...