🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 370
باز هم سایه نگاه مسعود افتاده روی سرم.
دست به سینه، تکیه داده به در و نگاهمان میکند.
مطمئنم یک بار از گوشه چشم دیدمش که به سلما لبخند میزند.
سلما هم چند باری با تردید نگاهش را میان من و مسعود چرخاند که این کیست؟
و من توضیح دادم دوست من است و لازم نیست از او بترسد.
سلما یک دفتر نقاشی برایم میآورد با یک جعبه مدادرنگی شش رنگ.
امروز دارم مرتکب کارهایی میشوم که مدتها بود انجام نداده بودم.
اصلا یادم رفته بود چنین کارهایی هم جزء زندگی ست و زندگی در جنگ و تعقیب و گریز خلاصه نمیشود...
سلما رنگ سبز مدادرنگی را در دستان من میگذارد و خودش مداد مشکی را برمیدارد.
یادم نیست آخرین باری که نقاشی کشیدم کی بود؛ آخرین باری که دستم خورد به مداد رنگی.
فکر کنم دبستان بودم. همیشه یک دشت سبز میکشیدیم و کوههای هشتی و درخت و رودخانه.
نقاشیام فکر کنم در همان حد دبستان باشد؛ تازه آنوقت هم اصلا نقاش خوبی نبودم.
حالا نمیدانم سلما میخواهد چه بکشد.
وقتی سلما مدادش را میگذارد روی کاغذ، من هم میفهمم باید شروع کنم درحالی که نمیدانم باید چه بکشم.
صدای ظریف و مهربان مطهره را میشنوم:
-خب چمن بکش دیگه!
مطهره با همان چادر سفید نشسته بالای سر ما دوتا و خم شده روی دفتر نقاشی.
خوب شد به دادم رسید. کشیدن چمن راحت به نظر میرسد؛ خطهای متراکم سبز.
هنوز درگیر چمنها هستم که مطهره دوباره میگوید:
-ببین چی کشیده!
چشم میچرخانم به سمت نقاشی سلما. یک آدم کشیده.
یک آدم بزرگ؛ اما با همان متد چشمچشم دو ابرو. ریش دارد و تفنگ.
مطهره میخندد:
-این تویی!
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
@Maddahionlinمداحی آنلاین - ارباب پسر دار شد - طاهری.mp3
زمان:
حجم:
7.7M
🌸 #میلاد_امام_سجاد(علیهالسلام)
💐ارباب پسردار شد
💐همه نوکرا به صف
🎤 محمدرضا طاهری
#صحیفه_سجادیه
#ماه_شعبان
http://eitaa.com/istadegi
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۲۰
- کجا آقا؟ در ورودی از اون سمته.
و با دست، درب اصلی را نشان میدهد. حوصله کلکل کردن را ندارم، برای همین کارت نیروی انتظامی را نشانش میدهم.
کمی چشمانش ریز میشود و اجازه ورود را میدهد. به سمت آمبولانس میروم. پرستار ها دو جنازه داخل کاور را بر روی برانکارد میگذارند.
به دنبال برانکاردها میروم. اما میان راه یکی از دکترها چشمش به من میافتد، از موهای گندمیاش میتوان حدس زد بالای پنجاه سال عمر دارد.
-شما اینجا چیکار میکنید؟
باز هم کارت را نشانش میدهم. آن را از دستانم میگیرد و با دقت مشغول نگاه کردن به آن میشود.
همیشه از داشتن این کارت حس خوبی داشتم اما این بار این حس نسبت به دفعههای قبل بیشتر بود. انگار شده بود یک نوع کلید نجات. کارت را به سمتم میگیرد.
-ببین پسرجون، من الان یک هفتهست اینجام. بهت توصیه میکنم نری داخل.
-شماکه کارت منو دیدین، مشکل چیه الان؟
تمام حواسم به دو برانکارد است که در پیچ راهرو گم میشوند. میخواهم کمی تندتر راه بروم که دکتر بازویم را میگیرد.
-به حرف من گوش بده جوون! تیپ و قیافت باعث تشنج بین خانواده مقتولین میشه.
از حرفهایش تعجب میکنم. مگر من آنها را کشتهام که باعث حال بد خانوادههایشان شوم؟
بازویم را از دستش بیرون میکشم و وارد راهرو میشوم. درست است که باید احترامش را نگه میداشتم اما این قتل ها دارد آبروی یک نسل را میبرد.
وقتی وارد سالن اصلی میشوم خبری از جنازه ها نبود. کمی دور و اطراف را نگاه میکنم، اما چیزی دستگیرم نمیشود.
دور و اطراف پر از جمعیتی است که سیاه به تن کردهاند و صدای گریه و جیغ زنان همانند میخی که بر آهن کشیده شود، تمرکز من را هم از بین میبرد. مردی با روپوش سفید از کنارم رد میشود.
-آقا یک لحظه میشه وایسید.
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
فقط کافیه سری به سایت بانک جهانی یا سایر سایتهای بینالمللی بزنید و آمار فقر و فاصله طبقاتی در این کشورها رو ببینید تا ثابت بشه چنین حرفی دروغه.
شاید درآمد سرانه این کشورها بالا باشه(که اکثر کشورهای حاشیه خلیج فارس بخاطر فروش نفت درآمد بالایی دارند) ولی فاصله طبقاتی یا ضریب جینی در این کشورها بالاست.
اصلا توی اینترنت آمار فقر در این کشورها رو به فارسی جستجو کنید و ببینید چه نتیجهای میگیرید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
در این شکی نیست که هرچیزی که حرامه، برای جسم و روح انسان شدیدا خطرناک و مضر هست. از جمله همین شراب. روایتی از امام صادق علیهالسلام هم هست که خداوند شفا رو در حرام قرار نداده
اما
اگر احکام مشروب رو دقیق مطالعه کنید، میبینید نوشیدن مشروب درصورت نبودن آب و خطر مرگ از تشنگی، درحد خیلی کم و برای رفع عطش جایز هست. البته در این حکم بین علما اختلاف هست و باید نظر مرجع تقلیدتون رو ببینید.
همچنین اگر پزشک امین، تشخیص بده که تنها دارو برای یک بیماری مشروب هست، در حد خیلی کم به عنوان دارو اشکال نداره. البته به شرطی که هیچ جایگزینی نداشته باشه. که در این حکم هم بحثها و اختلافهایی هست.
اما اصل وجود چنین حکمی و بحثهای پیرامونش نشون میده که حداقل در قدیم تصور میکردند مشروب خاصیت دارویی هم داره یا واقعا خواص محدودی داشته.
برای اطلاعات بیشتر، نظر مرجع تقلید خودتون رو ببینید و به کتب فقهی مراجعه کنید
#پاسخگویی_فرات
سلام
واقعا تعبیر زیبایی بود... امثال عباس سالهاست دارن تلاش میکنن دنیای ما مثل خیلی از کشورهای اطرافمون خاکستری نشه...
#پاسخگویی_فرات
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 371
چشم میچرخانم به سمت نقاشی سلما. یک آدم کشیده.
یک آدم بزرگ؛ اما با همان متد چشمچشم دو ابرو. ریش دارد و تفنگ.
مطهره میخندد:
-این تویی!
چهرهاش که اصلا شبیه من نیست، تازه دماغ و گوش هم ندارد.
لبخند میزنم و زیر لب به مطهره میگویم:
- یعنی تو منو این شکلی میدیدی همیشه؟
مطهره آرام میخندد. سلما حالا دارد یک آدمِ کوچکتر کنار من میکشد. یک آدمِ کوچک با موهای زرد(که احتمالا منظورش طلایی بوده) و لباس صورتی.
این یکی هم دماغ و گوش ندارد. این آدم کوچک هم خودش است حتما.
لبخندزنان دست روی موهای بافته طلاییاش میکشم و منتظر میشوم توضیح دهد نقاشیاش را. دهانش را باز و بست میکند برای زدن حرفی.
با دستان کوچکش اشاره میکند به آدمک کوچولو و بعد به خودش؛ یعنی این منم.
و دوباره اشاره میکند به آدمک بزرگ و بعد به من.
- کمکم وقت ملاقات تموم میشه!
صدای مسعود باعث میشود هردو برگردیم به سمتش. اصلا تکان نخورده از جایش؛ همچنان دست به سینه به در تکیه داده.
سلما نقاشی را میدهد به من. سرش را به سینه میچسبانم و نوازشش میکنم به نشان تشکر.
باز هم دهانش را باز و بسته میکند و به خودش فشار میآورد برای گفتن یک کلمه.
از جا بلند میشوم. عروسکی که داده بودم را محکم بغل کرده و دستم را میگیرد تا بلند شود.
چند قدم مانده تا در را با هم میرویم. مقابلش زانو میزنم و دست میگذارم روی شانههایش.
نمیدانم دیگر میبینمش یا نه؛ برای همین سعی میکنم امید واهی به او ندهم:
- إذا مو أعود، لانو في مكان مو فینی العودة. سامحینی.(اگه برنگشتم، بخاطر اینه که جایی هستم که نمیتونم برگردم. منو ببخش.)
لبش را جمع میکند. الان است که بغض کند و حال خوبش خراب شود. سریع بغلش میکنم:
- لا تبکی عزیزتی...انتی مو وحیده...(گریه نکن عزیزم. تو تنها نیستی.)
چند کلمه نامفهوم از دهانش خارج میشود:
- بببب...
- اذن اضحک!(حالا بخند!)
لبخند میزند اما تمرکزش روی تلفظ کلمهای ست که میخواست بگوید.
نقاشی را نشان میدهد، با چشمان قشنگش نگاهم میکند و با فشار فراوان به لبهایش، میگوید:
- ببببا... بببا... بابا...*
*:در لهجه شامی هم به پدر، بابا گفته میشود.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 372
و دوباره این کلمه، زمان را برایم متوقف میکند. با من بود یعنی؟
گفت بابا... دست و پایم را گم میکنم.
بابا یعنی به تو اعتماد دارم، روی بابا بودنت حساب کردهام، دوست دارم بزرگ شدنم را ببینی...
یک چیز درشت، مثل یک گردو در گلویم گیر میکند. دوست دارم بگویم من شایسته پدر بودن نیستم سلما.
من بابای خوبی نیستم. دلت را به من خوش نکن... نمیشود. نمیدانم باید چه واکنشی نشان بدهم.
نمیشود توی ذوق بچه زد. پریشان لبخند میزنم و دست میکشم روی موهایش:
- فی امان الله روحی...
بیشتر اگر بمانم، همان چیزِ قلنبهی توی گلویم کار دستم میدهد جلوی بچه.
به سختی قورتش میدهم و از جا بلند میشوم.
سلما عروسک به دست برایم دست تکان میدهد؛ من هم. حتی مسعود هم لبخند کمرنگی میزند.
سلما را به خدا میسپارم و با بیشترین سرعت ممکن، از ساختمان بیرون میزنم.
کاش من را یادش برود. نباید انقدر به من وابسته باشد...
نگاهی به نقاشی سلما میکنم؛ من و خودش کنار هم. من نمیتوانم بابا باشم برایش.
هرجور حساب کنی نمیشود. شاید اشتباه کردم از اول که این بچه امید بست به من...
اما نمیتوانستم در دیرالزور رهایش کنم. قبول نمیکرد با کس دیگری برود...
آه میکشم و لبخند غریبی روی لبانم مینشیند. یکی به من گفت بابا! یعنی از دید یک نفر هم که شده، من میتوانم بابا باشم...
کاش صدایش را موقع گفتن این کلمه ضبط کرده بودم؛ هرچند هنوز در گوشم هست و تمام مغزم را پر کرده.
- کی بود این دختره؟
مسعود است که همقدم با من، به سمت موتورش میرود.
نقاشی را با احتیاط تا میزنم و داخل جیبم میگذارم:
- یه دختربچه اهل دیرالزور. مامان و باباش کشته شدن. خودش هم اینجا تحت درمانه. چون با من برگشت عقب، یکم بهم وابسته شده.
- نباید میشد. تو نمیتونی نگهش داری.
دوست دارم داد بزنم و بگویم فکر کردی خودم نمیدانم اینها را؟ لبم را میگزم و سکوت میکنم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi