سلام
فقط کافیه سری به سایت بانک جهانی یا سایر سایتهای بینالمللی بزنید و آمار فقر و فاصله طبقاتی در این کشورها رو ببینید تا ثابت بشه چنین حرفی دروغه.
شاید درآمد سرانه این کشورها بالا باشه(که اکثر کشورهای حاشیه خلیج فارس بخاطر فروش نفت درآمد بالایی دارند) ولی فاصله طبقاتی یا ضریب جینی در این کشورها بالاست.
اصلا توی اینترنت آمار فقر در این کشورها رو به فارسی جستجو کنید و ببینید چه نتیجهای میگیرید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
در این شکی نیست که هرچیزی که حرامه، برای جسم و روح انسان شدیدا خطرناک و مضر هست. از جمله همین شراب. روایتی از امام صادق علیهالسلام هم هست که خداوند شفا رو در حرام قرار نداده
اما
اگر احکام مشروب رو دقیق مطالعه کنید، میبینید نوشیدن مشروب درصورت نبودن آب و خطر مرگ از تشنگی، درحد خیلی کم و برای رفع عطش جایز هست. البته در این حکم بین علما اختلاف هست و باید نظر مرجع تقلیدتون رو ببینید.
همچنین اگر پزشک امین، تشخیص بده که تنها دارو برای یک بیماری مشروب هست، در حد خیلی کم به عنوان دارو اشکال نداره. البته به شرطی که هیچ جایگزینی نداشته باشه. که در این حکم هم بحثها و اختلافهایی هست.
اما اصل وجود چنین حکمی و بحثهای پیرامونش نشون میده که حداقل در قدیم تصور میکردند مشروب خاصیت دارویی هم داره یا واقعا خواص محدودی داشته.
برای اطلاعات بیشتر، نظر مرجع تقلید خودتون رو ببینید و به کتب فقهی مراجعه کنید
#پاسخگویی_فرات
سلام
واقعا تعبیر زیبایی بود... امثال عباس سالهاست دارن تلاش میکنن دنیای ما مثل خیلی از کشورهای اطرافمون خاکستری نشه...
#پاسخگویی_فرات
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 371
چشم میچرخانم به سمت نقاشی سلما. یک آدم کشیده.
یک آدم بزرگ؛ اما با همان متد چشمچشم دو ابرو. ریش دارد و تفنگ.
مطهره میخندد:
-این تویی!
چهرهاش که اصلا شبیه من نیست، تازه دماغ و گوش هم ندارد.
لبخند میزنم و زیر لب به مطهره میگویم:
- یعنی تو منو این شکلی میدیدی همیشه؟
مطهره آرام میخندد. سلما حالا دارد یک آدمِ کوچکتر کنار من میکشد. یک آدمِ کوچک با موهای زرد(که احتمالا منظورش طلایی بوده) و لباس صورتی.
این یکی هم دماغ و گوش ندارد. این آدم کوچک هم خودش است حتما.
لبخندزنان دست روی موهای بافته طلاییاش میکشم و منتظر میشوم توضیح دهد نقاشیاش را. دهانش را باز و بست میکند برای زدن حرفی.
با دستان کوچکش اشاره میکند به آدمک کوچولو و بعد به خودش؛ یعنی این منم.
و دوباره اشاره میکند به آدمک بزرگ و بعد به من.
- کمکم وقت ملاقات تموم میشه!
صدای مسعود باعث میشود هردو برگردیم به سمتش. اصلا تکان نخورده از جایش؛ همچنان دست به سینه به در تکیه داده.
سلما نقاشی را میدهد به من. سرش را به سینه میچسبانم و نوازشش میکنم به نشان تشکر.
باز هم دهانش را باز و بسته میکند و به خودش فشار میآورد برای گفتن یک کلمه.
از جا بلند میشوم. عروسکی که داده بودم را محکم بغل کرده و دستم را میگیرد تا بلند شود.
چند قدم مانده تا در را با هم میرویم. مقابلش زانو میزنم و دست میگذارم روی شانههایش.
نمیدانم دیگر میبینمش یا نه؛ برای همین سعی میکنم امید واهی به او ندهم:
- إذا مو أعود، لانو في مكان مو فینی العودة. سامحینی.(اگه برنگشتم، بخاطر اینه که جایی هستم که نمیتونم برگردم. منو ببخش.)
لبش را جمع میکند. الان است که بغض کند و حال خوبش خراب شود. سریع بغلش میکنم:
- لا تبکی عزیزتی...انتی مو وحیده...(گریه نکن عزیزم. تو تنها نیستی.)
چند کلمه نامفهوم از دهانش خارج میشود:
- بببب...
- اذن اضحک!(حالا بخند!)
لبخند میزند اما تمرکزش روی تلفظ کلمهای ست که میخواست بگوید.
نقاشی را نشان میدهد، با چشمان قشنگش نگاهم میکند و با فشار فراوان به لبهایش، میگوید:
- ببببا... بببا... بابا...*
*:در لهجه شامی هم به پدر، بابا گفته میشود.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 372
و دوباره این کلمه، زمان را برایم متوقف میکند. با من بود یعنی؟
گفت بابا... دست و پایم را گم میکنم.
بابا یعنی به تو اعتماد دارم، روی بابا بودنت حساب کردهام، دوست دارم بزرگ شدنم را ببینی...
یک چیز درشت، مثل یک گردو در گلویم گیر میکند. دوست دارم بگویم من شایسته پدر بودن نیستم سلما.
من بابای خوبی نیستم. دلت را به من خوش نکن... نمیشود. نمیدانم باید چه واکنشی نشان بدهم.
نمیشود توی ذوق بچه زد. پریشان لبخند میزنم و دست میکشم روی موهایش:
- فی امان الله روحی...
بیشتر اگر بمانم، همان چیزِ قلنبهی توی گلویم کار دستم میدهد جلوی بچه.
به سختی قورتش میدهم و از جا بلند میشوم.
سلما عروسک به دست برایم دست تکان میدهد؛ من هم. حتی مسعود هم لبخند کمرنگی میزند.
سلما را به خدا میسپارم و با بیشترین سرعت ممکن، از ساختمان بیرون میزنم.
کاش من را یادش برود. نباید انقدر به من وابسته باشد...
نگاهی به نقاشی سلما میکنم؛ من و خودش کنار هم. من نمیتوانم بابا باشم برایش.
هرجور حساب کنی نمیشود. شاید اشتباه کردم از اول که این بچه امید بست به من...
اما نمیتوانستم در دیرالزور رهایش کنم. قبول نمیکرد با کس دیگری برود...
آه میکشم و لبخند غریبی روی لبانم مینشیند. یکی به من گفت بابا! یعنی از دید یک نفر هم که شده، من میتوانم بابا باشم...
کاش صدایش را موقع گفتن این کلمه ضبط کرده بودم؛ هرچند هنوز در گوشم هست و تمام مغزم را پر کرده.
- کی بود این دختره؟
مسعود است که همقدم با من، به سمت موتورش میرود.
نقاشی را با احتیاط تا میزنم و داخل جیبم میگذارم:
- یه دختربچه اهل دیرالزور. مامان و باباش کشته شدن. خودش هم اینجا تحت درمانه. چون با من برگشت عقب، یکم بهم وابسته شده.
- نباید میشد. تو نمیتونی نگهش داری.
دوست دارم داد بزنم و بگویم فکر کردی خودم نمیدانم اینها را؟ لبم را میگزم و سکوت میکنم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
برای این موردی که نام بردید نیاز به تماس با ۱۱۴ نیست.
درصورتی که توی محله شما رفت و آمدهای مشکوک بود یا خطر رشد فرقههای ضاله رو احساس کردید و مواردی مشابه این، باید تماس بگیرید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
این مدل کتابها رو خیلی نخوندم و الان بجز چند مورد، توی ذهنم نیست:
قصه دلبری
بی تو پریشانم
یادت باشد
دلتنگ نباش
خداحافظ سالار
بقیه کتابهایی که درباره مدافعان حرم مطالعه کردم، کامل از زبان همسر شهید نبوده و فقط بخشی از کتاب رو همسر شهید روایت کرده.
#پاسخگویی_فرات
💐 انتظار ؛ مسیری است؛ از حسین علیهالسلام تا فرزند قائم او!
قلبی که با محبت حسین علیهالسلام، نبض میگیرد؛ در وفاداری به قائمِ آخرین قیام الهی، به بلوغ میرسد!
حسین علیهالسلام، نبض حیات و کشتی نجات منتظرانِ مهدی عج است!
۹ روز تا میلاد منجی عالم...
#امام_زمان #ایران_قوی
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi