eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
693 ویدیو
84 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت ۲۳ دستم را لابه‌لای ریشم می‌برم و پرونده را روی میز پرت می‌کنم. وزارت یک تلفن همراه به هر سر تیم داده است برای کارهای ضروری. ای کاش حداقل برای هر ماموریت به ماهم تلفنی می‌دادند که این موقع‌ها لنگ نشویم. -اجازه دارم از تلفنتون استفاده کنم؟ -بفرمایید. بلند می‌شود و از اتاق بیرون می‌رود. تلفن را برمی‌دارم و شماره تلفن حاجی را می‌گیرم. بعد از چند بوق جواب می‌دهد. -سلام، بگو کارتو. -سلام حاجی بی مقدمه میرم سر اصل مطلب، نیاز به حکم دارم. -کجایی الان؟ -پزشکی قانونی. -یکم صبرکن تا نیم ساعت دیگه به دستت می‌رسونم. تلفن قطع می‌شود. باز هم پرونده را برمی‌دارم و باز هم می‌خوانمش. نمی‌دانم چقدر مشغول خواندن بودم و در حال بررسی و پایین و بالا کردن پرونده که با صدای درب اتاق سر بلند می‌کنم. حاج کاظم وارد اتاق می‌شود و پشت سرش هم دکتر می‌آید. چشمانم درشت می‌شود. فکرش را هم نمی‌کردم که خود حاجی بیاید اینجا. نگاهی به سر تا پایم می‌اندازد و بعد هم با لبخند می‌گوید: -این چه سر و شکلیه برا خودت ساختی؟ می‌خواهم جواب بدهم که دکتر دستی به شانه حاج کاظم می‌زند: -لجبازی کار دستش داد. تلخندی می‌زنم. -حاجی چرا خودتون اومدین؟ همان طور که می‌نشیند گفت: -کمبوده نیرو داریم. نفسم را محکم بیرون میدهم. بعد از دیدن حکم، دکتر راضی می‌شود شماره تلفن و آدرس خانواده مقتولین را بدهد. صدای اذان هم‌زمان با بیرون آمدنمان بلند می‌شود. -نظرت چیه بریم مسجدی که بالاتره نماز بخونیم و بعدش به کارمون برسیم؟ -هرچی شما بگید حاجی. موتور را بر می‌دارم و با حاجی به مسجدی در همان نزدیکی می‌رویم. بعد از نماز به یاد آقای فرهادی می افتم، دستی به پیشانی‌ام می‌زنم و سریع بلند می‌شوم. -حاجی آقای فرهادی گفته بود بعد از اذان بهش زنگ بزنم. برم ببینم این اطراف باجه تلفن هست یا نه؟ 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 377 این سکوت جواد البته، فقط دو سه دقیقه طول می‌کشد فقط و بعد از آن، دوباره موتور فکش روشن می‌شود و تا برسیم هم از کار نمی‌افتد. اینجاست که می‌فهمم باید خودم را عادت بدهم به این که با حرف‌هایش تمرکزم بهم نخورد. چاره‌ای نیست! تا برسیم به خانه امن، یک نم باران کوتاه و لطیف پاییزی هم روی سرمان باریده و کمی خیس شده‌ایم. دارند اذان مغرب را می‌گویند. کِی شب شد اصلا؟ از همین ویژگی پاییز بدم می‌آید. تا بیایی تکان بخوری شب می‌شود. محسن دارد نماز مغربش را کنار میز لپ‌تاپش می‌خواند. یاد امید می‌افتم. او هم همین عادت را دارد. اصلا انگار با یک طناب نامرئی این‌ها را بسته‌اند به سیستمشان. نیروی سایبری خوب است خبره باشد؛ اما باید در ابعاد دیگر هم قوی باشد و فرز. نمی‌دانم اگر لازم بشود محسن را بفرستم برای تعقیب و مراقبت یا حتی عملیات، از پسش برمی‌آید یا نه. محسن سلام نمازش را می‌دهد و سریع برمی‌گردد به سمت من: - سلام آقا! فیلم دوربینای شهری آماده ست که ببینید. آستین‌هایم را بالا می‌زنم که وضو بگیرم و می‌گویم: - سلام. دستت درد نکنه. - البته آقا، نمی‌دونم چرا این دفعه بیشتر طول کشید تا بهمون بدن. یکم معطل شدم. ماری که داشت درون سینه‌ام می‌خزید، هیس‌هیس تهدیدآمیزی می‌کند. اخم‌هایم در هم می‌رود و می‌گویم: - یعنی چی؟ - نمی‌دونم آقا. کلا حس می‌کنم همه چیز داره کند پیش میره. شایدم مشکل از جای دیگه ست. من به آقای ربیعی گفتم پیگیری کنن ببینن چرا اینطوریه. با ذهن درگیر، اصلا نمی‌فهمم چطور وضو گرفته‌ام. جواد هم که دارد آماده وضو گرفتن می‌شود، بالای سر محسن می‌ایستد و از پشت سر لگد آرامی به پهلوی محسن می‌زند: - به! اوباما جان! چه خبر؟ محسن سرخ می‌شود و حرص می‌خورد: - جواد بس کن دیگه! زشته! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 378 جواد بلند می‌خندد: - به من چه؟ خودت گفتی اسمتو عوض می‌کنی می‌ذاری اوباما! محسن صدای حرص‌آلودش را پایین‌تر می‌آورد تا مثلا به گوش من نرسد: - من یه چیزی گفتم، تو چرا جدی می‌گیری؟ - اِ! توی کار ما همه‌چی جدیه! دیگر به کل‌کل کردنشان گوش نمی‌دهم و به اتاقم می‌روم برای نماز. سرم درد گرفته است و می‌دانم از سوز پاییزی نیست. خسته‌ام و تصادف صالح، خسته‌ترم کرده. بعد از نماز، نقاشی سلما را از جیب اورکتم در می‌آورم و نگاهش می‌کنم. دوباره صدای کودکانه سلما که گفت «بابا» را در سرم می‌شنوم و لبخند غریبی روی لبم می‌نشیند. دختربچه‌ها همینطورند؛ همه‌جای دنیا. که مثل نسیم خنک تابستانی هستند؛ وسط گرما و خستگی می‌آیند و روحت را نوازش می‌کنند. خوش به حال دختردارها. نقاشی سلما را روی میزم کنار تخت می‌گذارم تا یادم بماند آن را به دیوار اتاق بچسبانم. می‌خواهم جلوی چشمم باشد که هربار مثل الان خسته بودم، با دیدنش روحم تازه شود و بتوانم لبخند بزنم. شاید اگر دختر داشتم، همه اتاقم و میز کارم پر از نقاشی می‌شد؛ رنگیِ رنگی. محسن فیلم‌ها را فرستاده روی سیستم خودم. پشت میز می‌نشینم و در سکوت، فیلم را با سرعت آهسته پخش می‌کنم. تسبیحم را از سر سجاده برداشته‌ام و دانه‌های تسبیح را یکی یکی با ذکر صلوات، از زیر انگشتانم رد می‌کنم. نمی‌دانم این صلوات‌ها برای سلامتی صالح ست یا برای این که مطمئن بشوم تصادف عمدی نبوده؛ شاید هم برای هردو. با این که همه فیلم‌ها با بالاترین کیفیت ضبط و ارسال شده‌اند، اما هرچه جلو و عقب می‌زنم نمی‌توانم پلاک موتور را بخوانم. فیلم را نگه می‌دارم و روی پلاکش زوم می‌کنم. مخدوش و گِلی ست و نمی‌شود خواندش. طبیعی نیست. سرِ دردناکم نبض می‌زند و ماری که درون سینه‌ام بود دوباره زبان دوشاخه‌اش را نشانم می‌دهد. گلویم تلخ می‌شود. عکس پلاک را می‌گیرم و برای محسن می‌فرستم. تلفن را برمی‌دارم و شماره داخلی محسن را می‌گیرم: - محسن جان، ببین با پردازشگر تصویر می‌تونی پلاک رو بخونی؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام این این دو سه سال اخیر که فراخوان نداشتند. عذرخواهم، احتمالا در قسمت ارسال پاسخ جواب دادم. پ.ن: یکی از عزیزان هم یک سوالی پرسیدند و گفتند توی کانال نذارید ولی ارسال پاسخ رو فعال نکردند
سلام ان‌شاءالله شوک‌های شدید در راه است...
سلام عباس حدوداً سی سال سن داره... چون زیاد درباره ظاهر عباس پرسیده بودید هم، ظاهر عباس از نظر من شبیه شهید محسن فرج‌اللهی هست که عکسشون رو هم همراه همین پیام فرستادم.
یکی از دوستان عزیز که لطف داشتند و نائب‌الزیاره بودند.. ازشون ممنونم.✨