سلام
در این شکی نیست که هرچیزی که حرامه، برای جسم و روح انسان شدیدا خطرناک و مضر هست. از جمله همین شراب. روایتی از امام صادق علیهالسلام هم هست که خداوند شفا رو در حرام قرار نداده
اما
اگر احکام مشروب رو دقیق مطالعه کنید، میبینید نوشیدن مشروب درصورت نبودن آب و خطر مرگ از تشنگی، درحد خیلی کم و برای رفع عطش جایز هست. البته در این حکم بین علما اختلاف هست و باید نظر مرجع تقلیدتون رو ببینید.
همچنین اگر پزشک امین، تشخیص بده که تنها دارو برای یک بیماری مشروب هست، در حد خیلی کم به عنوان دارو اشکال نداره. البته به شرطی که هیچ جایگزینی نداشته باشه. که در این حکم هم بحثها و اختلافهایی هست.
اما اصل وجود چنین حکمی و بحثهای پیرامونش نشون میده که حداقل در قدیم تصور میکردند مشروب خاصیت دارویی هم داره یا واقعا خواص محدودی داشته.
برای اطلاعات بیشتر، نظر مرجع تقلید خودتون رو ببینید و به کتب فقهی مراجعه کنید
#پاسخگویی_فرات
سلام
واقعا تعبیر زیبایی بود... امثال عباس سالهاست دارن تلاش میکنن دنیای ما مثل خیلی از کشورهای اطرافمون خاکستری نشه...
#پاسخگویی_فرات
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 371
چشم میچرخانم به سمت نقاشی سلما. یک آدم کشیده.
یک آدم بزرگ؛ اما با همان متد چشمچشم دو ابرو. ریش دارد و تفنگ.
مطهره میخندد:
-این تویی!
چهرهاش که اصلا شبیه من نیست، تازه دماغ و گوش هم ندارد.
لبخند میزنم و زیر لب به مطهره میگویم:
- یعنی تو منو این شکلی میدیدی همیشه؟
مطهره آرام میخندد. سلما حالا دارد یک آدمِ کوچکتر کنار من میکشد. یک آدمِ کوچک با موهای زرد(که احتمالا منظورش طلایی بوده) و لباس صورتی.
این یکی هم دماغ و گوش ندارد. این آدم کوچک هم خودش است حتما.
لبخندزنان دست روی موهای بافته طلاییاش میکشم و منتظر میشوم توضیح دهد نقاشیاش را. دهانش را باز و بست میکند برای زدن حرفی.
با دستان کوچکش اشاره میکند به آدمک کوچولو و بعد به خودش؛ یعنی این منم.
و دوباره اشاره میکند به آدمک بزرگ و بعد به من.
- کمکم وقت ملاقات تموم میشه!
صدای مسعود باعث میشود هردو برگردیم به سمتش. اصلا تکان نخورده از جایش؛ همچنان دست به سینه به در تکیه داده.
سلما نقاشی را میدهد به من. سرش را به سینه میچسبانم و نوازشش میکنم به نشان تشکر.
باز هم دهانش را باز و بسته میکند و به خودش فشار میآورد برای گفتن یک کلمه.
از جا بلند میشوم. عروسکی که داده بودم را محکم بغل کرده و دستم را میگیرد تا بلند شود.
چند قدم مانده تا در را با هم میرویم. مقابلش زانو میزنم و دست میگذارم روی شانههایش.
نمیدانم دیگر میبینمش یا نه؛ برای همین سعی میکنم امید واهی به او ندهم:
- إذا مو أعود، لانو في مكان مو فینی العودة. سامحینی.(اگه برنگشتم، بخاطر اینه که جایی هستم که نمیتونم برگردم. منو ببخش.)
لبش را جمع میکند. الان است که بغض کند و حال خوبش خراب شود. سریع بغلش میکنم:
- لا تبکی عزیزتی...انتی مو وحیده...(گریه نکن عزیزم. تو تنها نیستی.)
چند کلمه نامفهوم از دهانش خارج میشود:
- بببب...
- اذن اضحک!(حالا بخند!)
لبخند میزند اما تمرکزش روی تلفظ کلمهای ست که میخواست بگوید.
نقاشی را نشان میدهد، با چشمان قشنگش نگاهم میکند و با فشار فراوان به لبهایش، میگوید:
- ببببا... بببا... بابا...*
*:در لهجه شامی هم به پدر، بابا گفته میشود.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 372
و دوباره این کلمه، زمان را برایم متوقف میکند. با من بود یعنی؟
گفت بابا... دست و پایم را گم میکنم.
بابا یعنی به تو اعتماد دارم، روی بابا بودنت حساب کردهام، دوست دارم بزرگ شدنم را ببینی...
یک چیز درشت، مثل یک گردو در گلویم گیر میکند. دوست دارم بگویم من شایسته پدر بودن نیستم سلما.
من بابای خوبی نیستم. دلت را به من خوش نکن... نمیشود. نمیدانم باید چه واکنشی نشان بدهم.
نمیشود توی ذوق بچه زد. پریشان لبخند میزنم و دست میکشم روی موهایش:
- فی امان الله روحی...
بیشتر اگر بمانم، همان چیزِ قلنبهی توی گلویم کار دستم میدهد جلوی بچه.
به سختی قورتش میدهم و از جا بلند میشوم.
سلما عروسک به دست برایم دست تکان میدهد؛ من هم. حتی مسعود هم لبخند کمرنگی میزند.
سلما را به خدا میسپارم و با بیشترین سرعت ممکن، از ساختمان بیرون میزنم.
کاش من را یادش برود. نباید انقدر به من وابسته باشد...
نگاهی به نقاشی سلما میکنم؛ من و خودش کنار هم. من نمیتوانم بابا باشم برایش.
هرجور حساب کنی نمیشود. شاید اشتباه کردم از اول که این بچه امید بست به من...
اما نمیتوانستم در دیرالزور رهایش کنم. قبول نمیکرد با کس دیگری برود...
آه میکشم و لبخند غریبی روی لبانم مینشیند. یکی به من گفت بابا! یعنی از دید یک نفر هم که شده، من میتوانم بابا باشم...
کاش صدایش را موقع گفتن این کلمه ضبط کرده بودم؛ هرچند هنوز در گوشم هست و تمام مغزم را پر کرده.
- کی بود این دختره؟
مسعود است که همقدم با من، به سمت موتورش میرود.
نقاشی را با احتیاط تا میزنم و داخل جیبم میگذارم:
- یه دختربچه اهل دیرالزور. مامان و باباش کشته شدن. خودش هم اینجا تحت درمانه. چون با من برگشت عقب، یکم بهم وابسته شده.
- نباید میشد. تو نمیتونی نگهش داری.
دوست دارم داد بزنم و بگویم فکر کردی خودم نمیدانم اینها را؟ لبم را میگزم و سکوت میکنم.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
سلام
برای این موردی که نام بردید نیاز به تماس با ۱۱۴ نیست.
درصورتی که توی محله شما رفت و آمدهای مشکوک بود یا خطر رشد فرقههای ضاله رو احساس کردید و مواردی مشابه این، باید تماس بگیرید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
این مدل کتابها رو خیلی نخوندم و الان بجز چند مورد، توی ذهنم نیست:
قصه دلبری
بی تو پریشانم
یادت باشد
دلتنگ نباش
خداحافظ سالار
بقیه کتابهایی که درباره مدافعان حرم مطالعه کردم، کامل از زبان همسر شهید نبوده و فقط بخشی از کتاب رو همسر شهید روایت کرده.
#پاسخگویی_فرات
💐 انتظار ؛ مسیری است؛ از حسین علیهالسلام تا فرزند قائم او!
قلبی که با محبت حسین علیهالسلام، نبض میگیرد؛ در وفاداری به قائمِ آخرین قیام الهی، به بلوغ میرسد!
حسین علیهالسلام، نبض حیات و کشتی نجات منتظرانِ مهدی عج است!
۹ روز تا میلاد منجی عالم...
#امام_زمان #ایران_قوی
#مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۲۰
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨
📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری
✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده
قسمت۲۱
به سمت من بر میگردد.
-اون جنازه ها را که الان آوردن،کدوم اتاق بردن؟
مرد با تردید مرا نگاه میکند و میخواهد حرفی بزند که صدای داد یک زن مانع آن میشود:
-یکیشون اینجاست بیایید.
تا میخواهم بفهمم چه شده است جمعیتی به سمتم روانه میشود. گیج سر جای خود ایستاده ام و به زنان و دخترانی نگاه میکنم که هرکدام چند دستمال در دستهایشان مشت شده است.
اولین نفر که میرسد کیفش را بلند میکند. متوجه قصدش میشوم. دست هایم را سپر صورتم میکنم.
زن شروع به زدن میکند. با اولین ضربه انگشتانم درد میگیرند. بقیه هم به همراهش میزنند.
توان دفاع از خود را دارم؛ اما از سید یاد گرفتهام حرمت زن را نگه دارم. یادم است همیشه با آیه نرم حرف میزد؛ آنقدری که من و علی حسودی میکردیم که چرا با ما زمخت حرف میزند.
با صدای داد و فریادها باز به یاد موقعیتم میافتم. ناسزاهای رکیک است که همراه جیغ و گریه به سمتم روانه میشود.
نگهبان و پرستارهای خانم سعی دارند جمعیت را دور کنند. تلخ میخندم. تابه حال از زنان کتک نخورده بودم.
از میان جمعیت کسی بازویم را میگیرد و میکشد، همان دکتر است. مرا به اتاقی میبرد و به صندلیها اشاره میکند:
-بشین.
وقتی مینشینم، تازه درد را در کمرم احساس میکنم. کیفهایشان سنگین بود اما نه آنقدری که کمرم درد بگیرد؛ این کمردرد به خاطر زنی بود که با لنگه کفشش به جانم افتاده بود.
-من که گفتم نیای داخل چرا لجبازی کردی؟
هنوز گیج هستم. دلیل این کار ها دیگر چه بود؟
-چند روز پیش که جنازه چند تا از این کشته شده ها رو آورده بودن، یه پسری مثل خودت اومده بود. بنده خدا روحشم خبر نداشت اما کلی کتک خورد. البته اون از خودش دفاع کرد تو چرا دفاع نکردی؟
سرم سنگین میشود، میخواهم سوالم را بپرسم که صدای دادها و مشتهایی که به در میخورد را میشنوم. صدای یکی از آن ها واضح تر است.
-اینم یکی از هموناست که شوهر منو کشته، اینا الکی قیافه مظلوما را به خودشون گرفتن.
انگشتم را میخواهم بالا بیاورم و به خودم اشاره کنم که دستم درد میگیرد. قرمز شدهاند.
دستمالی جلوی صورتم گرفته میشود. با تعجب به دکتر نگاه میکنم.لبخند کجی میزند و دستمال و لیوان چایی دستش را روی میز میگذارد.
-دماغت داره خون میاد!
🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻
https://eitaa.com/istadegi/4522
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #محدثه_صدرزاده
#مه_شکن✨
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۲۱
سلام عزیزان
لینک ناشناس خانم صدرزاده تغییر کرده؛ از این به بعد برای ارتباط با ایشون به این لینک پیام بفرستید:
https://harfeto.timefriend.net/16467617947882
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 373
میرسیم به موتورش اما سوار نمیشود. میگوید:
- وقتی خانمم فوت کرد، دخترم یه سال و نیمش بود. خانواده خانمم من رو مقصر میدونستن. حضانتش رو گرفتن به اسم عدم شایستگی...
نیشخندی عصبی میزند:
- شاید که نه... قطعا با من نمیتونست زندگی کنه...
ناگهان ساکت میشود و حرفش را میخورد. انگار از دستش در رفته و حرفهایی را زده که دوست نداشته من بدانم.
سریع سوار موتور میشود بیهیچ حرفی. در ذهنم دنبال کلمهای برای همدردی میگردم؛ اما آخرش نهایت تلاشم میرسد به یک کلمه:
- متاسفم!
جواب نمیدهد. احساس بدی دارم؛ شاید چون نمیدانم چطور با مسعود همدردی کنم.
مشکل ما مردها همین است. نه درد و دل کردن را میپذیریم، نه دلداری دادن بلد هستیم، نه غرورمان اجازه میدهد سرمان را روی شانه هم بگذاریم و اشک بریزیم.
فقط بلدیم درحالی که از درون میسوزیم و خرد شدهایم، ژست آدمهای قوی و قرص و محکم به خودمان بگیریم و با بیتفاوتی بگوییم:
- چیزی نیست! مشکلی ندارم! خوبم!
آخرش هم هرچه غم و غصه است میان موهای سپیدِ شقیقههایمان و چروکهای دور چشممان و خطهای پیشانیمان خودش را نشان میدهد.
- قربان... صالح...
صدای بریدهبریده و نسبتاً بلند جواد است که از بیسیم میشنوم و ضربان قلبم را بالا میبرد.
صدایم را بلند میکنم که از پشت موتور، به جواد برسد:
- صالح چی شده؟
- تصادف کرد آقا... تصادف...
- یعنی چی؟ چطوری؟
- به خدا نمیدونم آقا. داشت از ماشینش پیاده میشد یه موتوری زد بهش و در رفت.
دارد نفسنفس میزند. در دل حرص میخورم که همهچیز خراب شد. داد میزنم:
- خب الان کجاست؟
- دنبال آمبولانسشم آقا.
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi